فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید اوحدالدین کرمانی
از خلق به هیچ گونه یاری مطلب
از خلق به هیچ گونه یاری مطلب وز شاخ برهنه سایه داری مطلب عزّت زقناعت است و خواری زطمع با عزّت خود بساز و خواری…
اسباب وجود دم به دم تشویش است
اسباب وجود دم به دم تشویش است تا با تو توی است بر ارم تشویش است فارغ شدن و تکیه بر اسباب فراغ زآنجا که…
آنجا که سراپردهٔ اجلال جلال
آنجا که سراپردهٔ اجلال جلال جانها همه واله و زبانها همه لال دنیا دل ما نبرد و عقبی نبرد ما را همه مقصود وصال است،…
ای خواجه یکی کام روا کن ما را
ای خواجه یکی کام روا کن ما را دم در کش و در کار خدا کن ما را ما راست رویم ولی تو کژ می…
ای دل دَرِ غم گشاده ای می بینم
ای دل دَرِ غم گشاده ای می بینم در دام بلا فتاده ای می بینم از یار کناره کرده ای می دانم دل در دگری…
آیات کتاب حق همی خوان و مپرس
آیات کتاب حق همی خوان و مپرس واین ناقهٔ پی بریده می ران و مپرس خواهی که سِرَت زپرده بیرون نشود می بین و مگو…
با فقر نشین اگر تو همدم خواهی
با فقر نشین اگر تو همدم خواهی فقر است اگر ملک مُسلَّم خواهی خاک کف پای این گدایان را خواه گر افسر سروران عالم خواهی…
تا با دل دلبرم دلم دل بنهاد
تا با دل دلبرم دلم دل بنهاد دل داده دلم ندید زان رو دل داد دلدار دلم چون دل دلدارم دید هم دلش به دلخوشی…
ترسم که اگر در طلبش نشتابی
ترسم که اگر در طلبش نشتابی بر آتش حسرت دل خود را تابی تا اینجایی ترک خوش آمد می کن تا هرچ به آمده است…
چون در غم تو شادی من نفزاید
چون در غم تو شادی من نفزاید جز در طلبت جان و دلم نگشاید خاک در تو چو سرمه شد در چشمم ملک دو جهان…
در دست غم عشق نهادم دل را
در دست غم عشق نهادم دل را خاص از پی آن پای گشادم دل را از باد مرا بوی تو آمد روزی شکرانهٔ آن به…
در کوی قناعت ارچه دیر آمده ایم
در کوی قناعت ارچه دیر آمده ایم بر نیستی خویش دلیر آمده ایم گر ناخوش و گر خوش است این باقی عمر باری به سر…
درویشانیم و نیز دلریشانیم
درویشانیم و نیز دلریشانیم آواره زخان و مان وز خویشانیم ما جامهٔ مردان به سپر ساخته ایم تا خلق گمان برد که ما زیشانیم اوحدالدین…
زنهار مگو که رهروان نیز نیند
زنهار مگو که رهروان نیز نیند یا همنفسان بی نشان نیز نیند زین گونه که تو محرم اسرار نئی پنداشته ای که دیگران نیز نیند…
عالی نسبا چرا بننشینی پست
عالی نسبا چرا بننشینی پست وز ملک جهان پاک نیفشانی دست چون بود تو با بود قناعت پیوست خواهی همه نیست گیر و خواهی همه…
گر عمر بود تو را فزون از پانصد
گر عمر بود تو را فزون از پانصد افسانه شوی عاقبت از روی خرد باری چو فسانه می شوی ای بخرد افسانهٔ نیک شو نه…
مقبل بود آنک آشنای دَرِ اوست
مقبل بود آنک آشنای دَرِ اوست مُدبِر باشی گرت نه رای دَرِ اوست گر درویشی گدایی از سلطان چیست آن سلطانان همه گدای دَرِ اوست…
هر لحظه زدست غم به جان آید دل
هر لحظه زدست غم به جان آید دل در خوردن غم هیچ نیاساید دل گفتم که زدیده است دل را تشویش دیده چه کند تاش…
از بهر چه حل نمی کنی مشکل خود
از بهر چه حل نمی کنی مشکل خود وز بند هوس نمی رهانی دل خود اینجا تو برای حاصلی آمده ای ای بی حاصل باز…
اصحاب طلب چون به صفایی برسند
اصحاب طلب چون به صفایی برسند خواهند کز آنجا به رضایی برسند دست از سر پای وامگیرند از جهد یا سر بنهند یا به جایی…
آنجا که صفای دل بود دایهٔ عیش
آنجا که صفای دل بود دایهٔ عیش برسود بود مدام سرمایهٔ عیش افسوس که کار خلق جایی نرسید کز مایهٔ غم شوند همسایهٔ عیش اوحدالدین…
ای خواجه اگر تو را سعادت خویش است
ای خواجه اگر تو را سعادت خویش است ایمن منشین زآنچ تو را در پیش است زاینها که تو مال و ملک می پنداری جز…
ای دل عمری گذاشتی در پندار
ای دل عمری گذاشتی در پندار وقت است که از خواب درآیی یک بار رو کشتهٔ تیغ عشق شو در غم او افسوس نباشد که…
این آزادی هزار جان بیش ارزد
این آزادی هزار جان بیش ارزد و این تنهایی ملک جهان بیش ارزد در خلوت یک زمان با خود بودن از جان و جهان این…
بادی که زکوی فقر گرد انگیزد
بادی که زکوی فقر گرد انگیزد بر آتش کبر آب تواضع ریزد حقّا که هزار تاج کسری ارزد گردی که زپای این گدایان خیزد اوحدالدین…
