مطالع – صائب تبریزی
چه پروا عاشق بیتاب را از سوختن باشد؟
چه پروا عاشق بیتاب را از سوختن باشد؟ که چون پروانه در گیرد چراغ انجمن باشد
جز حریم دل کز آب و گل در او آثار نیست
جز حریم دل کز آب و گل در او آثار نیست رو به هر جانب که می آری به جز دیوار نیست
تمنای تو دارد در کشاکش آسمان ها را
تمنای تو دارد در کشاکش آسمان ها را هدف خمیازه آغوش می سازد کمان ها را
تا خط دمید با من دلدار هم سخن شد
تا خط دمید با من دلدار هم سخن شد خط غبار جانان خاک مراد من شد
بوی گل غنچه شود چون تو به گلزار آیی
بوی گل غنچه شود چون تو به گلزار آیی رنگ یوسف شکند چون تو به بازار آیی
به دوری محو از خاطر نگردد قد رعنایش
به دوری محو از خاطر نگردد قد رعنایش فراموشی ندارد مصرع موزون بالایش
بس که بر آن پیکر سیمین قبا چسبیده است
بس که بر آن پیکر سیمین قبا چسبیده است هر که او را در قبا دیده است، عریان دیده است!
با قد خم گشته روگردان مشو از راه حق
با قد خم گشته روگردان مشو از راه حق بر در دیگر مزن این حلقه جز درگاه حق
ای غنچه لب رعایت اهل نیاز کن
ای غنچه لب رعایت اهل نیاز کن گر دل نمی دهی به سخن، گوش باز کن
ازان خرسند گردیدم ز دیدن ها به نادیدن
ازان خرسند گردیدم ز دیدن ها به نادیدن که دیدن های رسمی نیست جز تکلیف وا دیدن
از حیا نتوان به چشم او نگاه تیز کرد
از حیا نتوان به چشم او نگاه تیز کرد دیگری بیمار و می باید مرا پرهیز کرد
آتشین رویی که داغ ما گلی از باغ اوست
آتشین رویی که داغ ما گلی از باغ اوست دشت از چشم غزالان سینه پرداغ اوست
هست با قد دو تا برگ اقامت ساختن
هست با قد دو تا برگ اقامت ساختن زیر دیوار شکسته رخت خواب انداختن
نیست پروای کدورت دل بی کینه ما را
نیست پروای کدورت دل بی کینه ما را زنگ پیراهن تن می شود آیینه ما را
ناز آن لبها ز خط از قدردانی می کشم
ناز آن لبها ز خط از قدردانی می کشم از سیاهی ناز آب زندگانی می کشم
می کند آتش زبان دفع گزند خویشتن
می کند آتش زبان دفع گزند خویشتن مصرع برجسته خود باشد سپند خویشتن
گل گلاب از هرزه خندی شد درین نیلی حصار
گل گلاب از هرزه خندی شد درین نیلی حصار خنده بیجاست برق گریه بی اختیار
کجا چشم بد از دود سپندم در گزند افتد؟
کجا چشم بد از دود سپندم در گزند افتد؟ به بخت من گره در کار آتش از سپند افتد
غرض از خوردن می مستی بالادست است
غرض از خوردن می مستی بالادست است باده را هر که به اندازه خورد بدمست است!
