مثنوی ها و تمثیلات ها – پروین اعتصامی
اي رنجبر
اي رنجبر تا بکي جان کندن اندر آفتاب اي رنجبر ريختن از بهر نان از چهر آب اي رنجبر زينهمه خواري که بيني زافتاب و…
پايمال آز
پايمال آز ديد موري در رهي پيلي سترک گفت بايد بود چون پيلان بزرگ من چنين خرد و نزارم زانسبب که نه روز آسايشي دارم،…
جمال حق
جمال حق نهان شد از گل زردي گلي سپيد که ما سپيد جامه و از هر گنه مبرائيم جواب داد که ما نيز چون تو…
ديدن و ناديدن
ديدن و ناديدن شبي بمردمک چشم، طعنه زد مژگان که چند بي سبب از بهر خلق کوشيدن هميشه بار جفا بردن و نياسودن هميشه رنج…
روش آفرينش
روش آفرينش سخن گفت با خويش، دلوي بنخوت که بي من، کس از چه ننوشيده آبي ز سعي من، اين مرز گرديد گلشن ز گلبرگ…
طوطي و شکر
طوطي و شکر تاجري در کشور هندوستان طوطئي زيبا خريد از دوستان خواجه شد در دام مهرش پاي بند دل ز کسب و کار خود،…
کعبه دل
کعبه دل گه احرام، روز عيد قربان سخن ميگفت با خود کعبه، زينسان که من، مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده بزم وصالم مرا دست خليل…
گل خودرو
گل خودرو بطرف گلشني، در نوبهاري گلي خودرو، دميد از جو کناري درخشنده، چو اندر درج گوهر فروزنده، چو بر افلاک اختر بدو گل گفت،…
معمار نادان
معمار نادان ديد موري طاسک لغزنده اي از سر تحقير، زد لبخنده اي کاين ره از بيرون همه پيچ و خم است وز درون، تاريکي…
نهال آرزو
نهال آرزو اي نهال آرزو، خوش زي که بار آورده اي غنچه بي باد صبا، گل بي بهار آورده اي باغبانان تو را، امسال سال…
ارزش گوهر
ارزش گوهر مرغي نهاد روي بباغي ز خرمني ناگاه ديد دانه لعلي به روزني پنداشت چينه ايست، بچالاکيش ربود آري، نداشت جز هوس چينه چيدني…
ای خوشا مستانه
ای خوشا مستانه اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن نزد شاهين محبت بي پر…
بي آرزو
بي آرزو بغاري تيره، درويشي دمي خفت دران خفتن، باو گنجي چنين گفت که من گنجم، چو خاکم پست مشمار مرا زين خاکدان تيره بردار…
حديث مهر
حديث مهر گنجشک خرد گفت سحر با کبوتري کآخر تو هم برون کن ازين آشيان سري آفاق روشن است، چه خسبي به تيرگي روزي بپر،…
ديوانه و زنجير
ديوانه و زنجير گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه اي عاقلان پيداست، کز ديوانگان ترسيده اند من بدين زنجير ارزيدم که بستندم بپاي کاش…
سرود خارکن
سرود خارکن بصحرا، سرود اينچنين خارکن که از کندن خار، کس خوار نيست جواني و تدبير و نيروت هست بدست تو، اين کارها کار نيست…
صاعقه ما، ستم اغنياست
صاعقه ما، ستم اغنياست برزگري پند به فرزند داد کاي پسر، اين پيشه پس از من تراست مدت ما جمله به محنت گذشت نوبت خون…
کرباس و الماس
کرباس و الماس يکي گوهر فروشي، ثروت اندوز بدست آورد الماسي دل افروز نهادش در ميان کيسه اي خرد ببستش سخت و سوي مخزنش برد…
گل پنهان
گل پنهان نهفت چهره گلي زير برگ و بلبل گفت مپوش روي، بروي تو شادمان شده ايم مسوز زاتش هجران، هزار دستان را بکوي عشق…
مناظره
مناظره شنيده ايد ميان دو قطره خون چه گذشت گه مناظره، يک روز بر سر گذري يکي بگفت به آن ديگري، تو خون که اي…
نکوهش نکوهيده
نکوهش نکوهيده جعل پير گفت با انگشت که سر و روي ما سياه مکن گفت، در خويش هم دمي بنگر همه را سوي ما نگاه…
آرزوها
آرزوها اي خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن روي مانند پري از خلق پنهان داشتن همچو عيسي بي پر و بي بال…
اي گربه
اي گربه اي گربه، ترا چه شد که ناگاه رفتي و نيامدي دگر بار بس روز گذشت و هفته و ماه معلوم نشد که چون…
بي پدر
بي پدر به سر خاک پدر، دخترکي صورت و سينه بناخن ميخست که نه پيوند و نه مادر دارم کاش روحم به پدر مي پيوست…
چند پند
چند پند کسي که بر سر نرد جهان قمار نکرد سياه روزي و بدنامي اختيار نکرد خوش آنکه از گل مسموم باغ دهر رميد برفق…
