غزلیات ناتمام – حزین لاهیجی
غم عشقت خلاص ازرنج دنیا می کند ما را
غم عشقت خلاص ازرنج دنیا می کند ما را مذاق تلخ، تلخی ها گوارا می کند ما را کند آیینه را روشن نظر، خاکستر گلخن…
شود چون جوهر آیینه پیدا، تار میافتد
شود چون جوهر آیینه پیدا، تار میافتد نگردد روشناس آن کس که جوهردار میافتد کند یغما نگاه ناتوان او توانایی به بستر بوی گل، زان…
سرفرازی طلب از همّت مردانهٔ عشق
سرفرازی طلب از همّت مردانهٔ عشق داغ خورشید بود بر سر دیوانهٔ عشق نیست جز سینهٔ تفسیدهٔ این سوخته دل سرزمینی که در آن سوخته…
زانوی بی کسی هاست، بالین خستهٔ من
زانوی بی کسی هاست، بالین خستهٔ من شد مومیایی دل، رنگ شکستهٔ من پاس ادب به عاشق، نگذاشت اختیاری کاری نمی گشاید، از دست بستهٔ…
ز افسانه کی به شب، مژهٔ ما به هم رسد؟
ز افسانه کی به شب، مژهٔ ما به هم رسد؟ از حرف و صوت، کی لب دریا به هم رسد؟
دل نازک، پر از خون است و رسوا می کند ما را
دل نازک، پر از خون است و رسوا می کند ما را غلط در بزم او ساقی، به مینا می کند ما را ز داغ…
در آن محفل که شمع من، تجلیساز میآید
در آن محفل که شمع من، تجلیساز میآید اگر طور است، چون پروانه در پرواز میآید ضعیفیها فکندهست از نواسنجی زبانم را کنون چون نی،…
خزان چه می برد از نوبهار رنگینم؟
خزان چه می برد از نوبهار رنگینم؟ گل همیشه بهار است، داغ دیرینم فتاده است به بی نسبتان مدار مرا فلک چو مصرع برجسته، کرده…
چهره نما که در چمن، شور هزار گل کند
چهره نما که در چمن، شور هزار گل کند طرّه گشا که در خزان، بوی بهار گل کند سپند آتش خویشم، کسی دوا چه کند؟…
ترانه کرد صریر نیم، دراز اینجا
ترانه کرد صریر نیم، دراز اینجا که دیگری نشود داستان طراز اینجا درین دیار به حال هنر که پردازد؟ فتاده در عدم آباد، امتیاز اینجا…
بیهوده نگشتم به سراپای دو عالم
بیهوده نگشتم به سراپای دو عالم منظور تو بودی ز تماشای دو عالم خم کردن سر، بهر طمع، طاعت بُت بود یک سجده نکردم به…
به دنیا قدر ارباب مذلت بیش میباشد
به دنیا قدر ارباب مذلت بیش میباشد کف سائل ز اعضای دگر، در پیش میباشد شکایت نیست مطلب، چون جرس گر ناله پردازم فغانی در…
بر لبم حرف دهان تنگ یار افتاده است
بر لبم حرف دهان تنگ یار افتاده است بخیهٔ راز نهان، بر روی کار افتاده است
این است، سرود من و بلبل به چمنها
این است، سرود من و بلبل به چمنها فریاد ز بیمهری این عهدشکنها نشنیده کس، از غنچهٔ مستور تو حرفی امّا به زبانها ز تو…
ای از تو داغ بر جگر لاله زارها
ای از تو داغ بر جگر لاله زارها سرگشته در هوای تو، بوی بهارها در پا فتادهٔ سر زلف تو سروران از دست رفتهٔ نگهت،…
از نالهٔ من خامه خوش آهنگ برآمد
از نالهٔ من خامه خوش آهنگ برآمد وز نام بلندم، سخن از ننگ برآمد آن نغمه،که زیر لب داوود شکستند ما را ز نی خامه،…
نی می دهد از اصل مقامات صدایی
نی می دهد از اصل مقامات صدایی پیچیده ز کلکم به سماوات صدایی در مسجد اگر مست سماعم، عجبی نیست خورده ست به گوشم، ز…
ندید از گرد راهش، دیده هرگز سرمه واری را
ندید از گرد راهش، دیده هرگز سرمه واری را ازین ره، کار دشوار است، چشم انتظاری را
می آید از کوی مغان طرز طربناکش نگر
می آید از کوی مغان طرز طربناکش نگر صبح قیامت می دمد، پیراهن چاکش نگر
مباد، نفس ز قید خرد گشاده شود
مباد، نفس ز قید خرد گشاده شود بلاست چون سگ درّنده، بی قلاده شود حریف درد تو اکنون نمی شود دل من که زور باده،…
کاو کاو مژه ی من به جگر خون نگذاشت
کاو کاو مژه ی من به جگر خون نگذاشت سینه ام داغ برای دل مجنون نگذاشت حرکت در قلم نکته سراینده ی من شوخی مصرع…
علاج عقدهٔ دلتنگی، آسان است عاشق را
علاج عقدهٔ دلتنگی، آسان است عاشق را گشادکار، در چاک گریبان است عاشق را
شمع سان، دیده پرآتش مژه پرنم دارم