عدالت عمر جاویدان دهد فرمانروایان را
عدالت عمر جاویدان دهد فرمانروایان را سبیل خضر کن همچون سکندر آب حیوان را
شیوه چشم کبود از چشم ها دلکشترست
شیوه چشم کبود از چشم ها دلکشترست خانه چینی نما را آب و تاب دیگرست
سر تسلیم خرد بر خط جام است اینجا
(سر تسلیم خرد بر خط جام است اینجا آفتاب نقش بر لب بام است اینجا)
ز نقصان گهر باشد گران خیزی بزرگان را
ز نقصان گهر باشد گران خیزی بزرگان را که خودداری میسر نیست گوهرهای غلطان را
رگ جان من و آن زلف به هم پیوسته است
رگ جان من و آن زلف به هم پیوسته است پیچ و تاب من و آن سلسله با هم بسته است
دل را ز زلف آن بت پرفن گرفته ام
دل را ز زلف آن بت پرفن گرفته ام این سنگ را ز چنگ فلاخن گرفته ام
در علم ظاهری چه کنی عمر خود تباه؟
در علم ظاهری چه کنی عمر خود تباه؟ دل را سفید کن، چه ورق می کنی سیاه؟
در آن محفل که برخیزد نقاب از روی گلپوشش
در آن محفل که برخیزد نقاب از روی گلپوشش سپند از جای خود برخاستن گردد فراموشش
خسیس باده چو نوشد خسیس تر گردد
خسیس باده چو نوشد خسیس تر گردد که بستگیش فزاید گره چو تر گردد
حذر ز ناخن الماس نیست داغ مرا
حذر ز ناخن الماس نیست داغ مرا که برگریز بود برگ عیش باغ مرا
چه آتش است به جان این دل مشوش را؟
چه آتش است به جان این دل مشوش را؟ که می خورد چو می ناب خون آتش را
جز یتیمی چه بر این داشت در گوش ترا
جز یتیمی چه بر این داشت در گوش ترا کآب در شیر کند صبح بناگوش ترا
تبسم کن که جان باده لعلی قبا سوزد
تبسم کن که جان باده لعلی قبا سوزد ز آب آتشین خویشتن یاقوت وا سوزد
پوچ گو را بر سر گفتار بی حاصل میار
پوچ گو را بر سر گفتار بی حاصل میار پنبه زنهار از سر مینای خالی برمدار
بی دماغان را نرنجاندن به صحبت منت است
بی دماغان را نرنجاندن به صحبت منت است پیش عزلت دوستان تقصیر خدمت، خدمت است
به روی لاله و گل هر که می نمی نوشد
به روی لاله و گل هر که می نمی نوشد فسرده ای است که خونش به خون نمی جوشد
بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ است
بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ است سنگ بر شیشه من، شیشه زدن بر سنگ است
با عشق تو اندیشه کونین گناه است
با عشق تو اندیشه کونین گناه است عشاق ترا ترک دو عالم دو گواه است
آنچه ما را از شراب زندگی در ساغرست
آنچه ما را از شراب زندگی در ساغرست خوردنش خون دل است و ماندنش دردسرست
از علایق دل ز آب و گل نمی آید برون
از علایق دل ز آب و گل نمی آید برون پای سرو از گل ز بار دل نمی آید برون
از داغ تازگی جگر پاره پاره یافت
از داغ تازگی جگر پاره پاره یافت از آفتاب، صبح حیات دوباره یافت
از اختیار دم دل گمراه می زند
از اختیار دم دل گمراه می زند این قلب، زر به نام شهنشاه می زند
هر که را از سایلان ناشاد می سازد بخیل
هر که را از سایلان ناشاد می سازد بخیل در حقیقت بنده ای آزاد می سازد بخیل
نیست از گرد مذلت متواضع را باک
نیست از گرد مذلت متواضع را باک هیچ کس پشت کمان را نرسانده است به خاک
نباشد در مقام دلبری نازک نهال من
نباشد در مقام دلبری نازک نهال من ز تمکین ذوق گل چیدن ندارد خردسال من
می تپد در جگر خاک همان طینت ما
می تپد در جگر خاک همان طینت ما شمع را شعله جواله کند تربت ما
مدار خویش بزرگی که بر شراب نهاد
مدار خویش بزرگی که بر شراب نهاد بنای دولت خود را به روی آب نهاد
گفتی نمی توان ز لب دلستان گذشت
گفتی نمی توان ز لب دلستان گذشت گر بگذری ز وادی جان می توان گذشت