غزلیات ناتمام – حزین لاهیجی
بهار خط، گل و می شد، نگاه فتنه مستش را
بهار خط، گل و می شد، نگاه فتنه مستش را سیه مستی دوبالا گشت، چشم میْپرستش را
به جان بستیم پیمان محبّت، عشوه سازی را
به جان بستیم پیمان محبّت، عشوه سازی را روان عاقبت محمود ما، دارد ایازی را
بال و پر گر به اسیری نبود پروا نیست
بال و پر گر به اسیری نبود پروا نیست گوشهٔ خاطر ما، هیچ کم از صحرا نیست درکار خانهٔ دهر، چیزی به مدعا نیست نعمت…
ایّام غمم، مرا بهار است
ایّام غمم، مرا بهار است مژگان رگ ابر آبدار است طرح عیشی چرا نریزم؟ دامان دلم پر از غبار است
ای امّت نگاه تو، جادو خیالها
ای امّت نگاه تو، جادو خیالها صحرانورد گردش چشمت، غزالها افشاندهاند بال و پر، از بس که میزنند پر در هوای بام تو فرسودهبالها
از عکس رخش باده فروش است دل ما
از عکس رخش باده فروش است دل ما آیینهٔ آن رهزن هوش است دل ما از سطر جبینش، سخنم شد شکرآگین تلخی چش آن چشمهٔ…
همّت آن است که در پیش کرم، دون نشود
همّت آن است که در پیش کرم، دون نشود کف من از گهر آبله ممنون نشود من جگر تشنهٔ آن تیغم و او صرفه شعار…
نمی دانم چه سودا در سر مخمور می گردد
نمی دانم چه سودا در سر مخمور می گردد که داغم از نگاه تنگ چشمان شور می گردد اگر یابد کسی از وسعت آباد دل،…
نبود آرامشی، شیب و شباب زندگانی را
نبود آرامشی، شیب و شباب زندگانی را تپیدنهای دل موجی ست، آب زندگانی را
مستی فزوده است تو را، در بر آینه
مستی فزوده است تو را، در بر آینه عکس لبت شراب بود، ساغر آینه حیرت به جاست، پیش تو گر رفته ام ز خویش مانده…
گرفتار تو را در دور خط، شد کام جان خوشتر
گرفتار تو را در دور خط، شد کام جان خوشتر اسیران را قفس در شب بود از آشیان خوشتر
قامت شدهست خم، من دیرینه سال را
قامت شدهست خم، من دیرینه سال را باید به روی تیغ تو دید، این هلال را چرخی که کاست، وقت تمامی، هلال را کی نقص…
عریان ز صافی طینتی، از پردهٔ نیرنگ شو
عریان ز صافی طینتی، از پردهٔ نیرنگ شو چون آب در باغ جهان، با خار وگل همرنگ شو بشکن به دل تا می توان، نیش…
شراب لعلی آن نوش لب، به ما چه رسد؟
شراب لعلی آن نوش لب، به ما چه رسد؟ ز آب خضر، به ما خون گرفته ها چه رسد؟ چو نی فتاده مرا همدمی، به…
سختی به ضعیفان جهان بی سبب آید
سختی به ضعیفان جهان بی سبب آید من بد کنم و زخم ندامت به لب آید زاهد دمش افسرده چو صبح است، مبادا خورشید تو…
ز غیرت، آب گوهر نخل عزّت را به جو باشد
ز غیرت، آب گوهر نخل عزّت را به جو باشد لب اظهار مطلب، آبشار آبرو باشد
رنگین بود سخن، دل در خون تپیده را
رنگین بود سخن، دل در خون تپیده را کردم روانه نامه رنگ پریده را وقت است اگر نصیب شود خواب راحتی بالین کنیم دستِ ز…
دل از وحشت سرای عالم غدّار می گیرد
دل از وحشت سرای عالم غدّار می گیرد که مست آسوده حال و محسب هشیار می گیرد دماغ افسرد از آن گلشن،که بر روی هوسناکان…
دارم گل زخمی به جگر تازه و تر، های
دارم گل زخمی به جگر تازه و تر، های ای دل، بزن از سینه صفیری به اثر، های بر بوم و برم تاخته سیلاب حوادث…
خجل چون بید مجنون گشتم از نشو و نمای خود
خجل چون بید مجنون گشتم از نشو و نمای خود ز قدّ پرشکن گردیده ام زنجیر پای خود منه تا می توانی در سرای عاریت،…
چراغ کلبهٔ درویش، نور ماه می باشد
چراغ کلبهٔ درویش، نور ماه می باشد به جام باده روشن کن شب آدینهٔ ما را
تاراج صبر، دور نگاهش رواج داشت
تاراج صبر، دور نگاهش رواج داشت وبرانه های دل، چقدرها خراج داشت از نوشخند بوالهوس، امّیدوار شد یاد زمانه ای که، تغافل رواج داشت
بهار آمد که می در جام میخوران شود پیدا
بهار آمد که می در جام میخوران شود پیدا مرا از سینه، داغ لاله رخساران شود پیدا مغنی، مصرع شوخی، ز من باید سراییدن که…
به خاموشی سپندم گفت، در بزم پریزادی
به خاموشی سپندم گفت، در بزم پریزادی نرنجانی اگر در دل، گره داریم فریادی سبکباری نه آزادی ست در کیش جوانمردان توانی بار اگر از…
باغ و بهار سازد، جیب و کنار خود را
باغ و بهار سازد، جیب و کنار خود را هرکس گذاشت چون من، با دیده کار خود را من آن نیم که چون شمع، آسودگی…
ای ناله، چند در غم دل دردسر دهی؟
