غزلیات کلیم کاشانی
گر فلک هر چه بما کرده عطا می گیرد
گر فلک هر چه بما کرده عطا می گیرد گوشه فقر و فنا را که ز ما می گیرد زان سعادت که بود لازم ویرانه…
کوهکن تعلیم خارا سفتن از استاد داشت
کوهکن تعلیم خارا سفتن از استاد داشت هر چه کردار از کاوش مژگان شیرین یاد داشت کوه طاقت بودم اما تا فراقت رو نمود هر…
کامی ز روزگار ستمگر گرفته ایم
کامی ز روزگار ستمگر گرفته ایم خود را اگر بخاک برابر گرفته ایم گرمی ز جزوناری ما برطرف شدست از بسکه حرف سرد بتن بر…
عمر سیرش کوته است ار جورت از دل میرود
عمر سیرش کوته است ار جورت از دل میرود چند گامی از ضرورت مرغ بسمل میرود خواب غفلت بس که چشم کاروان عمر بست بانگ…
صبرم حریف دوری طاقتگداز نیست
صبرم حریف دوری طاقتگداز نیست شام غمست این سر زلف دراز نیست گر کوتهست دست امیدم عجب مدار در دعوی گزاف زبانم دراز نیست برخاستن…
شکارگاه معانی است کنج خلوت من
شکارگاه معانی است کنج خلوت من زه کمان شکارم کمند وحدت من خدنگ خامه چو پر از بنان من یابد خطا نمی شود از صید…
زین چمن عاشق ز نخل عیش هرگز برنداشت
زین چمن عاشق ز نخل عیش هرگز برنداشت غیر زخم خونچکان هرگز گلی بر سر نداشت عاقبت مکتوب ما را سوی او پروانه برد تاب…
ز خوان غیب یک نعمت نصیب ما و ساغر شد
ز خوان غیب یک نعمت نصیب ما و ساغر شد ز خون خوردن چرا نالیم کاین روزی مقدر شد دل از آمیزش بیگانه و خویشان…
رواج جهل مرکب رسیده است بجائی
رواج جهل مرکب رسیده است بجائی که کرده هر مگسی خویشرا خیال همائی ز طور مرتبه موسوی فرود نیاید بدست کور گر افتد درین زمانه…
دلم با چشم تر یکرنگ از آنست
دلم با چشم تر یکرنگ از آنست که پای اشک خونین در میانست بآب تیغ او نازم که در خاک همان خونابه زخمش روانست چه…
دل شاد از آنم که دل شاد ندارم
دل شاد از آنم که دل شاد ندارم وارسته منم خاطر آزاد ندارم در راه تو جان بر لب و سر بر کف دستم شمع…
دگر بهار چمن را چه دلگشا کردست
دگر بهار چمن را چه دلگشا کردست شکوفه بر سر سبزه نثارها کردست چمن زلاله و گل آنچنان که آب روان اگر گذشته، از آن…
در مدح شاهجهان – سوم
در مدح شاهجهان – سوم به عالم از سر کلک وزارت درفشانی کن بر اوج قدر دائم کار فیض آسمانی کن بزرگان را به قدر…
دختر رز از کنار میکشان یکسو گرفت
دختر رز از کنار میکشان یکسو گرفت پرده ای کز کار ما برداشت خود هر رو گرفت بزم عشرت روشنائی از کجا پیدا کند کاتش…
خواهم ز بس پرده تقوی بدر افتم
خواهم ز بس پرده تقوی بدر افتم چندی بزبان همه کس چون خبر افتم این همسفران پشت بمقصود روانند شاید که بمانم قدمی پیشتر افتم…
چون دف تر ناله از بیداد کمتر میکنم
چون دف تر ناله از بیداد کمتر میکنم میکشم جور و تغافل در برابر میکنم سرنوشتم گر شهادت نیست در کویت چرا بوی خون میآید…
چنان ز عکس رخ دوست دیده پرگل شد
چنان ز عکس رخ دوست دیده پرگل شد که شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد چه لازمست چنان مشق سرگرانی کرد که یک نفس نتوان…
جلوه پیچ و خم از موی کمر خواهد رفت
جلوه پیچ و خم از موی کمر خواهد رفت تاب این رشته باریک بدر خواهد رفت دل زسودای سر زلف تو خواهد واسوخت از سر…
تا نمی گریم چراغ دیده ام را نور نیست
تا نمی گریم چراغ دیده ام را نور نیست سیل اگر باز ایستد ویرانه ام معمور نیست بسکه در عالم جفا از خوبرویان دیده ام…
پیشی ار خواهی بهر پس مانده همراهی گزین
پیشی ار خواهی بهر پس مانده همراهی گزین سربلندی بایدت دیوار کوتاهی گزین در ره عصیان هم ایدل همتی باید بلند بهتر از شیطان رفیق…
بیباده دل ز سیر چمن وا نمیشود
بیباده دل ز سیر چمن وا نمیشود گل جانشین سبزه مینا نمیشود آن دیده نیست رخنه ویرانه تن است چشمی که محو آن قد رعنا…
به بزمت شب خوش آن عاشق که سرگرم فغان افتد
به بزمت شب خوش آن عاشق که سرگرم فغان افتد شود چون صبح روشن راست چون شمع از زبان افتد چمن از بس که تاریکست…
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شد
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شد سینه از مشق الف مانند لوح شانه شد تا خراب او نگردیدم بمن ننمود روی خانه از خورشید…
بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده ام
بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده ام پرم مبند چو دل بسته مبتلا شده ام جدا ز یاران، تار گسسته را مانم که بینوا شده…
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا منظور بودنی است بس است اینقدر مرا بوی گلست موی دماغ ضعیف من ناصح مده ز…
