تا در طلب مات همی گام بود

تا در طلب مات همی گام بود هر دم که برون مازنی دام بود آن دل که درو عشق دلارام بود گر زندگی از جان…

ادامه مطلب

چشمی دارم همه پر از صورت دوست

چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوش است چون دوست دروست از دیده به دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست…

ادامه مطلب

در باغ رخت گر به تماشا گردیم

در باغ رخت گر به تماشا گردیم از عقل بری شویم و رسوا گردیم ما مستانیم و روی تو گلزار است ترسم که از آن…

ادامه مطلب

در عالم عشق عقل گمره گردد

در عالم عشق عقل گمره گردد در بیشهٔ عشق شیر روبَه گردد هرگه که زرسم عشق آگه گردد با او سخن دراز کوته گردد اوحدالدین…

ادامه مطلب

در عشق دلی باید و جانی زنده

در عشق دلی باید و جانی زنده کان را باید به درد دل سازنده ور زانک تو کنج عافیت می طلبی رو رو که تو…

ادامه مطلب

دوش آمده بود در برم دلدارم

دوش آمده بود در برم دلدارم گفتم که شبا فاش مکن اسرارم شب گفت پس و پیش نگه کن آخر خورشید تو داری زکجا صبح…

ادامه مطلب

عاشق باید که عشق را بنده شود

عاشق باید که عشق را بنده شود ورنه به هوس رود پراکنده شود عیسی منم و معجز من این نفس است هر کس که ببیند…

ادامه مطلب

عشق تو به پیدا و نهانم کشتَه

عشق تو به پیدا و نهانم کشتَه سودای تو بی نام و نشانم کشتَه برخیره نیم من اینچنین کشتهٔ تو چیزی به تو دیده ام…

ادامه مطلب

کرده است مرا عشق تو زان گونه شکار

کرده است مرا عشق تو زان گونه شکار کز مستی عشق تو نگردم هشیار گر من منم و غم غم عشقت ناچار سر در سر…

ادامه مطلب

گر من به مثل چو خضر جاوید زیَم

گر من به مثل چو خضر جاوید زیَم در حسرت آن روی چو خورشید زیَم گر وعدهٔ وصل تو نباشد پس من پیش تو بمیرم…

ادامه مطلب

من لایق سوز درد عشق تو نیم

من لایق سوز درد عشق تو نیم زنهار که من نبرد عشق تو نیم چون آتش عشق تو برآرد شعله من دانم و من که…

ادامه مطلب

هرگز نرود مهر تو پاک از دل من

هرگز نرود مهر تو پاک از دل من گر نیز شود زیر زمین منزل من صد سال برآید و بپوسد تن من هم بوی وصال…

ادامه مطلب

از عشق چنان است دل مسکینم

از عشق چنان است دل مسکینم کز عشق تو با جان خود اندر کینم سبحان الله به هر چه در می نگرم از غایت آرزو…

ادامه مطلب

آن را که غم آن بت خوشرو باشد

آن را که غم آن بت خوشرو باشد کی طالب رنگ گل خوشبو باشد انصاف بده جایگهی کاو باشد گل را چه محل بود که…

ادامه مطلب

ای پیش لبت مه چو قصب در مهتاب

ای پیش لبت مه چو قصب در مهتاب وز روی چو آفتابت اندر همه تاب زنهار زخط خویش درتاب مشو کز خط خوشت فروزد اندر…

ادامه مطلب

ای عشق تو مایهٔ جنون دل من

ای عشق تو مایهٔ جنون دل من حسن رخ تو ریخته خون دل من من دانم و دل که در وصالت چونم کس را چه…

ادامه مطلب

با من بت من هیچ نکو عهد نشد

با من بت من هیچ نکو عهد نشد زو حاجت من روا به صد جهد نشد از تلخ سخنهاش عجب می دارم کان بر لب…

