گزیده غزلیات – صائب تبریزی
دست در دامن رنگین بهاری نزدم
دست در دامن رنگین بهاری نزدم ناخنی بر دل گلزار چو خاری نزدم شبنمی نیست درین باغ به محرومی من که دلم خون شد و…
ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو
ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو که نیست خندهٔ گل در شمار خندهٔ تو مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است که نشکند قدح…
شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس
شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس میشوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست معنی پوشیده…
کنون که از کمر کوه، موج لاله گذشت
کنون که از کمر کوه، موج لاله گذشت بیار کشتی می، نوبت پیاله گذشت درین محیط پر از خون، بهار عمر مرا به جمع کردن…
ما گر چه در بلندی فطرت یگانهایم
ما گر چه در بلندی فطرت یگانهایم صد پله خاکسارتر از آستانهایم درگلشنی که خرمن گل میرود به باد در فکر جمع خار و خس…
موج دریا را نباشد اختیار خویشتن
موج دریا را نباشد اختیار خویشتن دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت مرکب نی بار باشد…
هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند
هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند عقدهای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر…
از سر کوی تو گر عزم سفر میداشتم
از سر کوی تو گر عزم سفر میداشتم میزدم بر بخت خود پایی که برمیداشتم داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان میزدم بر سینه هر…
بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت
بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت از شور عشق، سلسلهجنبان عالمم مرغی مرا ندید که آهنگ…
پیرانهسر همای سعادت به من رسید
پیرانهسر همای سعادت به من رسید وقت زوال، سایهٔ دولت به من رسید پیمانهام ز رعشهٔ پیری به خاک ریخت بعد از هزار دور که…
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی به یک رطل گران بردار بار هستی از…
دل را کجا به زلف رسا میتوان رساند؟
دل را کجا به زلف رسا میتوان رساند؟ این پا شکسته را به کجا میتوان رساند؟ سنگین دلی، وگرنه ازان لعل آبدار صد تشنه را…
ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم
ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از…
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم پای ما نقطه صفت در گرو دامن بود به…
گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا
گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا ویران اگر نمیکنی آباد کن مرا حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو از وعدهٔ دروغ،…
ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد کز غلط بینی قفس…
میکند یادش دل بیتاب و از خود میرود
میکند یادش دل بیتاب و از خود میرود میبرد نام شراب ناب و از خود میرود هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد…
هر که دولت یافت، شست از لوح خاطر نام ما
هر که دولت یافت، شست از لوح خاطر نام ما اوج دولت، طاق نسیان است در ایام ما میخورد چون خون دل هر کس به…
از زمین اوج گرفته است غباری که مراست
از زمین اوج گرفته است غباری که مراست ایمن از سیلی موج است کناری که مراست چشم پوشیدهام از هر چه درین عالم هست چه…
به دامن میدود اشکم، گریبان میدرد هوشم
به دامن میدود اشکم، گریبان میدرد هوشم نمیدانم چه میگوید نسیم صبح در گوشم به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد ز لطف ساقیان، سجادهٔ…
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت تا کمر بستم، غبار از کاروان بر…
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟ این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟ جان باقی به من از بوسه کرامت…
دل از مشاهدهٔ لالهزار نگشاید
دل از مشاهدهٔ لالهزار نگشاید ز دستهای حنابسته کار نگشاید ز اختیار جهان، عقدهای است در دل من که جز به گریهٔ بیاختیار نگشاید خوش…
ز بیعشقی بهار زندگی دامن کشید از من
ز بیعشقی بهار زندگی دامن کشید از من وگرنه همچو نخل طور آتش میچکید از من ز بیدردی دلم شد پارهای از تن، خوشا عهدی…
شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم
شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم اخگر دلزندهام، محتاج دامان نیستم شبنم خود را به همت میبرم بر آسمان در کمین جذبهٔ خورشید تابان…
گر درد طلب رهبر این قافله بودی
گر درد طلب رهبر این قافله بودی کی پای ترا پردهٔ خواب آبله بودی؟ زود این ره خوابیده به انجام رسیدی گر نالهٔ شبگیر درین…
ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم
ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم در حلقهٔ تقلید گرفتار نگشتیم خود را به سراپردهٔ خورشید رساندیم چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتیم در…
مکن منع تماشایی ز دیدن
مکن منع تماشایی ز دیدن که این گل کم نمیگردد به چیدن چو ابروی بتان محراب خود کن کمانی را که نتوانی کشیدن مرا از…
هوا چکیدهٔ نورست در شب مهتاب
هوا چکیدهٔ نورست در شب مهتاب ستاره خندهٔ حورست در شب مهتاب سپهر جام بلوری است پر می روشن زمین قلمرو نورست در شب مهتاب…
از فسون عالم اسباب خوابم میبرد
از فسون عالم اسباب خوابم میبرد پیش پای یک جهان سیلاب خوابم میبرد سبزهٔ خوابیده را بیدار سازد آب و من چون شوم مست از…