ديده و دل
ديده و دل شکايت کرد روزي ديده با دل که کار من شد از جور تو مشکل ترا دادست دست شوق بر باد مرا کندست…
سعي و عمل
سعي و عمل براهي در، سليمان ديد موري که با پاي ملخ ميکرد زوري بزحمت، خويش را هر سو کشيدي وزان بار گران، هر دم…
عهد خونين
عهد خونين ببام قلعه اي، باز شکاري نمود از ماکياني خواستگاري که من زالايش ايام پاکم ز تنهائي، بسي اندهناکم ز بالا، صبحگاهي ديدمت روي…
کارآگاه
کارآگاه گربه پيري، ز شکار اوفتاد زار بناليد و نزار اوفتاد ناخنش از سنگ حوادث شکست دزد قضا و قدرش راه بست از طمع و…
گريه بي سود
گريه بي سود باغباني، قطره اي بر برگ گل ديد و گفت اين چهره جاي اشک نيست گفت، من خنديده ام تا زاده ام دوش،…
مور و مار
مور و مار با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار کاز ضعف و بيخودي، تو چنين خردي و نزار همچون تو، ناتوان نشنيدم بهيچ جا هر…
هرچه باداباد
هرچه باداباد گفت با خاک، صبحگاهي باد چون تو، کس تيره روزگار مباد تو، پريشان ما و ما ايمن تو، گرفتار ما و ما آزاد…
آتش دل
آتش دل به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنريست بنفشه مژده نوروز ميدهد ما را شکوفه…
اي مرغک
اي مرغک اي مرغک خرد، ز اشيانه پرواز کن و پريدن آموز تا کي حرکات کودکانه در باغ و چمن چميدن آموز رام تو نمي…
پايه و ديوار
پايه و ديوار گفت ديوار قصر پادشهي که بلندي، مرا سزاوار است هر که مانند من سرافرازد پايدار و بلند مقدار است فرخم زان سبب…
جولاي خدا
جولاي خدا کاهلي در گوشه اي افتاد سست خسته و رنجور، اما تندرست عنکبوتي ديد بر در، گرم کار گوشه گير از سرد و گرم…
ذره و خفاش
ذره و خفاش در آنساعت که چشم روز ميخفت شنيدم ذره با خفاش ميگفت که اي تاريک راي، اين گمرهي چيست چرا با آفتابت الفتي…
سفر اشک
سفر اشک اشک طرف ديده را گرديد و رفت اوفتاد آهسته و غلتيد و رفت بر سپهر تيره هستي دمي چون ستاره روشني بخشيد و…
عمر گل
عمر گل سحرگه، غنچه اي در طرف گلزار ز نخوت، بر گلي خنديد بسيار که، اي پژمرده، روز کامراني است بهار و باغ را فصل…
کمان قضا
کمان قضا موشکي را بمهر، مادر گفت که بسي گير و دار در ره ماست سوي انبار، چشم بسته مرو که نهان، فتنه ها به…
گل سرخ
گل سرخ گل سرخ، روزي ز گرما فسرد فروزنده خورشيد، رنگش ببرد در آن دم که پژمرد و بيمار گشت يکي ابر خرد، از سرش…
ناتوان
ناتوان جواني چنين گفت روزي به پيري که چون است با پيريت زندگي بگفت، اندرين نامه حرفي است مبهم که معنيش جز وقت پيري نداني…
همنشين ناهموار
همنشين ناهموار آب ناليد، وقت جوشيدن کاوخ از رنج ديگ و جور شرار نه کسي ميکند مرا ياري نه رهي دارم از براي فرار نه…
آرزو ها
آرزو ها اي خوش اندر گنج دل زر معاني داشتن نيست گشتن، ليک عمر جاوداني داشتن عقل را ديباچه اوراق هستي ساختن علم را سرمايه…
اين قطعه را براي سنگ مزار خودم سروده ام
اين قطعه را براي سنگ مزار خودم سروده ام اينکه خاک سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گر چه جز تلخي از ايام…
پيام گل
پيام گل به آب روان گفت گل کاز تو خواهم که رازي که گويم به بلبل بگوئي پيام ار فرستد، پيامش بياري بخاک ار درافتد،…
حقيقت و مجاز
حقيقت و مجاز بلبلي شيفته ميگفت به گل که جمال تو چراغ چمن است گفت، امروز که زيبا و خوشم رخ من شاهد هر انجمن…
ذره
ذره شنيده ايد که روزي بچشمه خورشيد برفت ذره بشوقي فزون بمهماني نرفته نيمرهي، باد سرنگونش کرد سبک قدم نشده، ديد بس گرانجاني گهي، رونده…
سيه روي
سيه روي بکنج مطبخ تاريک، تابه گفت به ديگ که از ملال نمردي، چه خيره سر بودي ز دوده، پشت تو مانند قير گشته سياه…
عيبجو
عيبجو زاغي بطرف باغ، بطاوس طعنه زد کاين مرغ زشت روي، چه خودخواه و خودنماست اين خط و خال را نتوان گفت دلکش است اين…