چراغ کلبهٔ درویش، نور ماه می باشد

چراغ کلبهٔ درویش، نور ماه می باشد به جام باده روشن کن شب آدینهٔ ما را

ادامه مطلب

تاراج صبر، دور نگاهش رواج داشت

تاراج صبر، دور نگاهش رواج داشت وبرانه های دل، چقدرها خراج داشت از نوشخند بوالهوس، امّیدوار شد یاد زمانه ای که، تغافل رواج داشت

ادامه مطلب

بهار آمد که می در جام میخوران شود پیدا

بهار آمد که می در جام میخوران شود پیدا مرا از سینه، داغ لاله رخساران شود پیدا مغنی، مصرع شوخی، ز من باید سراییدن که…

ادامه مطلب

به خاموشی سپندم گفت، در بزم پریزادی

به خاموشی سپندم گفت، در بزم پریزادی نرنجانی اگر در دل، گره داریم فریادی سبکباری نه آزادی ست در کیش جوانمردان توانی بار اگر از…

ادامه مطلب

باغ و بهار سازد، جیب و کنار خود را

باغ و بهار سازد، جیب و کنار خود را هرکس گذاشت چون من، با دیده کار خود را من آن نیم که چون شمع، آسودگی…

ادامه مطلب

ای ناله، چند در غم دل دردسر دهی؟

ای ناله، چند در غم دل دردسر دهی؟ مغز مرا، به بوی کباب جگر دهی؟ از قطره نم گرفته و بخشی به جوی و بحر…

ادامه مطلب

آن کیست تا ز کار کسی عقده واکند؟

آن کیست تا ز کار کسی عقده واکند؟ تقدیر نی به ناخن مشکل گشا کند بر چشم مهر و مه ننهد پای، غیرتم گردون گر…

ادامه مطلب

از سر من چرا کشد، سرو قد تو پای را

از سر من چرا کشد، سرو قد تو پای را خاک ره تو کرده ام، فرق سپهرسای را شعله به خس نمی کند، اینهمه سرگران…

ادامه مطلب

همدم سنجیده گفتاران، لب پیمانه است

همدم سنجیده گفتاران، لب پیمانه است آشنا رویی که دیدم، معنی بیگانه است رَه غلط افتاده مجنون بیابان گرد را منزل آرام، صحرای دل دیوانه…

ادامه مطلب

نمی داند دل آگاه، در دنیا فراغت را

نمی داند دل آگاه، در دنیا فراغت را به خاطر ریشهٔ غفلت، رگ خواب است راحت را

ادامه مطلب

نبخشیدی به مگن یکبار، جام باده خود را

نبخشیدی به مگن یکبار، جام باده خود را نمی گیری سردستی چرا، افتادهٔ خود را

ادامه مطلب

مریض زهد را آن روی آتشناک می‌سازد

مریض زهد را آن روی آتشناک می‌سازد که آتش خار را، از هستی خود پاک می‌سازد به راهش با جفای ناکسان دارم شکیبایی که بلبل…

ادامه مطلب

گران‌جان می‌کند، تعظیم بی‌جا اهل دنیا را

گران‌جان می‌کند، تعظیم بی‌جا اهل دنیا را نگین از بهر نام خشک، خالی می‌کند جا را

ادامه مطلب

قاصد سخنی از لب یارم نرسانید

قاصد سخنی از لب یارم نرسانید ته جرعه شرابی، به خمارم نرسانید دل داشت به حیرانی، ازبن بیشتر امّید آواره ز خود کرد و به…

ادامه مطلب

طوفان فتنه است و کسی دستگیر نیست

طوفان فتنه است و کسی دستگیر نیست ساقی بیار کشتی می را، گزیر نیست لخت جگر، همین به مذاق من آشناست از خوان دهر، قوت…

ادامه مطلب

شراب خون من، آن مست را مخمور می‌سازد

شراب خون من، آن مست را مخمور می‌سازد کباب من لب شیرین او را شور می‌سازد به قسمت گر نصیب خضر گردد، یک شب هجران…