ادامه مطلب

بی عشق دوان است دلت از چپ و راست

بی عشق دوان است دلت از چپ و راست تا عشق نباشد نشود کار تو راست معشوق یکی است و عاشق او یکتاست او را…

ادامه مطلب

تا در سر سودای تو منزل کردیم

تا در سر سودای تو منزل کردیم سوزی است مرا کز آتش دل کردیم در شهر همه مباحی ام می خوانند نیکو نامی زعشق حاصل…

ادامه مطلب

چون آتش و آب بردباری نکنی

چون آتش و آب بردباری نکنی کم زانک چو باد خاکساری نکنی از صحبت خلق برنشاید خوردن تا با بد و نیک سازگاری نکنی اوحدالدین…

ادامه مطلب

در حسرت آنم که شبی در کویت

در حسرت آنم که شبی در کویت باد سحری به من رساند بویت جان و دل خویش را کنم در ساعت قربان کسی که دیده…

ادامه مطلب

در عشق تو من پای زسر نشناسم

در عشق تو من پای زسر نشناسم روز از شب و حنظل ز شکر نشناسم شکر از شادی شکایت از غم چه کنم چون راحت…

ادامه مطلب

در عشق نگر که قصد هستی نکنی

در عشق نگر که قصد هستی نکنی ناخورده می وصل تو مستی نکنی گیرم که به ترک سر ندانی کردن آخر کم از آنک تن…

ادامه مطلب

روزی دو سه از وصل تو بودم دلشاد

روزی دو سه از وصل تو بودم دلشاد وز بند هوس شبی دو، دل گشت آزاد خواهد که دهد فراق، عیشم بر باد آری که…

ادامه مطلب

عاشق مطلب اگرچه مشهور بود

عاشق مطلب اگرچه مشهور بود تا سر دارد زیار مهجور بود آن سر که تو داری همگی دردسر است آن سر بطلب که درد ازو…

ادامه مطلب

عشق آن نبود که نیک دانی خود را

عشق آن نبود که نیک دانی خود را یا در یک دل مقام سازی صد را عشق آن باشد که از خود آگه گردی وانگه…

ادامه مطلب

کو عقل که بندی زهوس بگشاید

کو عقل که بندی زهوس بگشاید یا صبر که هنگام بلا برناید یا راهبری که راهکی بنماید یا همراهی که همدمی را شاید اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

گه بوی خوشت زپیرهن می شنوم

گه بوی خوشت زپیرهن می شنوم گه شرح غمت ز مرد و زن می شنوم ور هیچ نباشد کسکی بنشانم کاو نام تو می گوید…

ادامه مطلب

من مستم و نامت به زبان می گویم

من مستم و نامت به زبان می گویم معذورم اگر من هذیان می گویم دانم نرسم به گفت در وصل تو لیک با عشق توَم…

ادامه مطلب

هم از رخ تست اگر به مه در نمکی است

هم از رخ تست اگر به مه در نمکی است مه را چه محل که روی تو خود فلکی است تا ظن نبری که اندرین…

ادامه مطلب

از عشق تو هر [ر]وز دل افگارترم

از عشق تو هر [ر]وز دل افگارترم تا شاد تویی من زتو غمخوارترم هرچند که تشنگان تو را بسیارند داند همه کس کز همه کس…

ادامه مطلب

آن شاهد معنوی که جانم تن اوست

آن شاهد معنوی که جانم تن اوست جان در تن من زصورت روشن اوست این روی نکو که شاهدش می خوانند آن شاهد نیست لیک…

ادامه مطلب

ای خوش پسران که عقل مدهوش شماست

ای خوش پسران که عقل مدهوش شماست دل چاکر آن عارض گل پوش شماست زر را چه محل که سر فدا باید کرد آن را…

ادامه مطلب

ای من زتو در هر دهنی، نیک است این

ای من زتو در هر دهنی، نیک است این افسانهٔ هر مرد و زنی، نیک است این من هیچ نگویم تو خود انصاف بده بر…

