غزلیات کلیم کاشانی
گر بتحریر ستم نامه هجران آید
گر بتحریر ستم نامه هجران آید خامه ام پیشتر از نامه بپایان آید بسکه در راه طلب سستی ازو می بیند جرس از همرهی ناله…
کند گر آرزوی دیدنت آیینه جا دارد
کند گر آرزوی دیدنت آیینه جا دارد که از خورشید رویت در برابر رونما دارد ندارد بزم میخواران به غیر از ما تنگظرفی صراحی بر…
فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان دارد
فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان دارد هما گر سایهای دارد برای استخوان دارد ز محرومیست گر دل زاریای دارد درین وادی به قدر…
علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریده
علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریده تو پا مکش ز سرم گر طبیب دست کشیده لبت بروی کسی وا نمی شود به تبسم…
شیوه نادان بود بر عاشق بیدل گرفت
شیوه نادان بود بر عاشق بیدل گرفت بر اصول رقص بسمل کی کند عاقل گرفت عشق با سیلاب پنداری زیک سرچشمه است جای خود ویران…
سیر گل امسال از تنهائیم دلخواه نیست
سیر گل امسال از تنهائیم دلخواه نیست ز آشنایان غیر بلبل کس بمن همراه نیست هر مرادی را بهمت می توان تسخیر کرد دست کوته…
زتیغ تو بر دل در آشنائی
زتیغ تو بر دل در آشنائی گشادیم شاید ازین در در آئی نگه را بمژگان رسان، چند باشد میان دو همخانه ناآشنائی سر الفت ابروان…
ز آه گرمی آتش زنم سراپا را
ز آه گرمی آتش زنم سراپا را ز یک فتیله کنم داغ جمله اعضا را حدیث بحر فراموش شد که دور از تو ز بس…
دیده چشم می پرستی دیده است
دیده چشم می پرستی دیده است اشکم از مستی بسر غلطیده است دل بر او رفت اینجا جا نبود سینه تنگ و آرزو بالیده است…
دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفت
دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفت از یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت بی اختیار می بردم اشک چون کنم خاشاک سیل را نتواند…
دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید
دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید که در ره تو تواند ز پای خار کشید بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش…
درین گلشن ز بدخویی گل از آب روان رنجد
درین گلشن ز بدخویی گل از آب روان رنجد نسیمی گر وزد سرو سهی از باغبان رنجد کهن شد جرم و رنجش تازهتر گردید طالع…
در مدح شاهجهان – اول
در مدح شاهجهان – اول غرور حسنش از بس با اسیران سرگران کرده زره برگشته تیرش استخوانم گر نشان کرده بعاشق دشمنست آنسانکه هرگز گل…
داغ اگر بر روی همچون برگ گل جا میکند
داغ اگر بر روی همچون برگ گل جا میکند زخم خون گر مست در دل جای خود وامیکند گر گدایم کاسه دریوزه چشمم پُر است…
خط چون سپاه حسن ترا صف شکن شود
خط چون سپاه حسن ترا صف شکن شود ریش تو مرهم دل پر داغ من شود ابرو بگوشه ای رود از ملک دلبری چشمی که…
چو هست قدرت دست و دل توانگر نیست
چو هست قدرت دست و دل توانگر نیست صدف گشاده کفست آنزمان که گوهر نیست دل فسرده بحالش رواست گریه ولی سپند را چکند مجمری…
چشمت بفسون بسته غزالان ختن را
چشمت بفسون بسته غزالان ختن را آموخته طوطی ز نگاه تو سخن را پیداست که احوال شهیدانش چه باشد جائیکه بشمشیر ببرند کفن را معلوم…
جز قامتت بچشم و دلم جای گیر نیست
جز قامتت بچشم و دلم جای گیر نیست مهمان خانه های کمان غیر تیر نیست دنیا و آخرت بره او دو نقش پاست دلبستگی بنقش…
تا ز خواب مستی غفلت سری برداشتم
تا ز خواب مستی غفلت سری برداشتم چون حباب از سر نهادم هرچه در سر داشتم کس چو من از مزرع امید حاصل برنداشت کاشتم…
پنبه ها بر روی داغ از آتش دل در گرفت
پنبه ها بر روی داغ از آتش دل در گرفت وقت مرهم خوش که بازم سوختن از سر گرفت سرکشی با خاکساران کی بجائی می…
بهار آمد و جانی بجسم مینا شد
بهار آمد و جانی بجسم مینا شد پیاله! چشم تو روشن که باده پیدا شد عرق فشانیت از تاب می شکیب نهشت چه قطره بود…
بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه را
بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه را آزادهام، نه دام شناسم، نه دانه را سرمای سردمهری گل بود در چمن آتش زدیم خار و…
بزخم تیر جفا مرهم عتاب چراست
بزخم تیر جفا مرهم عتاب چراست نمک بروی نمک بر دل کباب چراست فلک به تشنه لبان قطره را شمرده دهد بعاشقان کرم اشک بیحساب…
بحال بد دل از چشم تر افتاد
بحال بد دل از چشم تر افتاد سیه گردد چو در آب اخگر افتاد تو گر با این لب شیرین بخندی بشیر صبح خواهد شکر…
با آن رخ شکفته چون عزم گلستان کرد