ادامه مطلب

سخن چون می‌سرایم، کلک شکربار می‌سوزد

سخن چون می‌سرایم، کلک شکربار می‌سوزد گلوی این نی، از شیرینی گفتار می‌سوزد دل از خامی چرا بندم، به برق عمر مستعجل؟ نفس در سینه‌ام،…

ادامه مطلب

ز رنگش، اشک گلگون بادهٔ نابی ست در چشمم

ز رنگش، اشک گلگون بادهٔ نابی ست در چشمم نگاه از یاد آن لب، عالم آبی ست در چشمم نصیب دیده ام تا دولت بیدار…

ادامه مطلب

رنگت به خون لاله، قدح در خمار زد

رنگت به خون لاله، قدح در خمار زد بوی تو، راه قافله نوبهار زد خورشید را نگشته میسر درین بساط نقشی که از رخ تو،…

ادامه مطلب

دل از قفس سینه، دم سرد برآورد

دل از قفس سینه، دم سرد برآورد شور از همه مرغان چمن گرد، برآورد تا حوصلهٔ جور تو را داشته باشم ایام مرا حادثه پرورد،…

ادامه مطلب

دادی به باد، طره عنبر سرشت را

دادی به باد، طره عنبر سرشت را کردی کساد، نکهت باغ بهشت را سر، شمع سان ز داغ به آتش که می دهد؟ آیا کسی…

ادامه مطلب

خاک آسوده، چو سیماب شد ازگریهٔ ما

خاک آسوده، چو سیماب شد ازگریهٔ ما آستین، حلقهٔ گرداب شد از گریهٔ ما آنقدر نیست که بر دیدهٔ دشمن ریزیم خاک این غمکده نایاب…

ادامه مطلب

جز وصل علاج دل بیچاره ندارم

جز وصل علاج دل بیچاره ندارم امّا چه کنم؟ طاقت نظّاره ندارم تا دسترسم بود، زدم چاک گریبان شرمندگی، از خرقهٔ صد پاره ندارم انصاف…

ادامه مطلب

تا کی از عشوه، فریب دل ناکام دهی

تا کی از عشوه، فریب دل ناکام دهی جان ستانی گرو بوسه و دشنام دهی رنجه کن دست، چو با تیغ و کفن آمده ام…

ادامه مطلب

به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازم

به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازم لباس غنچه را، چاک از دل دیوانه اندازم سمندر مشربم، افسردگی شوقم نمی داند به هر داغی…

ادامه مطلب

به پیری می کشیم آسوده، بار زندگانی را

به پیری می کشیم آسوده، بار زندگانی را که صرف آن جوان کردیم، ایام جوانی را

ادامه مطلب

برده شوریدگیم از خود و صهبا در پیش

برده شوریدگیم از خود و صهبا در پیش طرفه سیلی ست به دنباله و دریا در پیش سرو نازت، چو به گلگشت گلستان آید سر…

ادامه مطلب

ای که در کشتن عشاق درنگ است تو را

ای که در کشتن عشاق درنگ است تو را نیم بسمل شده مگذار که ننگ است تو را

ادامه مطلب

آن قدر کرد تپیدن که به آرام رساند

آن قدر کرد تپیدن که به آرام رساند فیض پرواز همین بود که تا دام رساند خجل از فیض نسیمم که ز گلزار جهان بوی…

ادامه مطلب

از روی لاله رنگ تو خون جوش می زند

از روی لاله رنگ تو خون جوش می زند بوی تو راه قافلهٔ هوش می زند چون کاکلت، مدام نباشد سیاه مست در صبح عارضت،…

ادامه مطلب

یاسمین بنده شود چاک گریبان تو را

یاسمین بنده شود چاک گریبان تو را برگ گل جزیه دهد، شقّهٔ دامان تو را زاهد، این خرقه به دوشم خنکیهای تو داد کرد پشمیهٔ…

ادامه مطلب

نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش

نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش همان به، شیشهٔ می را کنم قندیل محرابش بر آن نازک بدن، دل در برم چون بید…

