فی الطهارة و تهذیب النفس و معارفها و ما یلیق بها عن ترک الشهوات اوحدالدین کرمانی
دل از پی آب و نان در آتش نبود
دل از پی آب و نان در آتش نبود چون حال پریشان و مشوش نبود پیرانه به کنجی به سکونت بنشین کز موی سپید کودکی…
صد بار بگفتم این دل سوخته را
صد بار بگفتم این دل سوخته را کآبی برزن آتش افروخته را نشنید و به باد خاکساری برداد این جانِ به صد خون دل اندوخته…
گر صید عدم شوی زخود رسته شوی
گر صید عدم شوی زخود رسته شوی گر در صفت خویش روی بسته شوی می دان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین…
هشیار دلم در آمد از مستیها
هشیار دلم در آمد از مستیها شد باخبر از بلند وز پستیها در حال زمانه چون نظر کردم گفت هم نیستیم به است ازین هستیها…
ای دل تو گر از غبار تن پاک شوی
ای دل تو گر از غبار تن پاک شوی تو روح مطهّری بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید کآیی و مقیم خطّهٔ…
با صولت جمشید و فریدون شده گیر
با صولت جمشید و فریدون شده گیر با ثروت و با مال چو قارون شده گیر با گونهٔ زر نگار و با سیمبَران روزی دو…
تا هست غم خودت نبخشایندت
تا هست غم خودت نبخشایندت تا با تو توی هست بننمایندت تازن نکنی بیوه و فرزند یتیم این در مزن ای دوست که نگشایندت اوحدالدین…
خواهی که بود شاهدت ای مرد علیل
خواهی که بود شاهدت ای مرد علیل مانند سماعیل به نزدیک خلیل گر شاهد را برای شهوت طلبی سگ بر تو شرف دارد و شیطان…
دل را نفسی زمهر تو نگزیرد
دل را نفسی زمهر تو نگزیرد جز مهر تو جانم زجهان نپذیرد من زنده بدان شدم که پیشت میرم پیشم میراد آنک نه پیشت میرد…
شک نیست از آنجا که طریق خرد است
شک نیست از آنجا که طریق خرد است برپای تو بند تو هم از دست خود است ………………………………….. از حق همه نیکوست و نفس تو…
گر عالم را زبهر تو آرایند
گر عالم را زبهر تو آرایند مگر ای که عاقلان بدو نگرایند بسیار چو تو روند و بسیار آیند بر بای نصیب خویش کت بربایند…
هر پیر که دل به عشرت و لهو سپرد
هر پیر که دل به عشرت و لهو سپرد یا حرف سکون زتختهٔ لَهو ستُرد او مرده بود حقیقتی از پی آنک روشن گردد چراغ…
ای دل چو بسوختی گذر از خامان
ای دل چو بسوختی گذر از خامان وز صحبت ناجنس میفشان دامان فسق ارچه به جمله چیز زشت است ولی لیکن زچه زشت تر زنیکو…
باید که اگر دلت زخود برگردد
باید که اگر دلت زخود برگردد گرد لب خشک دیدهٔ تر گردد پا بر سر آرزو[ت] نه [تو] دو سه روز تا کام دو عالمت…
جان در تن تو نفس شماری بیش است
جان در تن تو نفس شماری بیش است وین کالبد تو یادگاری بیش است گیرم که جهان به جملگی ملک تو شد ای هیچ ندیده…
خواهی به زمین نشین و خواهی به بساط
خواهی به زمین نشین و خواهی به بساط خواهی به غمش گذار و خواهی به نشاط دنیا همه منزل است مانند رباط آخر همه را…
دلدار طلب مکن که دلدار نماند
دلدار طلب مکن که دلدار نماند بی یار نشین که در جهان یار نماند دامن درکش به گوشه ای خوش بنشین انگار که در زمانه…
عاشق چو به کار خویشتن در نگریست
عاشق چو به کار خویشتن در نگریست دلشاد بشد زنیک و ز بد بگریست در مملکت جهان نظر هیچ نکرد یعنی که به جا رها…
گر کافر از آن کسی که او دشمن تست
گر کافر از آن کسی که او دشمن تست بنگر تو به کافری که اندر تن تُست با کافر رومی تو خصومت چه کنی چون…
یا در راه او به جان طلب معنی را
یا در راه او به جان طلب معنی را یا کم بکن از سر زبان دعوی را خراز پی آن است که بار تو کشد…
از آتش حرص و آز تا چند نفیر
از آتش حرص و آز تا چند نفیر ای آب ز روی رفته پندی بپذیر ای خوار چو خاک راه تا چند امیر ای عمر…
ای دل چو به کوی وصل گشتی دمساز
ای دل چو به کوی وصل گشتی دمساز در کوی خرابات خرد را درباز یک بند مسلسل است بنیاد قدیم آن هستی نفس تست او…
با فاقه و فقر همنشینم کردی
با فاقه و فقر همنشینم کردی بی مونس و بی یار [و] قرینم کردی این مرتبهٔ مقرّبانِ در تُست آیا به چه خدمت این چنینم…
جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکن
جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکن جز سلسلهٔ نیاز در گوش مکن روزی که به همت از فلک برگذری بیچارگی خویش فراموش مکن اوحدالدین کرمانی
خواهی که قدم زنی تو در کوی صفا
خواهی که قدم زنی تو در کوی صفا پیوسته خوری تو آب از جوی صفا مادام که در سر هوس دنیا هست هرگز به مشامت…
دنیا که جوی وفا ندارد در پوست
دنیا که جوی وفا ندارد در پوست هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست چندین که خدای دشمنش می دارد گر دشمن حق نئی چرا داری…
عالم همه محنت است و ایّام غم است
عالم همه محنت است و ایّام غم است گردون همه آفت است و گیتی ستم است فی الجمله چو در کار جهان می نگرم آسوده…
ما را چه پلاس و چه طراز اکسون
ما را چه پلاس و چه طراز اکسون چه عیش و نشاط و چه غم گوناگون چون همّت من فرونیاید به دو کون چه خانقه…