غزلیات ناتمام – حزین لاهیجی
یاسمین بنده شود چاک گریبان تو را
یاسمین بنده شود چاک گریبان تو را برگ گل جزیه دهد، شقّهٔ دامان تو را زاهد، این خرقه به دوشم خنکیهای تو داد کرد پشمیهٔ…
نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش
نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش همان به، شیشهٔ می را کنم قندیل محرابش بر آن نازک بدن، دل در برم چون بید…
نباشد دل چرا از لطف یار، امّیدوار امشب؟
نباشد دل چرا از لطف یار، امّیدوار امشب؟ به راهش قاصدی دارم، چو چشم انتظار امشب
مردان کنند خوش، غم و هجر همیشه را
مردان کنند خوش، غم و هجر همیشه را آب بقاست آتش تب، شیر بیشه را گر بحر ریزیش به گلو، العطش زند جایی که نخل…
گر چه در بزم جهان، گردن میناست بلند
گر چه در بزم جهان، گردن میناست بلند یک سر و گردن از او نشئه صهباست بلند می کند سلسلهٔ شور جهان کوتاهی بس که…
فکند از نظرش، چشم کینه خواه مرا
فکند از نظرش، چشم کینه خواه مرا به نیمه راه، نگهداشت، آن نگاه مرا
طرف نقاب اگر کشی، از رخ نازنین فرو
طرف نقاب اگر کشی، از رخ نازنین فرو دل ز تپیدن آورد، خانهٔ عقل و دین فرو پت ز سرمه چشم تو، طرح فرنگ تازهای…
شرار آتش دل، شبنم است باغ مرا
شرار آتش دل، شبنم است باغ مرا نفس چو گرم کشم، تر کند دماغ مرا نگاه مست تو، دل را به هوش نگذارد به خون…
سحاب خشک، دیگر از کجا پیدا کند اشکی؟
سحاب خشک، دیگر از کجا پیدا کند اشکی؟ مگر اشک ترم در دامن دریا کند اشکی به کاویدن برون آرند، آب چشمه ساران را به…
ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازم
ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازم شرر در دامن بال و پر پروانه اندازم
رفت آنکه دل به محنت، آسوده بود ما را
رفت آنکه دل به محنت، آسوده بود ما را چشم از فسانه غم، شب می غنود ما را زین پیشتر ز چشمم، جاری دو جوی…
دگر خونابه دل، دیده را آلودنی دارد
دگر خونابه دل، دیده را آلودنی دارد می پرزور، اشک لاله گون پیمودنی دارد به خوابم دولت بیدار می آید، از آن روزی که چشمم…
خیالت مونس جان اسیران در بدن باشد
خیالت مونس جان اسیران در بدن باشد به غربت، آشنا هر کس که یابد، در وطن باشد
حق تعلیم دارم، خوش قدانِ بوستانی را
حق تعلیم دارم، خوش قدانِ بوستانی را که سرو از مصرع من یاد می گیرد، روانی را سخنهای خسان، چون بانگ نی، باد است در…
جز آتش بهار هوا را که بشکند؟
جز آتش بهار هوا را که بشکند؟ جز می، طلسم توبهٔ ما را کِه بشکند؟ دست و دل شکسته ام از کار برده ای بر…
تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده
تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده کارم زدست رفته ، دستم ز کار مانده صبح جوانی ما، بگذشت و شام پیریست ازکف شراب…
بیگانگی، به مشرب ما آشناتر است
بیگانگی، به مشرب ما آشناتر است خالی ز خلق، مجلس ما دلگشاتر است
به داغ عشق پروردم، بهار خاطر خود را
به داغ عشق پروردم، بهار خاطر خود را که برگ عیش دانم، خارخار خاطر خود را نیارم کرد بیرون ازکنار دل،که پروردم به جان غمهای…
باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کن
باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کن زاهد خرقه پوش را، مست می مغانه کن چند به باد می دهی، طرهٔ ترهات…
ای زلف، پریشان شدگانیم، خبر گیر
ای زلف، پریشان شدگانیم، خبر گیر ای چاک گریبان، شب ما را به سحر گیر از کم سخنی های تو زهر است به جامم بگشای…
آن روز، شب تیرهٔ ما هم سحری داشت
آن روز، شب تیرهٔ ما هم سحری داشت کز صبح بناگوش تو چشمم خبری داشت آن هم شده چون داغ دل لاله به ما خشک…
از دل، به فرات مژه راهی ست چه سازم؟
از دل، به فرات مژه راهی ست چه سازم؟ بخت سیهم، ابر سیاهی ست چه سازم؟
وجود کاملان بر ناقصان دشوار میآید
وجود کاملان بر ناقصان دشوار میآید اگر روح اللّه است او نیز، بر خر بار میآید لب صاحب سخن، بیگلعذاران غنچه میباشد که بلبل در…
نماید بی سبب حاصل، مسبب مدعای من
نماید بی سبب حاصل، مسبب مدعای من چو موج آید به ساحل، کشتی بی ناخدای من به دنیا، خانهٔ از نقش پا برچیده ای دارم…
نبرده لذت دیدار دلگشای تو را
نبرده لذت دیدار دلگشای تو را غلط به آینه، هر کس کند صفای تو را به رهگذار تو صید کرشمه هاست دلم که ناز نرگس…
مرنج از طعنهٔ خصم و مکن عرض کمال خود
