مقطعات رشید الدین وطواط
قطعۀ مصنوع
بعلم نظیرش نیابی بهمت بگیتی مثالش نیابی بحکمت مقدم بدانش ، ممیز ببخشش مظفر بکوشش ، موفر بخدمت ز زمزم حلاوت چشاند بسیرت ز رضوان…
یز در مدیحه گوید
من نگویم : بابر مانندی که نکو ناید از خردمندی او همی بخشد و همی گرید تو همی بخشی و همی خندی رشیدالدین وطواط
در حق جمال الدین
جمال دین پیمبر ، تو آن سر افرازی که نیست بمعالی و مکرمات عدیل سداد رأی تو در گرد ملک حصن حصین جناح عدل تو…
در حق ملک اتسز
شها ، دست رادت بکردار نیک ز آفاق بیخ بدیها بکند بداندیش را از سریر سرور نهیبت بچاه نوایب فگند بروز وفا دست اقبال تو…
در مدح امیر داد مرضی
ای مرتضی نیابت سلطان شرق را منسوخ کرده صدق تو آیات زرق را هستی امیر داد بشرق و بغرب و هست از داد تو نظام…
ر حق شمس الدین
گزیده شمس دین ای از نهیبت شده حال بداندیشان مشوش کشیده بر سرت تأیید سایه فگنده بر درت اقبال مفرش بدست باس تو چون موم…
طقع ششم در حق شمس الدین
شمس دین ، کدخدای خاص ملک ای درت کعبهٔ عوام و خواص رأی تو گنج عقل را گنجور طبع تو بحر فضل را غواص چرخ…
خطاب بپادشاه
خسروا ، چرخ با عنایت تو دل اهل هنر نیازارد دست بر آسمان برد هر کو پای در خدمت تو بفشارد بنده روزی که پیش…
در حق رئیس الدین
ای جهان کرم رئیس الدین ای جهان در طلب رضای ترا بر سپهر معالی آن بدری که نپوشد زمین ضیای ترا مجلس ما پر از…
در حق ملک نیمروز
نه من از آسمان گردنده خدمت تو بجان طلب کردست ؟ تا تو اشعار من طلب کردی روح در قالبم طرب کردست خاصه ، آن…
در مدیحه گوید
چاکران تو گه رزم چو خیاطانند گر چه خیاط نیند ، ای ملک کشور گیر بگز نیزه قد خصم تو می پیمایند تا ببرند بشمشیر…
ر حق صابر بن اسمعیل ترمذی
پیش انواع فضلت ، ای صابر کثرت اختران قلیل آمد نظم تو خطهٔ خراسان را همچو در خلد سلسبیل آمد نکتهٔ خاطر چو آتش تو…
لغز در نام قطب
مهی ، کندر سمرقند از لب او نبات مصر را جان می فزاید اگر طوطی طبع جان فزاید بشاخ شکر نابش گراید بشولد مر طبق…
ترجمه از شعر تازی
هست ابوبکرخته در دانش لیک در عهد و در وفا خامست با هر آن کس که دوستی دارد غایت آن ز صبح تا شامست رشیدالدین…
در حق جمال الدین وزیر
ای فخر جهان ، جمال دولت آفاق بتو جمال دارد گردون ، که بروست مطلع سعد دیدار تو را بفال دارد هر اهل هنر ،…
در حق مؤتمن الدین امین الملک
ای فخر عصر، مؤتمن دین ، امین ملک در دل ترا ز آتش انده مباد سوز با سور و پا سروری و تا هست روزگار…
در مدح عمر بن عبدالعزیز
دو عمر آورد پیدا روزگار هر دو را نام پدر عبدالعزیز آن عمر را عدل بود آیین و رسم این عمر را عدل هست و…
ر مدیحه گوید
ای همه عاقلان بطوع و بطبع سوی خاک در تو پوینده ای همه فاضلان بنظم و بنثر مدحت مجلس تو گوینده چون نسیم شمایل تو…
نبز در حق شمس الدین
ای شمس دین ، نظام معالی ، جمال ملک ای زیر پای قدر تو گردون شده بساط طبع تراست از ستم و بخل اجتناب رأی…
د رحق شمس الدین
ای شمس دین و دولت ، ای صدر شرق و غرب ای از همه خصال بدی گوهر تو پاک احباب را ز مایدهٔ جود تو…
در حق شمس الدین ابو الفتح
شمس دین ، صورت ، بو الفتح ای در فضل بر دلت مفتوح ای تو شیر و غابروز مصاف وی تو ابر سخا بوقت صبوح…
در حق نجم الدین
سوار فضلی ای نجم دین و می سازد زمانه ساعد جاه ترا ز فخر سوار یسار برده فراوان یمین مادح تو از آن گزیده یمین…
در مدیحه
ما بندگان ، اگر چه جداییم از درت پیوسته در دعای و ثنای تو مانده ایم بر ما شب حوادث گیتی دراز گشت در آرزوی…
ر حق ملک اتسز
سرای ترا ، شهریارا ، ز نزهت بهر گوشه صد بوستانست گویی بروزی رسند از در او خلایق در او در آسمانست گویی رشیدالدین وطواط
مقطع
آوخ ! آوخ ! وای وای و درد درد! دل ز درد آزاد داری روی زرد از رخ زردم روان و ز دل روان وز…
