فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب اوحدالدین کرمانی
تا در طلب مات همی گام بود
تا در طلب مات همی گام بود هر دم که برون مازنی دام بود آن دل که درو عشق دلارام بود گر زندگی از جان…
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوش است چون دوست دروست از دیده به دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست…
در باغ رخت گر به تماشا گردیم
در باغ رخت گر به تماشا گردیم از عقل بری شویم و رسوا گردیم ما مستانیم و روی تو گلزار است ترسم که از آن…
در عالم عشق عقل گمره گردد
در عالم عشق عقل گمره گردد در بیشهٔ عشق شیر روبَه گردد هرگه که زرسم عشق آگه گردد با او سخن دراز کوته گردد اوحدالدین…
در عشق دلی باید و جانی زنده
در عشق دلی باید و جانی زنده کان را باید به درد دل سازنده ور زانک تو کنج عافیت می طلبی رو رو که تو…
دوش آمده بود در برم دلدارم
دوش آمده بود در برم دلدارم گفتم که شبا فاش مکن اسرارم شب گفت پس و پیش نگه کن آخر خورشید تو داری زکجا صبح…
عاشق باید که عشق را بنده شود
عاشق باید که عشق را بنده شود ورنه به هوس رود پراکنده شود عیسی منم و معجز من این نفس است هر کس که ببیند…
عشق تو به پیدا و نهانم کشتَه
عشق تو به پیدا و نهانم کشتَه سودای تو بی نام و نشانم کشتَه برخیره نیم من اینچنین کشتهٔ تو چیزی به تو دیده ام…
کرده است مرا عشق تو زان گونه شکار
کرده است مرا عشق تو زان گونه شکار کز مستی عشق تو نگردم هشیار گر من منم و غم غم عشقت ناچار سر در سر…
گر من به مثل چو خضر جاوید زیَم
گر من به مثل چو خضر جاوید زیَم در حسرت آن روی چو خورشید زیَم گر وعدهٔ وصل تو نباشد پس من پیش تو بمیرم…
من لایق سوز درد عشق تو نیم
من لایق سوز درد عشق تو نیم زنهار که من نبرد عشق تو نیم چون آتش عشق تو برآرد شعله من دانم و من که…
هرگز نرود مهر تو پاک از دل من
هرگز نرود مهر تو پاک از دل من گر نیز شود زیر زمین منزل من صد سال برآید و بپوسد تن من هم بوی وصال…
از عشق چنان است دل مسکینم
از عشق چنان است دل مسکینم کز عشق تو با جان خود اندر کینم سبحان الله به هر چه در می نگرم از غایت آرزو…
آن را که غم آن بت خوشرو باشد
آن را که غم آن بت خوشرو باشد کی طالب رنگ گل خوشبو باشد انصاف بده جایگهی کاو باشد گل را چه محل بود که…
ای پیش لبت مه چو قصب در مهتاب
ای پیش لبت مه چو قصب در مهتاب وز روی چو آفتابت اندر همه تاب زنهار زخط خویش درتاب مشو کز خط خوشت فروزد اندر…
ای عشق تو مایهٔ جنون دل من
ای عشق تو مایهٔ جنون دل من حسن رخ تو ریخته خون دل من من دانم و دل که در وصالت چونم کس را چه…
با من بت من هیچ نکو عهد نشد
با من بت من هیچ نکو عهد نشد زو حاجت من روا به صد جهد نشد از تلخ سخنهاش عجب می دارم کان بر لب…
بی عشق دوان است دلت از چپ و راست
بی عشق دوان است دلت از چپ و راست تا عشق نباشد نشود کار تو راست معشوق یکی است و عاشق او یکتاست او را…
تا در سر سودای تو منزل کردیم
تا در سر سودای تو منزل کردیم سوزی است مرا کز آتش دل کردیم در شهر همه مباحی ام می خوانند نیکو نامی زعشق حاصل…
چون آتش و آب بردباری نکنی
چون آتش و آب بردباری نکنی کم زانک چو باد خاکساری نکنی از صحبت خلق برنشاید خوردن تا با بد و نیک سازگاری نکنی اوحدالدین…
در حسرت آنم که شبی در کویت
در حسرت آنم که شبی در کویت باد سحری به من رساند بویت جان و دل خویش را کنم در ساعت قربان کسی که دیده…
در عشق تو من پای زسر نشناسم
در عشق تو من پای زسر نشناسم روز از شب و حنظل ز شکر نشناسم شکر از شادی شکایت از غم چه کنم چون راحت…
در عشق نگر که قصد هستی نکنی
در عشق نگر که قصد هستی نکنی ناخورده می وصل تو مستی نکنی گیرم که به ترک سر ندانی کردن آخر کم از آنک تن…
روزی دو سه از وصل تو بودم دلشاد
روزی دو سه از وصل تو بودم دلشاد وز بند هوس شبی دو، دل گشت آزاد خواهد که دهد فراق، عیشم بر باد آری که…
عاشق مطلب اگرچه مشهور بود
عاشق مطلب اگرچه مشهور بود تا سر دارد زیار مهجور بود آن سر که تو داری همگی دردسر است آن سر بطلب که درد ازو…
