مثنوی ها و تمثیلات ها – پروین اعتصامی
فريب آشتي
فريب آشتي ز حيله، بر در موشي نشست گربه و گفت که چند دشمني از بهر حرص و آز کنيم بيا که رايت صلح و…
کيفر بي هنر
کيفر بي هنر بخويش، هيمه گه سوختن بزاري گفت که اي دريغ، مرا ريشه سوخت زين آذر هميشه سر بفلک داشتيم در بستان کنون چه…
گنج ايمن
گنج ايمن نهاد کودک خردي بسر، ز گل تاجي بخنده گفت، شهان را چنين کلاهي نيست چو سرخ جامه من، هيچ طفل جامه نداشت بسي…
نا آزموده
نا آزموده قاضي بغداد، شد بيمار سخت از عدالتخانه بيرون برد رخت هفته ها در دام تب، چون صيد ماند محضرش، خالي ز عمرو زيد…
آرزوي مادر
آرزوي مادر جهانديده کشاورزي بدشتي بعمري داشتي زرعي و کشتي بوقت غله، خرمن توده کردي دل از تيمار کار آسوده کردي ستمها ميکشيد از باد…
برف و بوستان
برف و بوستان به ماه دي، گلستان گفت با برف که ما را چند حيران ميگذاري بسي باريده اي بر گلشن و راغ چه خواهد…
توشه پژمردگي
توشه پژمردگي لاله اي با نرگس پژمرده گفت بين که ما رخساره چون افروختيم گفت ما نيز آن متاع بي بدل شب خريديم و سحر…
درياي نور
درياي نور بالماس ميزد چکش زرگري بهر لحظه ميجست از آن اخگري بناليد الماس کاي تيره راي ز بيداد تو، چند نالم چو ناي بجز…
روح آزاد
روح آزاد تو چو زري، اي روان تابناک چند باشي بسته زندان خاک بحر مواج ازل را گوهري گوهر تحقيق را سوداگري واگذار اين لاشه…
شکايت پيرزن
شکايت پيرزن روز شکار، پيرزني با قباد گفت کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نيست روزي بيا به کلبه ما از ره شکار…
فلسفه
فلسفه نخودي گفت لوبيائي را کز چه من گردم اين چنين، تو دراز گفت، ما هر دو را ببايد پخت چاره اي نيست، با زمانه…
گذشته بي حاصل
گذشته بي حاصل کاشکي، وقت را شتاب نبود فصل رحلت در اين کتاب نبود کاش، در بحر بيکران جهان نام طوفان و انقلاب نبود مرغکان…
گنج درويش
گنج درويش دزد عياري، بفکر دستبرد گاه ره ميزد، گهي ره ميسپرد در کمين رهنوردان مينشست هم کله ميبرد و هم سر ميشکست روز، ميگرديد…
نکوهش بي خبران
نکوهش بي خبران هماي ديد سوي ماکيان بقلعه و گفت که اين گروه، چه بي همت و تن آسانند زبون مرغ شکاري و صيد روباهند…
اشک يتيم
اشک يتيم روزي گذشت پادشهي از گذرگهي فرياد شوق بر سر هر کوي و بام خاست پرسيد زان ميانه يکي کودک يتيم کاين تابناک چيست…
برگ گريزان
برگ گريزان شنيدستم که وقت برگريزان شد از باد خزان، برگي گريزان ميان شاخه ها خود را نهان داشت رخ از تقدير، پنهان چون توان…
تير و کمان
تير و کمان گفت تيري با کمان، روز نبرد کاين ستمکاري تو کردي، کس نکرد تيرها بودت قرين، اي بوالهوس در فکندي جمله را در…
دزد و قاضي
دزد و قاضي برد دزدي را سوي قاضي عسس خلق بسياري روان از پيش و پس گفت قاضي کاين خطاکاري چه بود دزد گفت از…
روح آزرده
روح آزرده بشکوه گفت جواني فقير با پيري بروزگار، مرا روي شادماني نيست بلاي فقر، تنم خسته کرد و روح بکشت بمرگ قانعم، آن نيز…
شکسته
شکسته با بنفشه، لاله گفت اي بيخبر طرف گلشن را منظم کرده اند از براي جلوه، گلهاي چمن رنگ را با بوي توام کرده اند…
قائد تقدير
قائد تقدير کرد آسيا ز آب، سحرگاه باز خواست کاي خودپسند، با منت اين بدسري چراست از چيره دستي تو، مرا صبر و تاب رفت…
گرگ و سگ
گرگ و سگ پيام داد سگ گله را، شبي گرگي که صبحدم بره بفرست، ميهمان دارم مرا بخشم مياور، که گرگ بدخشم است درون تيره…
گوهر و سنگ
گوهر و سنگ شنيدستم که اندر معدني تنگ سخن گفتند با هم، گوهر و سنگ چنين پرسيد سنگ از لعل رخشان که از تاب که…
نکوهش بيجا
نکوهش بيجا سير، يک روز طعنه زد به پياز که تو مسکين چقدر بد بوئي گفت، از عيب خويش بي خبري زان ره از خلق،…
آشيان ويران
آشيان ويران از ساحت پاک آشياني مرغي بپريد سوي گلزار در فکرت توشي و تواني افتاد بسي و جست بسيار رفت از چمني به بوستاني…
