مطالع – صائب تبریزی
تیشه من چون زند دامان جرائت بر کمر
تیشه من چون زند دامان جرائت بر کمر هر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر
تا دل بی تاب من گرم طلب گردیده است
تا دل بی تاب من گرم طلب گردیده است خار صحرای ملامت موی آتشدیده است
بیدار کند بانگ نی افسرده دلان را
بیدار کند بانگ نی افسرده دلان را نی صور سرافیل بود مرده دلان را
به گریه جوهر بینش ز دیده ما ریخت
به گریه جوهر بینش ز دیده ما ریخت بهار عنبر ما در کنار دریا ریخت
به جز دندان کز آب زندگی چون آسیا گردد
به جز دندان کز آب زندگی چون آسیا گردد کدامین آسیا دیدی که از آب بقا گردد؟
بر زمین خط از خیال سرو قدی می کشیم
بر زمین خط از خیال سرو قدی می کشیم اول مشق جنون ماست، مدی می کشیم
با جسم کس به عالم بالا نمی رسد
با جسم کس به عالم بالا نمی رسد دجال خرسوار به عیسی نمی رسد
اشکم همیشه خون به دل آستین کند
اشکم همیشه خون به دل آستین کند هر طفل را که روی دهی این چنین کند
از سرانجام عمارت خوشی از دلها رفت
از سرانجام عمارت خوشی از دلها رفت وسعت از دست و دل خلق به منزلها رفت
از پرده شرم تو دلم داغ و کباب است
از پرده شرم تو دلم داغ و کباب است بر روی شکر گر همه شیرست نقاب است
یکی دو شد ز اجل ماتم روان غریب
یکی دو شد ز اجل ماتم روان غریب دوباره کور شود کور در مکان غریب
یار گندم گون جوی نگذاشت در من عقل و هوش
یار گندم گون جوی نگذاشت در من عقل و هوش خرمنم را سوخت این گندم نمای جوفروش!
نیل چشم زخم باشد زنگ کلفت سینه را
نیل چشم زخم باشد زنگ کلفت سینه را ناخن شیرست صیقل در نظر آیینه را
نغمه های جانفزا در پرده نی مدغم است؟
نغمه های جانفزا در پرده نی مدغم است؟ یا دم روح القدس در آستین مریم است
می کند در پرده شب جلوه دایم روز ما
می کند در پرده شب جلوه دایم روز ما بی سیاهی نیست هرگز داغ عالمسوز ما
مرو از راه به احسان خسیسانه خلق
مرو از راه به احسان خسیسانه خلق که گلوگیرتر از دام بود دانه خلق
ما به رنجش اکتفا از تندخویان کرده ایم
ما به رنجش اکتفا از تندخویان کرده ایم ما به پشت کار صلح از زشت رویان کرده ایم
گردد دو نیم، دل ز گلستان ملول را
گردد دو نیم، دل ز گلستان ملول را تیغ دو دم بود لب خندان ملول را
کلید فتح بود از دل شکسته گدا را
کلید فتح بود از دل شکسته گدا را در گشاده روزی است چشم بسته گدا را
فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شود
فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شود سایه خورشید تابان از زوال افزون شود
عمر چون از چل گذشت از وی وفاجستن خطاست
عمر چون از چل گذشت از وی وفاجستن خطاست در نشیب از آب خودداری طمع کردن خطاست
طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد
طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد دو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد
شانه در خط معنبر ای صنم داخل مکن
شانه در خط معنبر ای صنم داخل مکن در خط استاد، بی موجب قلم داخل مکن
زنگ از دل ما آن خط شبرنگ زداید
زنگ از دل ما آن خط شبرنگ زداید زنگار که دیده است ز دل زنگ زداید؟
ز لعلش پر می گلرنگ شد پیمانه دلها
ز لعلش پر می گلرنگ شد پیمانه دلها ز چشم سبز او چینی نما شد خانه دلها
ز احسان بنای دولت خود باثبات کن
ز احسان بنای دولت خود باثبات کن دست گشاده را سپر حادثات کن
دلی که آب شد از عشق برقرار بود
دلی که آب شد از عشق برقرار بود که گل گلاب چو گردید پایدار بود
دل از رفیق گرانجان ز عمر سیر شود
دل از رفیق گرانجان ز عمر سیر شود سفر به پای شتر هر که کرد پیر شود
در چمن روزگار فال شکفتن خطاست
در چمن روزگار فال شکفتن خطاست اره نخل حیات خنده دندان نماست
حسن عالمسوز دارد بی قرار اندیشه را
حسن عالمسوز دارد بی قرار اندیشه را نقش شیرین نعل در آتش گذارد تیشه را
چون آتش است رغبت بی منتهای حرص
چون آتش است رغبت بی منتهای حرص کز سوختن زیاده شود اشتهای حرص
چند دل ز اندیشه بیش و کم روزی خوریم؟
چند دل ز اندیشه بیش و کم روزی خوریم؟ دیگران روزی خورند و ما غم روزی خوریم
توان به خامشی از عمر کام دل بردن
توان به خامشی از عمر کام دل بردن دراز می شود این رشته از گره خوردن
تا ز می چهره گلرنگ تو افروخته است
تا ز می چهره گلرنگ تو افروخته است جگر لاله عذاران چمن سوخته است
بیداد آسمان چه خیال است کم شود
بیداد آسمان چه خیال است کم شود زور کمان حلقه محال است کم شود
به گلشن چون روی، بنما به گل چاک گریبان را
به گلشن چون روی، بنما به گل چاک گریبان را در باغ نوی بگشای بر رو عندلیبان را
به تمکینی ز جای خویش آن طناز می خیزد
به تمکینی ز جای خویش آن طناز می خیزد که می لرزد عرق بر چهره اش اما نمی ریزد
بر زبان حرف طلب هرگز نمی آریم ما
بر زبان حرف طلب هرگز نمی آریم ما میهمان بی طلب را دوست می داریم ما
با خوی سرکش او آتش سخن پذیرست
با خوی سرکش او آتش سخن پذیرست با خط تازه او ریحان سیاه پیرست
از رفتن گل صحن چمن نوحه سرایی است
از رفتن گل صحن چمن نوحه سرایی است هر برگ خزان آینه مرگ نمایی است
از بس که بی گمان به در دل رسیده ام
از بس که بی گمان به در دل رسیده ام باور نمی کنم که به منزل رسیده ام
یک دم که به کف باده گلرنگ نداریم
یک دم که به کف باده گلرنگ نداریم بر چهره چو مینای تهی، رنگ نداریم
یعقوب از فروغ جمال تو چشم باخت
یعقوب از فروغ جمال تو چشم باخت یوسف تمام پیرهن خود فتیله ساخت
نیست شاه آن کس که او را تاج گوهر بر سرست
نیست شاه آن کس که او را تاج گوهر بر سرست هر که را سد رمق هست از جهان، اسکندرست
نغمه شیرین در مذاقم بی شراب تلخ نیست
نغمه شیرین در مذاقم بی شراب تلخ نیست زاهد خشکی است ساز آنجا که آب تلخ نیست
مرا که هست میسر سبو به دوش کشم
مرا که هست میسر سبو به دوش کشم چرا کباده خمیازه تا به گوش کشم؟