ای به از گل بر سر احباب خاک خواریت
ای به از گل بر سر احباب خاک خواریت چاره ساز جان کار افتاده زخم کاریت در کنار نامه اغیار یادم کرده ای تا بدانم…
امشب گل خورشید بدامان نگاهست
امشب گل خورشید بدامان نگاهست آئینه دل روشن از آن چشم سیاهست زنهار مکرر نشوی در نظر خلق انگشت نما مانده همین اول ماهست پامال…
اشک غمازست خون در گریه داخل کردهام
اشک غمازست خون در گریه داخل کردهام عکس تا ظاهر نگردد آب را گل کردهام رفتم از کوی تو چون شخصی که سیلابش برد ترک…
از ثبات عشق دایم پا بدامن داشتم
از ثبات عشق دایم پا بدامن داشتم گر چو داغ لاله در آتش نشیمن داشتم بر زلال خضر اکنون صد تغافل می زنم منکه چشم…
یکسر مو نیست در زلف تو بیتاب و خمی
یکسر مو نیست در زلف تو بیتاب و خمی هر خم از جمعیت دلها سواد اعظمی می کنم درمان دل صد چاک را از سوز…
هم جفای دوستان هم جور دشمن میکشم
هم جفای دوستان هم جور دشمن میکشم هرکه از هر جا برآرد تیغ گردن میکشم پهلوی چرب غنا ارزانی دونهمتان من ز خاک آستان فقر…
نیامد نخل آه از سینه پرداغ من بیرون
نیامد نخل آه از سینه پرداغ من بیرون نکرد این سرو هرگز سر زدیوار چمن بیرون درین محنت سرا چون نال اگر چاهت وطن باشد…
نه به می گرد کدورت از دل ما میرود
نه به می گرد کدورت از دل ما میرود غم ازین ویرانه هم از تنگی جا میرود بر میان نازکت اندیشه نتواند گذشت راه باریکست…
ناخلف را بکسی فخر ز آبا نرسد
ناخلف را بکسی فخر ز آبا نرسد نسب گوهر بی آب بدریا نرسد رشته طول امل عارف روشندل را راست چون رشته شمعست بفردا نرسد…
مریض را چو عیادت کشد دوا چکند
مریض را چو عیادت کشد دوا چکند کس بپرسش یک شهر آشنا چکند چو شانه نوبت چاکم بسینه افتادست بدست شوق همین چاک یک قبا…
گه گهر گه شرر از دیده تر یافته ام
گه گهر گه شرر از دیده تر یافته ام من هم از برق وهم از برق و هم از ابر نظر یافته ام تا که…
گر سیل فتنه خیزد دل را چه مشکل افتد
گر سیل فتنه خیزد دل را چه مشکل افتد جز اشک نیست ما را باری که بر گل افتد عاقل بکار دنیا بسیار لاابالیست همسایه…
که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش
که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش کشد ز آیینه بیرون عکس را مژگان گیرایش ره عشق ار به سر آید ندارد راه…
قرار می برد از خلق آه و زاری ما
قرار می برد از خلق آه و زاری ما باین قرار اگر مانده بیقراری ما شویم گرد و بدنبال محملش افتیم دگر برای چه روزست…
علاج عاشق دلگیر سیر بستان نیست
علاج عاشق دلگیر سیر بستان نیست بچشم تنگدلان غنچه کم ز پیکان نیست ز استخوان شهیدان اگر نخیزد دود دلیل راهروان کس درین بیابان نیست…
صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده است
صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده است ناله ها را ز دلت تیر بسنگ آمده است مژه ات آفت جان، ترک نگاهی خونریز بسته…
شُکر گویم هرچه غم با جان مسکین میکند
شُکر گویم هرچه غم با جان مسکین میکند در مذاقم مرگ را دور از تو شیرین میکند خاک کوی خاکساران افسر هرکس که شد دارد…
زیک قطره سرشکم تن زجا شد
زیک قطره سرشکم تن زجا شد بلی اشک از رخ من کهربا شد بمن نوبت نداد آنچشم پرحرف پس از عمریکه راه حرف وا شد…
ز سعی بخت مرادی روا نمی خواهم
ز سعی بخت مرادی روا نمی خواهم وسیله گر همه باشد دعا نمی خواهم سرای عاریتی قابل نشستن نیست از آن بخاطر احباب جا نمی…
دیده را کردی سفید از انتظار ما مپرس
دیده را کردی سفید از انتظار ما مپرس صبح ما را دیدی از شبهای تار ما مپرس آنچه میافتد به دام ما به غیر از…
دلم به ملک قناعت نشان نمیداند
دلم به ملک قناعت نشان نمیداند فغان که این سگ نفس استخوان نمیداند شتاب عمر دلم را به شکوه آورده جرس به جز گله کاروان…
دل زغمخواران جز آئین جفاکاری ندید
دل زغمخواران جز آئین جفاکاری ندید همچو گوش کو زکس در دهر همواری ندید آبروی اعتبارم دور شد از دوستان رشته کز گوهر جدا افتاد…
دست مشاطه اگر زلف ترا تاب دهد
دست مشاطه اگر زلف ترا تاب دهد خون دلها گل رخسار ترا آب دهد کاش بخت سیه از دیده شب بیدارم روشنی را بستاند بعوض…
در مدح شاهجهان – دوم
در مدح شاهجهان – دوم براه او چه در بازیم، نه دینی نه دنیائی دلی داریم و اندوهی، سری داریم و سودائی زمان راحتم چون…
دجله اشک از بهار شوق طغیان کرده است
دجله اشک از بهار شوق طغیان کرده است رازهای سینه را خاشاک طوفان کرده است دل گمان دارد که پوشیده است راز عشق را شمع…