شمع سان، دیده پرآتش مژه پرنم دارم داغها بر جگر، از الفت مرهم دارم نسبم کاش چو یاران دگر جعلی بود غم عالم ز نسب…
سخنور چون شدی، خاموش بنشین چون نگین اینجا
سخنور چون شدی، خاموش بنشین چون نگین اینجا گل شهرت بود، چون حرف باشد دلنشین اینجا
ز هر چاکی که دارد سینه من، بوی خون آید
ز هر چاکی که دارد سینه من، بوی خون آید که یک بو از هزاران رخنهء مِجمر برون آید
ز ابر دیده در هر گل، زمین کشته ای دارم
ز ابر دیده در هر گل، زمین کشته ای دارم به کف تسبیح و با زنّار ترسا رشته ای دارم تو در صحن چمن، با…
دل طلب کرد، از آن غمزه، عتابی که مپرس
دل طلب کرد، از آن غمزه، عتابی که مپرس به اشارت نگهش داد جوابی که مپرس یک تبسّم، دل مخمور مرا برد ز دست در…
در بهاری که مرا بال و پرافشانی بود
در بهاری که مرا بال و پرافشانی بود بی تو گل در نظرم، لالهٔ پیکانی بود من بتخانه نشین را ز چه رو کرد خراب…
خدایا الفتی ده، با دل آزرده، لالان را
خدایا الفتی ده، با دل آزرده، لالان را مکن سوهان روحم، صحبت صاحب کمالان را
چه شد مهر جهانآرای من، آن گرمجوشیها
چه شد مهر جهانآرای من، آن گرمجوشیها خوشا عهدی که با ما داشتی، پیمانهنوشیها لباس پنبه، داغ لاله را در بر نمیباشد ز عاشقفطرتان، هرگز…
ترسم که بر لبی، سخن آن میان رود
ترسم که بر لبی، سخن آن میان رود مضمون بسته ایست، چرا رایگان رود؟
بیداغ عشق، بر در دلها چه میروی؟
بیداغ عشق، بر در دلها چه میروی؟ اهل نظر نیی، به تماشا چه میروی؟ کام نخست سوخت نفس، برق خام را ای نوسفر، تو بر…
به دنبال خرام آن پری رو
به دنبال خرام آن پری رو رمیدن می رود از یاد آهو بود ادبار دنیا، به ز اقبال قفای زشت، باشد خوشتر از رو
بر رخ چه درگشاید، بیگانهٔ وفا را
بر رخ چه درگشاید، بیگانهٔ وفا را چشمی که می نبیند دیدار آشنا را؟ نخل فسرده ی ما، نه سایه نه ثمر داشت ما شاخ…
این است که دل برده و خون کرده بسی را
این است که دل برده و خون کرده بسی را بسم الله اگر تاب نفس هست کسی را
آن مشکبو غزال ز چشمم گذار کرد
آن مشکبو غزال ز چشمم گذار کرد چشم مرا چو نافهٔ مشک تتار کرد
از ضعف مشکل آید، چون می برد ز خویشم
از ضعف مشکل آید، چون می برد ز خویشم بالین خواب سازد، از مخمل فرنگم کلکم کند به نیرنگ، پرداز چهرهٔ گل مشاطّهٔ بهار است،…
نوای پرده سوزم، از کجا پیدا کند گوشی؟
نوای پرده سوزم، از کجا پیدا کند گوشی؟ زبان فهمی نمی یابم، که از دل وا کند گوشی نمک ریزد به دامن داغ دل را…
نخواهد برد جان از رشک ما خصم عنود ما
نخواهد برد جان از رشک ما خصم عنود ما سواد کلک ما مشک است، بر زخم حسود ما
مستی چشم یار، ز پیمانه خود است
مستی چشم یار، ز پیمانه خود است خواب بهار، پردهٔ افسانهٔ خود است غمهای مایه دار تو از دل نمی رود این گنج شاهوار، به…
گزند کوکب از کژدم فزون جان را زیان دارد
گزند کوکب از کژدم فزون جان را زیان دارد خدا از چشم این شبزندهداران در امان دارد جهان افسرده است، اسباب عشرت از که میجویی؟…
کنون ز تربتم ای شوخ، سرگران مگذر
کنون ز تربتم ای شوخ، سرگران مگذر به شمع کشتهٔ خود آستین فشان مگذر مباد توده ی خاکسترم به باد دهی ز خاک سوخته ات،…
عشق در سینهٔ من، لالهستانها دارد
عشق در سینهٔ من، لالهستانها دارد دل خون گشته ز داغ تو نشانها دارد همه کس، گرچه یقین کرده که پیمانشکنی دل مسکین به وفا…
شکیبایی بود کار دلم، با گرمی خویی
شکیبایی بود کار دلم، با گرمی خویی نمی گردد کباب من، ز پهلویی به پهلویی سری آن زلف دارد با کف پای نگارینش رخ اخلاص…
سرشک لاله گون، رشک گلستان می کند ما را
سرشک لاله گون، رشک گلستان می کند ما را بهار خار مژگان، گل به دامان می کند ما را به چاک سینه دارد دستم الفت،…
ز هجران کار دلتنگی به سامان دیر می آید
ز هجران کار دلتنگی به سامان دیر می آید که دست ناتوانم، تا گریبان دیر می آید به رنگ شمع می سازم، به آه سینه…