خطاب بملک اتسز
دانی ، شها ، که دور فلک در هزار سال چون من یگانه ای ننماید بصد هنر گر زیر دست هر کس و ناکس نشانیم…
در حق شمس الدین محمد وزیر
تاج اسلام شمس الدین ، گشتست خاک صدر تو آسمان را تاج تحفه داده ترا عنایت حق سیرت و نام صاحب المعراج هست عزم ترا…
در حکمت
اگر آید ز دوستی گنهی بگناهی نباید آزردن ور زبان را بعذر بگشاید باید آن عذر نیک بپذردن زانکه نزدیک بخردان بترست عفو ناکردن از…
در مرثیۀ جمال الدین یوسف
از وفات جمال الدین یوسف مندرس شد رسوم فضل و ادب صد هزاران هزار عالم و علم در دو گز خاک رفت ، اینت عجب…
ر مرثیۀ رافع بن علاء
از مرگ رافع بن علا، آن جهان جود از رفعت و علا بجهان در اثر نماند نه شخص او برفت، که شخص کرم برفت نه…
نیز در ترجمۀ شعر تازی
من همان گویم کان لاشه خرک گفت و می کند بسختی جانی چه کنم ؟ بار کشم ، راه روم که مرا نیست جزین درمانی…
خطاب بشاه
ندارم جامه ای ، ای شاه عالم که با او نزد هر مردم نشینم زمستانست و چون سیرم برهنه من غر زن مگر در خم…
در حق شمس الدین وزیر
ای شمی دین جمال تو اصل سعادتست درگاه فرخ تو سپهر سیادتست هم عفو احتمال ترا رسم سیرتست دور سپهر هست چنان کت ارادتست من…
در خواستن شراب
ای ز نور شراب خانهٔ تو روی آفاق همچو دست کلیم یک صراحی شرابمان بفرست باشد این نزد همت تو سلیم هست نایافت باده اندر…
در مرثیۀ فخرالدین
گزین فخر دین ، آن شجاعی، که چرخ مرو را بمردی قرینه ندید بجام رضا همچو مردان مرد شراب قضا بستد و در کشید ز…
ر مطایبه
روسبی خواهران زنی چندند که خری را بیک نواله کنند در وثاق من آمدند امروز تا بلا را بمن حواله کنند دفع ایشان نمی توانم…
نیز در حق شمس الدین وزیر
ای شمس دین ، امیر تویی بر مراد دل و آنکس که دشمن تو ، اسیر حوادثست تو واحد جهانی و ثانی آفتاب و اسلام…
در ترجمه از شعر تازی
چون ز شعبان گذشت بیست ، مباش بشب و روز بی شراب دمی همه جام بزرگ خواه ، که خرد نکند وقت احتمال همی رشیدالدین…
در حق شهاب الدین
جز بنان تو، ای شهاب الدین مشکلات علوم حل نکند آنچه رأی تو کرد در گیتی قرص خورشید در حمل نکند سعد از حاسدت خبر…
در شکایت از دوری
خدایگانا ، رنج فراق مجلس تو دراز گشت ، مرین را نهایتی باید ز بارگاه تو دوری عقوبتیست بزرگ درین مقابله آخر جنایتی باید رشیدالدین…
در مرثیۀ رافع بن علاء
ای رافع علا ، ز وفات توام غمیست کان غم نگشت خواهد هرگز گذارده صد بار گر ببارم از دیده خون دل یک حق نعمت…
طاب بشاه
ندارم جامه ای ، ای شاه عالم که با او نزد هر مردم نشینم زمستانست و چون سیرم برهنه من غر زن مگر در خم…
نیز در حق شمس الدین
ای صدر شرق و غرب خداوند شمس دین خصم ترا مباد ز انده فراغ دل آثار شکر تو فضلا را غذای روح انوار مهر تو…
د رحق فخرالدین
فخر دین ، اعتقاد من دانی که همیشه هوای تو جویم دورم از مجلست و لیک مقیم در مجالس دعای تو گویم سال و مه…
در حق ادیب صابر بن اسمعیل ترمذی
طبعت ، ای صابران اسمعیل هست دریا ، که درهمی زاید لفظ تو گوش و گردن معنی بجواهر همی بیاراید نثر تو شمع انس افروزد…
در حق شمس الدین
آمدم سوی سرای شمس دین بازگشتم چون جمال او نبود من چه خواهم کرد بی او آن سرای؟ تشنه را از ساغر فارغ چه سود؟…
در شکایت
ز آن روز که گفتی : پس ازین جور کنم کم بسیار بیفزودی و کم هیچ نکردی گفتم : نکنم با تو وفا ، ترک…
در مرثیۀ نصرة الدین اتسز
ز مرگ شاهزاده نصرة الدین نه دل را ماند قوت ، نه زبان را جهانی بود در انواع مردی که داند مرثیت گفتن جهان را؟…
ر معارف
از خدمت مخلوق باز کش ای نفس عنا کش ، عنان خویش تا سیر شوی تو ز نان او سیر آمده باشی ز جان خویش…
نیز در حق ملک اتسز
شها ، دست و تیغت در ایوان و میدان یکی زر فشاند، یکی سرفشاند شمال سحرگاه الطاف برت گل باغ آمال را بشکافند سرشک سحاب…