منظومه ها – رهی معیری
بهار عشق
بهار عشق روانپرور بود خرمبهاری که گیری پای سروی دست یاری وگر یاری ندارد لالهرخسار بود یکسان به چشمت لاله و خار چمن بیهمنشین زندان…
سوگند
سوگند لالهرویی بر گل سرخی نگاشت کز سیهچشمان نگیرم دلبری از لب من کس نیابد بوسهای وز کف من کس ننوشد ساغری تا نیفتد پایش…
خلقت زن
خلقت زن کیم من دردمندی ناتوانی اسیری خستهای افسردهجانی تذروی آشیان بر باد رفته به دام افتادهای از یاد رفته دلم بیمار و لب خاموش…
مریم سپید
مریم سپید عروس چمن مریم تابناک گرو برده از نوعروسان خاک که او را به جز سادگی مایه نیست نکوروی محتاج پیرایه نیست به رخ…
گنجینهٔ دل
گنجینهٔ دل چشم فروبسته اگر وا کنی در تو بود هرچه تمنا کنی عافیت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خسته طبیب تو…
گل یخ
گل یخ به دیماه کز گشت گردان سپهر سحاب افکند پرده بر روی مهر ز دمسردی ابر سنجابپوش ردای قصب کوه گیرد به دوش جهان…
ساز محجوبی
ساز محجوبی آنکه جانم شد نواپرداز او میسرایم قصهای از ساز او ساز او در پرده گوید رازها سر کند در گوش جان آوازها بانگی…
راز شب
راز شب شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش…
سنگریزه
سنگریزه روزی به جای لعل و گهر سنگریزهای بردم به زرگری که بر انگشتری نهد بنشاندش به حلقه زرین عقیقوار آن سان که داغ بر…