تا جان خودت به دست سودا ندهی
تا جان خودت به دست سودا ندهی وآن را که تکلّف است ره واندهی از دست تکلّف بستان دامن خویش تا دامن جان به دست…
تا عشق توَم سلسله می جنباند
تا عشق توَم سلسله می جنباند کو عقل و کجا صبر که برجا ماند سرگردانان در ره تو بسیارند کس نیست که سررشتهٔ خود می…
چون هستی تو به نیستی آلوده است
چون هستی تو به نیستی آلوده است غم خوردن نیک و بد او بیهوده است هیهات که نا آمده را حاصل نیست افسوس که آنچ…
در راه طلب به آخر آمد نفسم
در راه طلب به آخر آمد نفسم و افسوس که نیست حاصلی جز نفسم این راه به جست و جوی باید رفتن من مشغولم به…
در هستی اگر به عمر نوحی برسی
در هستی اگر به عمر نوحی برسی در هر نفسی زو به فتوحی برسی عمری باید که شب به روز آری تو باشد که به…
دل با غم اگر بساختی شادستی
دل با غم اگر بساختی شادستی ور بندهٔ عشق گشتی آزادستی بیچاره دل ارنه سُست بنیادستی اکنون که خراب گشتی آبادستی اوحدالدین کرمانی
زین سان که تو را بی خودی و بی خبری است
زین سان که تو را بی خودی و بی خبری است چون حال تو را دید به صد چشم گریست با خویشتن آی این همه…
عشق است که کیمیای فقر است دَروُ
عشق است که کیمیای فقر است دَروُ ابری است که صد هزار برق است درو بنگر تو که دلها چه عجایب بحری است کاین عالم…
گر شهوت توسن تو رام تو شود
گر شهوت توسن تو رام تو شود در خطّهٔ جان خطبه به نام تو شود ور زانک تو در فقر به غایت برسی سلطان همه…
میل دل ما جز به فقیری نبود
میل دل ما جز به فقیری نبود خرسند به میر جز اسیری نبود از صدق اثری در دل شخصی دیدم ورنه دل ما منزل میری…
هر کاو نشود مست تو او مغبون است
هر کاو نشود مست تو او مغبون است واین حالت مستی زصفت بیرون است مستی باید خراب همچون «اوحد» تا او داند که حال مستی…
از ذکر تو جز عشق نیاموزد دل
از ذکر تو جز عشق نیاموزد دل وز هجر تو جز صبر نیندوزد دل افسوس که درد دل از اندازه گذشت بر درد دل منت…
افکند بتی به بت پرستی ما را
افکند بتی به بت پرستی ما را او راست خبر که نیست هستی ما را زان می که شب وصال با هم خوردیم تا روز…
اندر ره عشق اگر تکلّف نکنی
اندر ره عشق اگر تکلّف نکنی گر جان خواهد زتو توقّف نکنی گیرم که تکلّف نکنی در باقی شاید [که] تکلّف به تکلّف نکنی اوحدالدین…
ای خاک در تو سرمهٔ دیدهٔ دل
ای خاک در تو سرمهٔ دیدهٔ دل یاد تو دوای دل شوریدهٔ دل من می دهم انصاف که افسوس بود سودای تو در دماغ پوسیدهٔ…
ای دل چو قلم نقش منمّا می باش
ای دل چو قلم نقش منمّا می باش فرّاش سراپردهٔ سودا می باش مانندهٔ پرگار بگرد سر خویش می گرد به طبع و پای برجا…
ایّام گلست و عیش باقی است مخسب
ایّام گلست و عیش باقی است مخسب آخر نه لبت بر لب ساقی است مخسب امشب شب خنیاگر شمع است مخسب برخیز که پرده ها…
باطل بینم به سوی کعبه سفرت
باطل بینم به سوی کعبه سفرت بی حاصل بینم سفر پرخطرت اینجا که نشسته ای درِ دل بگشا تا یار در آن لحظه درآید زدرت…
تا چند چو بلبلان برآری آواز
تا چند چو بلبلان برآری آواز چون باز خموش باش و با معنی ساز بلبل نکند یکی و صد می گوید صد می کند و…
تو آمده ای به پادشاهی کردن
تو آمده ای به پادشاهی کردن واخویشتن آی ازین تباهی کردن تو دیک نبودی و نباشی فردا پیداست که امروز چه خواهی کردن اوحدالدین کرمانی
خواهی که برم سرّ تو مکنون باشد
خواهی که برم سرّ تو مکنون باشد واین واقعه از حدّ من افزون باشد در دریایی فکندیم بی پایان وآنگه گویی غرقه مشو، چون باشد؟…
در راه طلب زاد ادب می باید
در راه طلب زاد ادب می باید سوز سحر و نالهٔ شب می باید دل شاهد جان سازد و جان مطرب او آن را که…
در معرض صد سلامتی باهش باش
در معرض صد سلامتی باهش باش عاشق وش و دعوی کش و محنت کُش باش گر جملهٔ عالم آب و آتش گیرد آخر نه وصی…
دل دوش دم نامتناهی می زد
دل دوش دم نامتناهی می زد وزکتم عدم نوبت شادی می زد گر زحمت آب و گل نبودی به میان بی واسطه دل دم الهی…
زین سان که مراست از تو در سینه سرور
زین سان که مراست از تو در سینه سرور می ترسم از آنک خواجه گردد مغرور مغرور مشو که شاهد ما معنی است نزدیک میا…