بلبل و مور
بلبل و مور بلبلي از جلوه گل بي قرار گشت طربناک بفصل بهار در چمن آمد غزلي نغز خواند رقص کنان بال و پري برفشاند…
تيره بخت
تيره بخت دختري خرد، شکايت سر کرد که مرا حادثه بي مادر کرد ديگري آمد و در خانه نشست صحبت از رسم و ره ديگر…
دو محضر
دو محضر قاضي کشمر ز محضر، شامگاه رفت سوي خانه با حالي تباه هر کجا در ديد، بر ديوار زد بانگ بر دربان و خدمتکار…
زاهد خودبين
زاهد خودبين آن نشنيديد که در شيروان بود يکي زاهد روشن روان زنده دلي، عالم و فرخ ضمير مهر صفت، شهرتش آفاق گير نام نکويش…
شوق برابري
شوق برابري ناروني بود به هندوستان زاغچه اي داشت در آن آشيان خاطرش از بندگي آزاد بود جايگهش ايمن و آباد بود نه غم آب…
قدر هستي
قدر هستي سرو خنديد سحر، بر گل سرخ که صفاي تو بجز يکدم نيست من بيک پايه بمانم صد سال مرگ، با هستي من توام…
گره گشاي
گره گشاي پيرمردي، مفلس و برگشته بخت روزگاري داشت ناهموار و سخت هم پسر، هم دخترش بيمار بود هم بلاي فقر و هم تيمار بود…
لطف حق
لطف حق مادر موسي، چو موسي را به نيل در فکند، از گفته رب جليل خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه گفت کاي فرزند…
نکته اي چند
نکته اي چند هر که با پاکدلان، صبح و مسائي داد دلش از پرتو اسرار، صفائي دارد زهد با نيت پاک است، نه با جامه…
از يک غزل
از يک غزل بي روي دوست، دوش شب ما سحر نداشت سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت مهر بلند، چهره ز…
بنفشه
بنفشه بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش که بيگه از چمن آزرد و زود روي نهفت جواب داد که ما زود رفتني بوديم چرا که…
جامه عرفان
جامه عرفان به درويشي، بزرگي جامه اي داد که اين خلقان بنه، کز دوشت افتاد چرا بر خويش پيچي ژنده و دلق چو مي بخشند…
دو همدرد
دو همدرد بلبلي گفت بکنج قفسي که چنين روز، مرا باور نيست آخر اين فتنه، سيه کاري کيست گر که کار فلک اخضر نيست آنچنان…
سختي و سختيها
سختي و سختيها نهفتن بعمري غم آشکاري فکندن بکشت اميدي شراري بپاي نهالي که باري نيارد جفا ديدن از آب و گل، روزگاري ببزم فرومايگان…
صاف و درد
صاف و درد غنچه اي گفت به پژمرده گلي که ز ايام، دلت زود آزرد آب، افزون و بزرگست فضا ز چه رو، کاستي و…
قلب مجروح
قلب مجروح دي، کودکي بدامن مادر گريست زار کز کودکان کوي، بمن کس نظر نداشت طفلي، مرا ز پهلوي خود بيگناه راند آن تير طعنه،…
گرگ و شبان
گرگ و شبان شنيدستم يکي چوپان نادان بخفتي وقت گشت گوسفندان در آن همسايگي، گرگي سيه کار شدي همواره زان خفتن، خبردار گرامي وقت را،…
مادر دورانديش
مادر دورانديش با مرغکان خويش، چنين گفت ماکيان کاي کودکان خرد، گه کارکردن است روزي طلب کنيد، که هر مرغ خرد را اول وظيفه، رسم…
نغمه صبح
نغمه صبح صبح آمد و مرغ صبحگاهي زد نغمه، بياد عهد ديرين خفاش برفت با سياهي شد پر هماي روز، زرين در چشمه، بشوق جست…
امروز و فردا
امروز و فردا بلبل آهسته به گل گفت شبي که مرا از تو تمنائي هست من به پيوند تو يک راي شدم گر ترا نيز…
بازي زندگي
بازي زندگي عدسي وقت پختن، از ماشي روي پيچيد و گفت اين چه کسي است ماش خنديد و گفت غره مشو زانکه چون من فزون…
تيمارخوار
تيمارخوار گفت ماهيخوار با ماهي ز دور که چه ميخواهي ازين درياي شور خردي و ضعف تو از رنج شناست اين نه راه زندگي، راه…
دکان ريا
دکان ريا اينچنين خواندم که روزي روبهي پايبند تله گشت اندر رهي حيله روباهيش از ياد رفت خانه تزوير را بنياد رفت گر چه زائين…
سپيد و سياه
سپيد و سياه کبوتري، سحر اندر هواي پروازي ببام لانه بياراست پر، ولي نپريد رسيد بر پرش از دور، ناوکي جانسوز مبرهن است کازان طعنه…
طفل يتيم
طفل يتيم کودکي کوزه اي شکست و گريست که مرا پاي خانه رفتن نيست چه کنم، اوستاد اگر پرسد کوزه آب ازوست، از من نيست…