قطعات اهلی شیرازی
چو کوی محتسب ترکان نشین شد
چو کوی محتسب ترکان نشین شد در میخانه در کویش گشادند در میخانه ها هرچند بربست در بسته بروی او گشادند اهلی شیرازی
بغیر نامه و پیغام بی نشانان را
بغیر نامه و پیغام بی نشانان را کتابتی است نهانی که از ریا دور است صفای همت باطن که عالم افروزد که حسن حرف زبانی…
اهلی کسیکه حکمت پنهان حق نیافت
اهلی کسیکه حکمت پنهان حق نیافت دارد فغان ز غصه و از عیب آه هم بی عسریسرکی بود این سنة الله است شد مایه فرح…
هر که در معنی است حرفی بیش
هر که در معنی است حرفی بیش در حقیقت مقام او بالاست چشم با چشمه نسبتی دارد لیکن اندر میان تفاوتهاست اهلی شیرازی
مرا زمانه بسوزد بداغ غم تا چند
مرا زمانه بسوزد بداغ غم تا چند که چشم روشنم از دود داغ تاریک است چراغ آه تو اهلی جهان کند روشن ولی چه سود…
کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیست
کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیست بدان خدای که جان داد خلق عالم را خدا شناس توان شد بعلم و عقل ولی بهیچ…
دلا، گر گنج میجویی گدای مرد معنی شود
دلا، گر گنج میجویی گدای مرد معنی شود بصورت گر چه از خلق جهان درویش تر باشد ببر از اهل صورت زانکه ناکس مار رنگین…
چند مردم بکشی رسم بزرگی آنست
چند مردم بکشی رسم بزرگی آنست که گنه بینی و از غایت احسان بخشی سهل باشد چو اجل جان ستدن از هر کس سعی آن…
بغیر حق، دل اهلی ز هرچه لذت یافت
بغیر حق، دل اهلی ز هرچه لذت یافت بذات حق که در آخر تمام زحمت بود ز بعد مستی عیش از غبار غم دانست که…
ای مست غفلت آخر تا چند لطف دانش
ای مست غفلت آخر تا چند لطف دانش در عالم حقیقت هشیار و نکته دان باش بشنود و حرف از من کآن حاصل دو کون…
نظر بصورت یاری فکن که چون خورشید
نظر بصورت یاری فکن که چون خورشید بپا کدامنی از مادر فلک زاده مبین بصورت آلوده دامنان زنهار که خار بهتر از آن گل که…
گفت کسی خوش بود عمر دو کاندر یکی
گفت کسی خوش بود عمر دو کاندر یکی تجربه جمع آوری در دگر آری بکار گر بدو صد عمر نوح تجربه حاصل شود بیشتر از…
کس از شهوت بطن سودی نیافت
کس از شهوت بطن سودی نیافت شکم خواره را کار جان دادن است شب آبستن از پرخوری چون زنان سحر بر سر پای در زادن…
دم عیسی که می خرد امروز
دم عیسی که می خرد امروز چو خران رخت خوب میباید هنر و فضل در جهان به جوی طالع و بخت خوب میباید اهلی شیرازی
حال درویش خسته باز مپرس
حال درویش خسته باز مپرس غم دیرینه بازگو چکنم بسخن گر شوی صلاح اندیش چون نباشی سخن شنو چکنم چون فلک آتشم بخرمن زد فکر…
بترس از غیرت سلطان عشق ای آنکه می پرسی
بترس از غیرت سلطان عشق ای آنکه می پرسی که بر خاک زمین دایم چرا افلاک میگردد به سر میشد ز مغروری زد او را…
اهل فضلند تیره روز و ضعیف
اهل فضلند تیره روز و ضعیف پای طاوس زشت و باریک است پر طاوس را چراغ بسی است لیک پای چراغ تاریک است اهلی شیرازی