عشق آن نبود که نیک دانی خود را
عشق آن نبود که نیک دانی خود را یا در یک دل مقام سازی صد را عشق آن باشد که از خود آگه گردی وانگه…
کو عقل که بندی زهوس بگشاید
کو عقل که بندی زهوس بگشاید یا صبر که هنگام بلا برناید یا راهبری که راهکی بنماید یا همراهی که همدمی را شاید اوحدالدین کرمانی
گه بوی خوشت زپیرهن می شنوم
گه بوی خوشت زپیرهن می شنوم گه شرح غمت ز مرد و زن می شنوم ور هیچ نباشد کسکی بنشانم کاو نام تو می گوید…
من مستم و نامت به زبان می گویم
من مستم و نامت به زبان می گویم معذورم اگر من هذیان می گویم دانم نرسم به گفت در وصل تو لیک با عشق توَم…
هم از رخ تست اگر به مه در نمکی است
هم از رخ تست اگر به مه در نمکی است مه را چه محل که روی تو خود فلکی است تا ظن نبری که اندرین…
از عشق تو هر [ر]وز دل افگارترم
از عشق تو هر [ر]وز دل افگارترم تا شاد تویی من زتو غمخوارترم هرچند که تشنگان تو را بسیارند داند همه کس کز همه کس…
آن شاهد معنوی که جانم تن اوست
آن شاهد معنوی که جانم تن اوست جان در تن من زصورت روشن اوست این روی نکو که شاهدش می خوانند آن شاهد نیست لیک…
ای خوش پسران که عقل مدهوش شماست
ای خوش پسران که عقل مدهوش شماست دل چاکر آن عارض گل پوش شماست زر را چه محل که سر فدا باید کرد آن را…
ای من زتو در هر دهنی، نیک است این
ای من زتو در هر دهنی، نیک است این افسانهٔ هر مرد و زنی، نیک است این من هیچ نگویم تو خود انصاف بده بر…
با عشق اگرت رای بود همرازی
با عشق اگرت رای بود همرازی باید که دل از مراد وا پردازی هر چیز که بر مراد طبع تو بود خواهیش نماز گیر و…
پیش رخ و زلف تو چه مشک و چه قمر
پیش رخ و زلف تو چه مشک و چه قمر پیش لب لعل تو چه شهد و چه شکر خاصَه که دمید بر لب چشمهٔ…
تا خاک در عشق مرا مفرش شد
تا خاک در عشق مرا مفرش شد دیده تر از آب و دل پر از آتش شد عیش خوش را نهاده بودم بنیاد افسوس که…
چون دید دل من اثر سوز فراق
چون دید دل من اثر سوز فراق شد منهزم از لشکر پیروز فراق او از سر آرزو به کلّی برخاست خواهی شب وصل باش خواه…
در دایرهٔ وجود بی سهو و سقط
در دایرهٔ وجود بی سهو و سقط دلها همه دور نیست چون نقطه زخط در مرکز عهد اوّل از خطّ ازل جانها همه دایره است…
در عشق تو دل را نبود هیچ فتور
در عشق تو دل را نبود هیچ فتور از سایهٔ تست چشم جانم پرنور در پای تو میرم به یقین آخر کار در پای تو…
در کوی تو سر بر سر خنجر بنهم
در کوی تو سر بر سر خنجر بنهم چون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم نا مردم اگر عشق تو از دل بکنم سودای…
زان روز که چشم من به رویت نگریست
زان روز که چشم من به رویت نگریست نگذشت شبی که از غمت خون نگریست بشتاب که دل بی تو نمی داند زیست دریاب که…
عاشق شوی و از دل و جان اندیشی
عاشق شوی و از دل و جان اندیشی دُردی کشی و زپاسبان اندیشی دعوی محبّت کنی و لاف زنی وانگه ز زبان این و آن…
عشق تو زعالم اختیار است مرا
عشق تو زعالم اختیار است مرا وز بادهٔ دیگران خمار است مرا تا جان دارم بندگی ات خواهم کرد با ردّ و قبول تو چه…
گر بر سر آنی که روی راه صواب
گر بر سر آنی که روی راه صواب این راه دروغ نیست خود را دریاب تا درخور و خوابی تو دم از عشق مزن در…
ما شربت عشقت نه به بازی خوردیم
ما شربت عشقت نه به بازی خوردیم سودای تو را نه از هوس پروردیم خود را هدف تیر ملامت کردیم گر بر گردیم ازین سخن…
مقصود من از جمالت ای جان نظری است
مقصود من از جمالت ای جان نظری است این خود نبود چو……………ی است من خود دانم که عشق تو بسته دری است لیکن چه کنم…
هرچه آن نبود راست نباید گفتن
هرچه آن نبود راست نباید گفتن تا راست حدیث خود بباید گفتن هرچند که عشق میل باشد لیکن هر میلی را عشق نشاید گفتن اوحدالدین…
از عشق شود ادیب عاقل مجنون
از عشق شود ادیب عاقل مجنون وز عشق شود عافیت از پرده برون زنهار به عشق در ملامت نکنی چون عشق آمد نه صبر ماند…
آن عیش نباشد که بود بربسته
آن عیش نباشد که بود بربسته دارد نفسی خوش، نفسی دل خسته ای بی خبر از عشق بیا تا بینی عیشی ز ازل تا به…