ای ناله، چند در غم دل دردسر دهی؟ مغز مرا، به بوی کباب جگر دهی؟ از قطره نم گرفته و بخشی به جوی و بحر…
آن کیست تا ز کار کسی عقده واکند؟
آن کیست تا ز کار کسی عقده واکند؟ تقدیر نی به ناخن مشکل گشا کند بر چشم مهر و مه ننهد پای، غیرتم گردون گر…
از سر من چرا کشد، سرو قد تو پای را
از سر من چرا کشد، سرو قد تو پای را خاک ره تو کرده ام، فرق سپهرسای را شعله به خس نمی کند، اینهمه سرگران…
همدم سنجیده گفتاران، لب پیمانه است
همدم سنجیده گفتاران، لب پیمانه است آشنا رویی که دیدم، معنی بیگانه است رَه غلط افتاده مجنون بیابان گرد را منزل آرام، صحرای دل دیوانه…
نمی داند دل آگاه، در دنیا فراغت را
نمی داند دل آگاه، در دنیا فراغت را به خاطر ریشهٔ غفلت، رگ خواب است راحت را
نبخشیدی به مگن یکبار، جام باده خود را
نبخشیدی به مگن یکبار، جام باده خود را نمی گیری سردستی چرا، افتادهٔ خود را
مریض زهد را آن روی آتشناک میسازد
مریض زهد را آن روی آتشناک میسازد که آتش خار را، از هستی خود پاک میسازد به راهش با جفای ناکسان دارم شکیبایی که بلبل…
گرانجان میکند، تعظیم بیجا اهل دنیا را
گرانجان میکند، تعظیم بیجا اهل دنیا را نگین از بهر نام خشک، خالی میکند جا را
قاصد سخنی از لب یارم نرسانید
قاصد سخنی از لب یارم نرسانید ته جرعه شرابی، به خمارم نرسانید دل داشت به حیرانی، ازبن بیشتر امّید آواره ز خود کرد و به…
طوفان فتنه است و کسی دستگیر نیست
طوفان فتنه است و کسی دستگیر نیست ساقی بیار کشتی می را، گزیر نیست لخت جگر، همین به مذاق من آشناست از خوان دهر، قوت…
شراب خون من، آن مست را مخمور میسازد
شراب خون من، آن مست را مخمور میسازد کباب من لب شیرین او را شور میسازد به قسمت گر نصیب خضر گردد، یک شب هجران…
سخن چون میسرایم، کلک شکربار میسوزد
سخن چون میسرایم، کلک شکربار میسوزد گلوی این نی، از شیرینی گفتار میسوزد دل از خامی چرا بندم، به برق عمر مستعجل؟ نفس در سینهام،…
ز رنگش، اشک گلگون بادهٔ نابی ست در چشمم
ز رنگش، اشک گلگون بادهٔ نابی ست در چشمم نگاه از یاد آن لب، عالم آبی ست در چشمم نصیب دیده ام تا دولت بیدار…
رنگت به خون لاله، قدح در خمار زد
رنگت به خون لاله، قدح در خمار زد بوی تو، راه قافله نوبهار زد خورشید را نگشته میسر درین بساط نقشی که از رخ تو،…
دل از قفس سینه، دم سرد برآورد
دل از قفس سینه، دم سرد برآورد شور از همه مرغان چمن گرد، برآورد تا حوصلهٔ جور تو را داشته باشم ایام مرا حادثه پرورد،…
دادی به باد، طره عنبر سرشت را
دادی به باد، طره عنبر سرشت را کردی کساد، نکهت باغ بهشت را سر، شمع سان ز داغ به آتش که می دهد؟ آیا کسی…
خاک آسوده، چو سیماب شد ازگریهٔ ما
خاک آسوده، چو سیماب شد ازگریهٔ ما آستین، حلقهٔ گرداب شد از گریهٔ ما آنقدر نیست که بر دیدهٔ دشمن ریزیم خاک این غمکده نایاب…
جز وصل علاج دل بیچاره ندارم
جز وصل علاج دل بیچاره ندارم امّا چه کنم؟ طاقت نظّاره ندارم تا دسترسم بود، زدم چاک گریبان شرمندگی، از خرقهٔ صد پاره ندارم انصاف…
تا کی از عشوه، فریب دل ناکام دهی
تا کی از عشوه، فریب دل ناکام دهی جان ستانی گرو بوسه و دشنام دهی رنجه کن دست، چو با تیغ و کفن آمده ام…
به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازم
به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازم لباس غنچه را، چاک از دل دیوانه اندازم سمندر مشربم، افسردگی شوقم نمی داند به هر داغی…
به پیری می کشیم آسوده، بار زندگانی را
به پیری می کشیم آسوده، بار زندگانی را که صرف آن جوان کردیم، ایام جوانی را
برده شوریدگیم از خود و صهبا در پیش
برده شوریدگیم از خود و صهبا در پیش طرفه سیلی ست به دنباله و دریا در پیش سرو نازت، چو به گلگشت گلستان آید سر…
ای که در کشتن عشاق درنگ است تو را
ای که در کشتن عشاق درنگ است تو را نیم بسمل شده مگذار که ننگ است تو را
آن قدر کرد تپیدن که به آرام رساند
آن قدر کرد تپیدن که به آرام رساند فیض پرواز همین بود که تا دام رساند خجل از فیض نسیمم که ز گلزار جهان بوی…
از روی لاله رنگ تو خون جوش می زند
از روی لاله رنگ تو خون جوش می زند بوی تو راه قافلهٔ هوش می زند چون کاکلت، مدام نباشد سیاه مست در صبح عارضت،…