ادامه مطلب

با عشق اگرت رای بود همرازی

با عشق اگرت رای بود همرازی باید که دل از مراد وا پردازی هر چیز که بر مراد طبع تو بود خواهیش نماز گیر و…

ادامه مطلب

پیش رخ و زلف تو چه مشک و چه قمر

پیش رخ و زلف تو چه مشک و چه قمر پیش لب لعل تو چه شهد و چه شکر خاصَه که دمید بر لب چشمهٔ…

ادامه مطلب

تا خاک در عشق مرا مفرش شد

تا خاک در عشق مرا مفرش شد دیده تر از آب و دل پر از آتش شد عیش خوش را نهاده بودم بنیاد افسوس که…

ادامه مطلب

چون دید دل من اثر سوز فراق

چون دید دل من اثر سوز فراق شد منهزم از لشکر پیروز فراق او از سر آرزو به کلّی برخاست خواهی شب وصل باش خواه…

ادامه مطلب

در دایرهٔ وجود بی سهو و سقط

در دایرهٔ وجود بی سهو و سقط دلها همه دور نیست چون نقطه زخط در مرکز عهد اوّل از خطّ ازل جانها همه دایره است…

ادامه مطلب

در عشق تو دل را نبود هیچ فتور

در عشق تو دل را نبود هیچ فتور از سایهٔ تست چشم جانم پرنور در پای تو میرم به یقین آخر کار در پای تو…

ادامه مطلب

در کوی تو سر بر سر خنجر بنهم

در کوی تو سر بر سر خنجر بنهم چون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم نا مردم اگر عشق تو از دل بکنم سودای…

ادامه مطلب

زان روز که چشم من به رویت نگریست

زان روز که چشم من به رویت نگریست نگذشت شبی که از غمت خون نگریست بشتاب که دل بی تو نمی داند زیست دریاب که…

ادامه مطلب

عاشق شوی و از دل و جان اندیشی

عاشق شوی و از دل و جان اندیشی دُردی کشی و زپاسبان اندیشی دعوی محبّت کنی و لاف زنی وانگه ز زبان این و آن…

ادامه مطلب

عشق تو زعالم اختیار است مرا

عشق تو زعالم اختیار است مرا وز بادهٔ دیگران خمار است مرا تا جان دارم بندگی ات خواهم کرد با ردّ و قبول تو چه…

ادامه مطلب

گر بر سر آنی که روی راه صواب

گر بر سر آنی که روی راه صواب این راه دروغ نیست خود را دریاب تا درخور و خوابی تو دم از عشق مزن در…

ادامه مطلب

ما شربت عشقت نه به بازی خوردیم

ما شربت عشقت نه به بازی خوردیم سودای تو را نه از هوس پروردیم خود را هدف تیر ملامت کردیم گر بر گردیم ازین سخن…

ادامه مطلب

مقصود من از جمالت ای جان نظری است

مقصود من از جمالت ای جان نظری است این خود نبود چو……………ی است من خود دانم که عشق تو بسته دری است لیکن چه کنم…

ادامه مطلب

هرچه آن نبود راست نباید گفتن

هرچه آن نبود راست نباید گفتن تا راست حدیث خود بباید گفتن هرچند که عشق میل باشد لیکن هر میلی را عشق نشاید گفتن اوحدالدین…

ادامه مطلب

از عشق شود ادیب عاقل مجنون

از عشق شود ادیب عاقل مجنون وز عشق شود عافیت از پرده برون زنهار به عشق در ملامت نکنی چون عشق آمد نه صبر ماند…

ادامه مطلب

آن عیش نباشد که بود بربسته

آن عیش نباشد که بود بربسته دارد نفسی خوش، نفسی دل خسته ای بی خبر از عشق بیا تا بینی عیشی ز ازل تا به…

ادامه مطلب