ادامه مطلب

نباشد دل چرا از لطف یار، امّیدوار امشب؟

نباشد دل چرا از لطف یار، امّیدوار امشب؟ به راهش قاصدی دارم، چو چشم انتظار امشب

ادامه مطلب

مردان کنند خوش، غم و هجر همیشه را

مردان کنند خوش، غم و هجر همیشه را آب بقاست آتش تب، شیر بیشه را گر بحر ریزیش به گلو، العطش زند جایی که نخل…

ادامه مطلب

گر چه در بزم جهان، گردن میناست بلند

گر چه در بزم جهان، گردن میناست بلند یک سر و گردن از او نشئه صهباست بلند می کند سلسلهٔ شور جهان کوتاهی بس که…

ادامه مطلب

فکند از نظرش، چشم کینه خواه مرا

فکند از نظرش، چشم کینه خواه مرا به نیمه راه، نگهداشت، آن نگاه مرا

ادامه مطلب

طرف نقاب اگر کشی، از رخ نازنین فرو

طرف نقاب اگر کشی، از رخ نازنین فرو دل ز تپیدن آورد، خانهٔ عقل و دین فرو پت ز سرمه چشم تو، طرح فرنگ تازهای…

ادامه مطلب

شرار آتش دل، شبنم است باغ مرا

شرار آتش دل، شبنم است باغ مرا نفس چو گرم کشم، تر کند دماغ مرا نگاه مست تو، دل را به هوش نگذارد به خون…

ادامه مطلب

سحاب خشک، دیگر از کجا پیدا کند اشکی؟

سحاب خشک، دیگر از کجا پیدا کند اشکی؟ مگر اشک ترم در دامن دریا کند اشکی به کاویدن برون آرند، آب چشمه ساران را به…

ادامه مطلب

ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازم

ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازم شرر در دامن بال و پر پروانه اندازم

ادامه مطلب

رفت آنکه دل به محنت، آسوده بود ما را

رفت آنکه دل به محنت، آسوده بود ما را چشم از فسانه غم، شب می غنود ما را زین پیشتر ز چشمم، جاری دو جوی…

ادامه مطلب

دگر خونابه دل، دیده را آلودنی دارد

دگر خونابه دل، دیده را آلودنی دارد می پرزور، اشک لاله گون پیمودنی دارد به خوابم دولت بیدار می آید، از آن روزی که چشمم…

ادامه مطلب

خیالت مونس جان اسیران در بدن باشد

خیالت مونس جان اسیران در بدن باشد به غربت، آشنا هر کس که یابد، در وطن باشد

ادامه مطلب

حق تعلیم دارم، خوش قدانِ بوستانی را

حق تعلیم دارم، خوش قدانِ بوستانی را که سرو از مصرع من یاد می گیرد، روانی را سخنهای خسان، چون بانگ نی، باد است در…

ادامه مطلب

جز آتش بهار هوا را که بشکند؟

جز آتش بهار هوا را که بشکند؟ جز می، طلسم توبهٔ ما را کِه بشکند؟ دست و دل شکسته ام از کار برده ای بر…

ادامه مطلب

تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده

تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده کارم زدست رفته ، دستم ز کار مانده صبح جوانی ما، بگذشت و شام پیریست ازکف شراب…

ادامه مطلب

بیگانگی، به مشرب ما آشناتر است

بیگانگی، به مشرب ما آشناتر است خالی ز خلق، مجلس ما دلگشاتر است

ادامه مطلب

به داغ عشق پروردم، بهار خاطر خود را

به داغ عشق پروردم، بهار خاطر خود را که برگ عیش دانم، خارخار خاطر خود را نیارم کرد بیرون ازکنار دل،که پروردم به جان غمهای…

ادامه مطلب

باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کن

باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کن زاهد خرقه پوش را، مست می مغانه کن چند به باد می دهی، طرهٔ ترهات…

ادامه مطلب

ای زلف، پریشان شدگانیم، خبر گیر

ای زلف، پریشان شدگانیم، خبر گیر ای چاک گریبان، شب ما را به سحر گیر از کم سخنی های تو زهر است به جامم بگشای…

ادامه مطلب