دل از پی آب و نان در آتش نبود

دل از پی آب و نان در آتش نبود چون حال پریشان و مشوش نبود پیرانه به کنجی به سکونت بنشین کز موی سپید کودکی…

ادامه مطلب

صد بار بگفتم این دل سوخته را

صد بار بگفتم این دل سوخته را کآبی برزن آتش افروخته را نشنید و به باد خاکساری برداد این جانِ به صد خون دل اندوخته…

ادامه مطلب

گر صید عدم شوی زخود رسته شوی

گر صید عدم شوی زخود رسته شوی گر در صفت خویش روی بسته شوی می دان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین…

ادامه مطلب

هشیار دلم در آمد از مستیها

هشیار دلم در آمد از مستیها شد باخبر از بلند وز پستیها در حال زمانه چون نظر کردم گفت هم نیستیم به است ازین هستیها…

ادامه مطلب

ای دل تو گر از غبار تن پاک شوی

ای دل تو گر از غبار تن پاک شوی تو روح مطهّری بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید کآیی و مقیم خطّهٔ…

ادامه مطلب

با صولت جمشید و فریدون شده گیر

با صولت جمشید و فریدون شده گیر با ثروت و با مال چو قارون شده گیر با گونهٔ زر نگار و با سیمبَران روزی دو…

ادامه مطلب

تا هست غم خودت نبخشایندت

تا هست غم خودت نبخشایندت تا با تو توی هست بننمایندت تازن نکنی بیوه و فرزند یتیم این در مزن ای دوست که نگشایندت اوحدالدین…

ادامه مطلب

خواهی که بود شاهدت ای مرد علیل

خواهی که بود شاهدت ای مرد علیل مانند سماعیل به نزدیک خلیل گر شاهد را برای شهوت طلبی سگ بر تو شرف دارد و شیطان…

ادامه مطلب

دل را نفسی زمهر تو نگزیرد

دل را نفسی زمهر تو نگزیرد جز مهر تو جانم زجهان نپذیرد من زنده بدان شدم که پیشت میرم پیشم میراد آنک نه پیشت میرد…

ادامه مطلب

شک نیست از آنجا که طریق خرد است

شک نیست از آنجا که طریق خرد است برپای تو بند تو هم از دست خود است ………………………………….. از حق همه نیکوست و نفس تو…

ادامه مطلب

گر عالم را زبهر تو آرایند

گر عالم را زبهر تو آرایند مگر ای که عاقلان بدو نگرایند بسیار چو تو روند و بسیار آیند بر بای نصیب خویش کت بربایند…

ادامه مطلب

هر پیر که دل به عشرت و لهو سپرد

هر پیر که دل به عشرت و لهو سپرد یا حرف سکون زتختهٔ لَهو ستُرد او مرده بود حقیقتی از پی آنک روشن گردد چراغ…

ادامه مطلب

ای دل چو بسوختی گذر از خامان

ای دل چو بسوختی گذر از خامان وز صحبت ناجنس میفشان دامان فسق ارچه به جمله چیز زشت است ولی لیکن زچه زشت تر زنیکو…

ادامه مطلب

باید که اگر دلت زخود برگردد

باید که اگر دلت زخود برگردد گرد لب خشک دیدهٔ تر گردد پا بر سر آرزو[ت] نه [تو] دو سه روز تا کام دو عالمت…

ادامه مطلب

جان در تن تو نفس شماری بیش است

جان در تن تو نفس شماری بیش است وین کالبد تو یادگاری بیش است گیرم که جهان به جملگی ملک تو شد ای هیچ ندیده…

ادامه مطلب

خواهی به زمین نشین و خواهی به بساط

خواهی به زمین نشین و خواهی به بساط خواهی به غمش گذار و خواهی به نشاط دنیا همه منزل است مانند رباط آخر همه را…

ادامه مطلب

دلدار طلب مکن که دلدار نماند

دلدار طلب مکن که دلدار نماند بی یار نشین که در جهان یار نماند دامن درکش به گوشه ای خوش بنشین انگار که در زمانه…

ادامه مطلب

عاشق چو به کار خویشتن در نگریست

عاشق چو به کار خویشتن در نگریست دلشاد بشد زنیک و ز بد بگریست در مملکت جهان نظر هیچ نکرد یعنی که به جا رها…

ادامه مطلب

گر کافر از آن کسی که او دشمن تست

گر کافر از آن کسی که او دشمن تست بنگر تو به کافری که اندر تن تُست با کافر رومی تو خصومت چه کنی چون…

ادامه مطلب

یا در راه او به جان طلب معنی را

یا در راه او به جان طلب معنی را یا کم بکن از سر زبان دعوی را خراز پی آن است که بار تو کشد…

ادامه مطلب

از آتش حرص و آز تا چند نفیر

از آتش حرص و آز تا چند نفیر ای آب ز روی رفته پندی بپذیر ای خوار چو خاک راه تا چند امیر ای عمر…

ادامه مطلب

ای دل چو به کوی وصل گشتی دمساز

ای دل چو به کوی وصل گشتی دمساز در کوی خرابات خرد را درباز یک بند مسلسل است بنیاد قدیم آن هستی نفس تست او…

ادامه مطلب

با فاقه و فقر همنشینم کردی

با فاقه و فقر همنشینم کردی بی مونس و بی یار [و] قرینم کردی این مرتبهٔ مقرّبانِ در تُست آیا به چه خدمت این چنینم…

ادامه مطلب

جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکن

جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکن جز سلسلهٔ نیاز در گوش مکن روزی که به همت از فلک برگذری بیچارگی خویش فراموش مکن اوحدالدین کرمانی

ادامه مطلب

خواهی که قدم زنی تو در کوی صفا

خواهی که قدم زنی تو در کوی صفا پیوسته خوری تو آب از جوی صفا مادام که در سر هوس دنیا هست هرگز به مشامت…

ادامه مطلب

دنیا که جوی وفا ندارد در پوست

دنیا که جوی وفا ندارد در پوست هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست چندین که خدای دشمنش می دارد گر دشمن حق نئی چرا داری…

ادامه مطلب

عالم همه محنت است و ایّام غم است

عالم همه محنت است و ایّام غم است گردون همه آفت است و گیتی ستم است فی الجمله چو در کار جهان می نگرم آسوده…

ادامه مطلب

ما را چه پلاس و چه طراز اکسون

ما را چه پلاس و چه طراز اکسون چه عیش و نشاط و چه غم گوناگون چون همّت من فرونیاید به دو کون چه خانقه…

ادامه مطلب