مرنج از طعنهٔ خصم و مکن عرض کمال خود که خود عیب و هنر، بهتر کند اظهار حال خود
گذشت آن دور کز ساغر، کند یاری مرا یاری
گذشت آن دور کز ساغر، کند یاری مرا یاری به اشک لاله گون زین پس، نمایم چهره گلناری ز بار زندگانی، در جهان چندان گران…
فصل بهار عشق و تماشای اشک ماست
فصل بهار عشق و تماشای اشک ماست چشم سفید ما، کف دریای اشک ماست مستی که پشت پا به جهان خراب زد طوفان سیل بادیه…
صفای وقت، ز دل های بی غبار بجو
صفای وقت، ز دل های بی غبار بجو طراوت از نفس پاک نوبهار بجو شکسته حال و پریشان دل و سیه بختم مرا به حلقهٔ…
شراب تشنه بسی موج زد، ایاغ کجاست؟
شراب تشنه بسی موج زد، ایاغ کجاست؟ کباب سوختگی بوی زد، دماغ کجاست؟
سامان پریشان دلی اندوخته دارم
سامان پریشان دلی اندوخته دارم زان طرّه که بر دوش و بر انداخته دارد دوزخ به دل، از ناله برافروخته دارم زان شعلهٔ قامت، که…
ز دوری خاطرم تنگ است و نتوانم رسید آنجا
ز دوری خاطرم تنگ است و نتوانم رسید آنجا گشاد دل در آن ابروست، قفل اینجا، کلید آنجا رهم تا کوی او دور و ندارم…
دیوانه، عاقلانه به هامون گریخته ست
دیوانه، عاقلانه به هامون گریخته ست یعنی ز بیم خلق، به گردون گریخته ست صیدی که بوی خون شنود، رام کی شود؟ خوبم ز دام…
دعویست با شعر ترم، آن دشمن ادراک را
دعویست با شعر ترم، آن دشمن ادراک را سگ میخورد دایم نجس، آن آبهای پاک را مشاطهٔ گلشن منم، با این خمارآلودگی چشمم حنابندی کند،…
خون من تیغ تو آندم که به خاک افشاند
خون من تیغ تو آندم که به خاک افشاند رشحه ای کاش بر آن دامن پاک افشاند ثمر عالم ایجاد جز این نیست، که صبر…
خار رهت، به روضهٔ رضوان برابر است
خار رهت، به روضهٔ رضوان برابر است خاک درت، به چشمه ی حیوان برابر است از شوخی نگاه تو آموختم سخن هر نقطه ام، به…
جدایی نیست از لیلی، دل دیوانهٔ ما را
جدایی نیست از لیلی، دل دیوانهٔ ما را بود با کعبه ربطی در میان بتخانه ما را اسیر جذبهٔ شمعی ست جان مضطرب حالم کمند…
تا زلف تو بر دوش و برم سایه فکن شد
تا زلف تو بر دوش و برم سایه فکن شد هر چاک دلم، جادهٔ صحرای ختن شد دیدهٔ بخت سیاهم چو گران خواب شود تیغ…
به گلشنی که رخش، گوشهٔ نقاب شکست
به گلشنی که رخش، گوشهٔ نقاب شکست به جای عارض گل، رنگ آفتاب شکست میان درد تو، دارم نهان شکسته دلی خوش است بخت سبویی…
به پیری عشق سازد شوختر طبع جوانم را
به پیری عشق سازد شوختر طبع جوانم را که آتش می کند پرزورتر، پشت کمانم را
با سفلگان شراکت روزی، زیان بود
با سفلگان شراکت روزی، زیان بود سگ دشمن گدایی یک پاره نان بود در بزم وصل، طاقت عاشق حریف نیست ربط من و تو، صحبت…
ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری
ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری یک ره، از ناز نگفتی که غلامی داری از خمار من خونابه گسارت چه غم است؟ تو که…
آمال کوته است ز دنیا بریده را
آمال کوته است ز دنیا بریده را کی می رسد کفد، غزال رمیده را؟ در رهگذار سیل، بود استوار کوه وحشت حریف نیست، من آرمیده…
از آن روزی که گم کردم، سراغ آرمیدن را
از آن روزی که گم کردم، سراغ آرمیدن را نشان جاده دانم، موج دریای تپیدن را به هر گلشن که بگشایم لب رنگین نوا، بلبل…
یک ره درآ به دیده و مستی بهانه ساز
یک ره درآ به دیده و مستی بهانه ساز وین اشک لاله رنگ، شراب شبانه ساز مژگان ز فرقت تو به هم آشنا نشد یکبار…
نماند از گرد غم، در سینه ام جای شکیبایی
نماند از گرد غم، در سینه ام جای شکیبایی بغل پر کرده ام از سنگ مینای شکیبایی شود چون کوه اگر خونم ز خشکی لعل…
نباشد ناقه ای جز شوق، مجنون الهی را
نباشد ناقه ای جز شوق، مجنون الهی را به دریا می رساند جذبه ی سیلاب، ماهی را سر هرکس که از همّت، چو ادهم گردن…
مپرس از شورش صحرای دل دیوانهٔ ما را
مپرس از شورش صحرای دل دیوانهٔ ما را نمک سایی بود در دیده کار، افسانهٔ ما را شراب آتش آلودی، حریفان در قدح دارم در…
کی نشئهٔ صهبا، دل غمناک گشاید؟
کی نشئهٔ صهبا، دل غمناک گشاید؟ می چون نتواند گره تاک گشاید کار جگر سنگ، سپرداری دل نیست چون شست ستم، غمزهٔ بی باک گشاید
فرش داغ، ار نشود بستر بیماری دل
فرش داغ، ار نشود بستر بیماری دل سنگ فرسوده شود زیر گرانباری دل بارها از نفسم بیضهٔ فولاد گداخت عقده ای عشق ندیده ست به…