غزلیات وحشی بافقی
نزدیک ما سگان درت جا نمیکنند
نزدیک ما سگان درت جا نمیکنند مردم چه احتراز که از ما نمیکنند رسم کجاست این ، تو بگو در کدام ملک دل میبرند و…
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی عشق…
مست آمدی که موجب چندین ملال چیست
مست آمدی که موجب چندین ملال چیست هشیار چون شوی به تو گویم که حال چیست من حرف می کشیدن اغیار میزنم آن مست ناز…
لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید شکرستان ترا قفل ز در بگشاید غمزه را بخش اجازت که به خنجر بکند دیدهای کو به تو…
گر چه دوری میکنم بیصبر و آرامم هنوز
گر چه دوری میکنم بیصبر و آرامم هنوز مینمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز باورش میآید از من دعوی وارستگی خود نمیداند که چون آورده…
کردیم نامزد به تو نابود و بود خویش
کردیم نامزد به تو نابود و بود خویش گشتیم هیچکارهٔ ملک وجود خویش غماز در کمین گهرهای راز بود قفلی زدیم بر در گفت و…
عیاذباله از روزی که عشقم در جنون آرد
عیاذباله از روزی که عشقم در جنون آرد سر زنجیر گیرد و ز در عقلم درون آرد من و رد و قبول بزم سلطانی که…
شکل مستانه و انکار شرابش نگرید
شکل مستانه و انکار شرابش نگرید تا ندانند که مست است ، شتابش نگرید آنکه گوید نزدم جام و زد آتش به دلم چهره افروختن…
سد حیف از محبت بیش از قیاس ما
سد حیف از محبت بیش از قیاس ما با بیوفای حق وفا ناشناس ما بودی به راه سیل بسی به که راه او طرح بنای…
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر هوای یار دگر دارم و دیار دگر به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ…
دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند
دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد نه دل سنگست…
در بزم وصل اگر چه همین در میان منم
در بزم وصل اگر چه همین در میان منم چون نیک بنگری ز همه بر کران منم رنگی ز گل ندارم و بویی ز یاسمن…
خوش است چشم به چشم تو و نگاه نهانی
خوش است چشم به چشم تو و نگاه نهانی رسالت دل و جان سوی هم ز راه نهانی کرشمهٔ تو ز بس باشدش برای اجابت…
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد…
جز غیر کسی همره آن عربده جو نیست
جز غیر کسی همره آن عربده جو نیست بد میرود این راه و روش هیچ نکو نیست دوری نگزیند ز رقیبان سر مویی با ما…
تغافلها زد اما شد نگاهی عذر خواه من
تغافلها زد اما شد نگاهی عذر خواه من که سد ره گشت بر گرد سر چشمش نگاه من مرا چشم تو افکند از نظر اما…
بی رخ جان پرور جانان مرا از جان چه حظ
بی رخ جان پرور جانان مرا از جان چه حظ از چنان جانی که باشد بی رخ جانان چه حظ دیگر از شهرم چه خوشحالی…
بگذران دانسته از ما گر ادایی سر زدهست
بگذران دانسته از ما گر ادایی سر زدهست بوده نادانسته گر از ما خطایی سر زدهست آخر ای صاحب متاعِ حسن این دشنام چیست در…
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد عشق آمد و با نشأهٔ دیوانگی آمد ای عقل همانا که نداری خبر از عشق بگریز که او دشمن…
ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست
ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست با رد و قبول تو چه نقص و چه کمالست گیرم که جهان آتش سوزنده بگیرد…
آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست
آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست گو مهیا شو که میباید به سد حیرت نشست آمدم تا روبم و در چشم…
از نظر افتادهٔ یاریم مدتها شدست
از نظر افتادهٔ یاریم مدتها شدست زخمهای تیغ استغنا جراحتها شدست پیش ازین با ما دلی زآیینه بودش صافتر آهی از ما سر زدست و…
وداع جان و تنم استماع رفتن تست
وداع جان و تنم استماع رفتن تست مرو که گر بروی خون من به گردن تست زمانه دامنت از دست ما برون مکناد خدای را…
نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم
نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم گر چه از دل میرود عشق به جان آمیخته با وجود…
مییابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این
مییابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این آمادهٔ سد گریهام از اشتیاق کیست این سد جوق حسرت بر گذشت اکنون هزاران گرد شد…
من اگر این بار رفتم ، رفتم آزارم مکن
من اگر این بار رفتم ، رفتم آزارم مکن این تغافلهای بیش از پیش در کارم مکن پای برگشتن نخواهم داشت خواهم رفت و ماند…
مرا وصلی نمیباید من و هجر و ملال خود
مرا وصلی نمیباید من و هجر و ملال خود صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود نخواهد بود حال هیچ عاشق…
ما در مقام صبر فشردیم گام خویش
ما در مقام صبر فشردیم گام خویش یک گام آنطرف ننهیم از مقام خویش این مرغ تنگ حوصله را دانهای بس است صیاد ما به…
گرچه کردم ذوقها از آشناییهای او
گرچه کردم ذوقها از آشناییهای او انتقام از من کشید آخر جداییهای او اله اله این دل است آن دل که وقتی داشتم یاد آن…
کردم از سجدهٔ راه تو جبین آرایی
کردم از سجدهٔ راه تو جبین آرایی سر اقبال من و پیشهٔ گردن سایی باز چون آمده از سجده سرش سوده به چرخ هر که…
عشق میفرمایدم مستغنی از دیدار باش
عشق میفرمایدم مستغنی از دیدار باش چند گه با یار بودی، چند گه بی یار باش شوق میگوید که آسان نیست بی او زیستن صبر…
شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف
شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف ریخت آخر آبروی خویش را برخاک، حیف روبرو بنشست با هر بی ره و رویی ، دریغ…
سحر کجاست که فراش جلوهگاه توام
سحر کجاست که فراش جلوهگاه توام نشسته بر سر ره دیدهبان راه توام هنوز خفته چو بخت منند خلق که من برون دویده ز شوق…
روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید
روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید تا تو گفتی دور شو زین در کسم دیگر ندید سوخت ما را آنچنان حرمان عاشق سوز…
دلم خود را به نیش غمزهای افکار میخواهد
دلم خود را به نیش غمزهای افکار میخواهد شکایت دارد از آسودگی، آزار میخواهد بلا اینست کاین دل بهر ناز و عشوه میمیرد ز نیکویان…
در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد
در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد آغاز کردم اینچنین، انجام آن چون بگذرد لیلی که شد مجنون ازو دور از خرد سد…
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو آسوده دلا بین که…
چه لطفها که در این شیوهٔ نهانی نیست
چه لطفها که در این شیوهٔ نهانی نیست عنایتی که تو داری به من بیانی نیست کرشمه گرم سؤال است، لب مکن رنجه که احتیاج…
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد رحمی که به این غمزدهاش بود نماندست لطفی که…
ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو
ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو طوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو میآیی و میافکند چا کم به جیب عافیت شاخ…
بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود
بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود بنده بودیم و زبان ماجرا کوتاه بود حق یاریهای سابق گر نبستی راه نطق درجواب این…
بکش زارم چه دایم حرف از آزار میگویی
بکش زارم چه دایم حرف از آزار میگویی تو خود آزار من کن از چه با اغیار میگویی رقیبان صد سخن گویند و یک یک…
بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است
بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است سلخ ماه دگر و غرهٔ ماه دگر است آنکه در باغ دلم ریشه فرو برده ز…
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کردست در کارش مکن هندوی چشم تو شد میبین خریدارانهاش اعتمادی…
آنکس که مرا از نظر انداخته اینست
آنکس که مرا از نظر انداخته اینست اینست که پامال غمم ساخته، اینست شوخی که برون آمده شب مست و سرانداز تیغم زده و کشته…
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت آن ناز نگهدزد که پاس نظرش داشت فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم صیاد ز مرغان دگر…