با آن رخ شکفته چون عزم گلستان کرد در زیر بال بلبل گل روی خودنهان کرد مانند شیشه می بی گریه پیش ساقی حرفی نمی…
آهم اثر نیافت ز فریاد بیوقوف
آهم اثر نیافت ز فریاد بیوقوف شاگرد را چه بهره ز استاد بیوقوف در پنجه داشت ناخن و دربند تیشه بود آه از نکرده کاری…
امانم داد هجر بیمدارا تا ترا دیدم
امانم داد هجر بیمدارا تا ترا دیدم ترا دیدم، چرا گویم که از هجران چهها دیدم به وصلت دل گواهی میدهد اما ز بیتابی به…
آزادگی ز منت احسان رمیدنست
آزادگی ز منت احسان رمیدنست قطع امید دست طلب را بریدنست بحریست زندگی که نهنگش حوادثست تن کشتی است و مرگ بساحل رسیدنست سیر ریاض…
از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را
از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را ربودم دلنشین زخمی که میبوسم دهانش را جنونم میبرد تنها به سیر آن بیابانی که نبود…
هیچکاری برنمی آید ز دست تنگ من
هیچکاری برنمی آید ز دست تنگ من ورنه جنگی نیست دامان ترا با چنگ من طینتم بر عاریتهای جهان چسبیده است گر فشانی گرد از…
هرگز آشفته ز بد گردی دوران نشدم
هرگز آشفته ز بد گردی دوران نشدم داد خاکم همه بر باد و پریشان نشدم آه ازین غفلت سرشار که چون ساغر پر جان بلب…
نه همین می رمد آن نوگل خندان از من
نه همین می رمد آن نوگل خندان از من می کشد خار درین بادیه دامان از من با من آمیزش او الفت موج است و…
نگویمت که دل از حاصل جهان بردار
نگویمت که دل از حاصل جهان بردار بهر چه دسترست نیست دل از آن بردار اگر نسیم ریاض وطن هوس داری بناله دامن خرگاه آسمان…
می کنی ای شیخ یاد از رخنه های دین خویش
می کنی ای شیخ یاد از رخنه های دین خویش افکنی بر شانه هرگه دیده خود بین خویش خاکساری سربلندی را ز سر وا کردن…
مرد حقبین که بلا را ز خدا میبیند
مرد حقبین که بلا را ز خدا میبیند تیغ را بر سر خود بال هما میبیند دیده را میل کشی چون دگران سرمه کشند گر…
گل اگر با لب لعل تو برابر میشد
گل اگر با لب لعل تو برابر میشد شبنم از نسبت دندان تو گوهر میشد آب فولاد به خونابه بدل میگردید گر غم عشق در…
گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد
گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد گل هم بکسی چاک گریبان نفروشد کالای دل از مشتری قدرشناس است برق آتش خود جز به نیستان…
کمر از تار جان باید بران نازک میان
کمر از تار جان باید بران نازک میان کی از هر رشته ای آن دسته گل می توان بستن بزور رعشه شوق اضطرابی آرزو دارم…
کار دوران چیست جمعیت پریشان ساختن
کار دوران چیست جمعیت پریشان ساختن سیل مجبورست در معموره ویران ساختن پاک طینت را بکین کس نشاید گرم کرد بهر خونریز از طلا شمشیر…
عشقت غمی از چاره و تدبیر ندارد
عشقت غمی از چاره و تدبیر ندارد در گرمی تب مروحه تأثیر ندارد گفتی قفس عقل حصاریست ز آهن دیوانه مگر خانه زنجیر ندارد مانند…
صبح نگرددت سفید پیش بناگوش تو
صبح نگرددت سفید پیش بناگوش تو کز سر طاقت گذشت آب در گوش تو گرچه زتمکین حسن، کم سخن افتاده ای بوسه فغان می کند…
سرفراز آن سر که فارغ از غم سامان شود
سرفراز آن سر که فارغ از غم سامان شود بر سرت گل زن که از دستار روگردان شود هر که چون سوزن زتجریدش بود سررشته…
زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زند
زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زند سبزه جای دود از آتش همان سر بر زند دود آه عندلیبان آتش صد خرمنست خویش را…
ز آنهمه صبر و سکون در دل کف خوناب ماند
ز آنهمه صبر و سکون در دل کف خوناب ماند کاروان ما بجای آتش از وی آب ماند آه اگر آتش بدل زد اشک در…
دولت بملک عشق بهر سر نمی رسد
دولت بملک عشق بهر سر نمی رسد سر تا بریده نیست بافسر نمی رسد جائیکه عارض تو بدعوی طرف شود میراث آینه بسکندر نمی رسد…
دلا ز رنگ تلون کشیده دامن باش
دلا ز رنگ تلون کشیده دامن باش نمی توانی اگر موم بود آهن باش نفس موافق طبع جهانیان نکشی بهر کجا که تبسم خرند شیون…
دل دامن مجاورت چشم تر گرفت
دل دامن مجاورت چشم تر گرفت با طفل اشک صحبت دیوانه در گرفت نقشم ز یمن فقر بافتادگی نشست نتوان بسان سایه ام از خاک…
دست و دل تنگ و جهان تنگ خدایا چکنم
دست و دل تنگ و جهان تنگ خدایا چکنم من و یک حوصله تنگ باینها چکنم سنگ بر سینه زنم شیشه دل می شکند نزنم…
در کوره غم سوختنم مایه کامست
در کوره غم سوختنم مایه کامست آتش به از آبست در آن کوزه که خامست بیمصلحت ساقی این دور نباشد گر گریه میناست و گر…
دانسته بخت زلف ترا انتخاب کرد
دانسته بخت زلف ترا انتخاب کرد چندانکه شب دراز شد او نیز خواب کرد ایدل به پشت گرمی اشک اینقدر مسوز خونابه کی تلافی سوز…