هم لبان می‌فروشت باده را ارزان کند

هم لبان می‌فروشت باده را ارزان کند هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو زهر…

ادامه مطلب

هوسی است در سر من که سر بشر ندارم

هوسی است در سر من که سر بشر ندارم من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم دو هزار ملک بخشد شه عشق…

ادامه مطلب

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب کاندر خرابه دل من آید آفتاب از پای درفتاده‌ام از شرم این کرم کان شه دعام گفت…

ادامه مطلب

وقتی خوشست ما را لابد نبید باید

وقتی خوشست ما را لابد نبید باید وقتی چنین به جانی جامی خرید باید ما را نبید و باده از خم غیب آید ما را…

ادامه مطلب

یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی

یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی فلست املک صبر نوبةالکاس و تابع‌الطاس مملوا بلا مهل فان صحوت فهذا نوبة الیاس و دوام السکر…

ادامه مطلب

یا من لواء عشقک لا زال عالیا

یا من لواء عشقک لا زال عالیا قد خاب من یکون من العشق خالیا نادی نسیم عشقک فی انفس الوری احیاکم جلالی جل جلالیا الحب…

ادامه مطلب

یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد

یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می‌کشد جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن…

ادامه مطلب

یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی

یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی ور آدم از ایوان دل درنامدی…

ادامه مطلب

فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند

فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند از آنک عشق نخواهد بجز خرابی کار از آنک عشق نگیرد ز…

ادامه مطلب

کژزخمه مباش تا توانی

کژزخمه مباش تا توانی هر زخمه که کژ زنی بمانی پیر است عروس عیش دنیا مرگش طلبی اگر ستانی تا رخ ننمود جمله نور است…

ادامه مطلب

کالی تیشی آینوسؤای افندی چلبی

کالی تیشی آینوسؤای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی، تا کرا می‌طلبی گه سیه‌پوش و عصایی، که منم کالویروس گه عمامه و نیزه در کف…

ادامه مطلب

قلت له مصیحا یا ملک‌المشرق

قلت له مصیحا یا ملک‌المشرق اقسم بالخالق مثلک لم یخلق قدرک لایعرف وعدک لا یخلف نائلک الاشرف بالک لم یغلق جسمی کالخردله احرقه ذاالوله خلد…

ادامه مطلب

قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی

قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی ان جسمی فی زجاج بالنوی لا تکسرونی اجعلوا الساقی خبیرا عارفا عنه سلونی اننی لست احب المفتری لا تظلمونی فاذا…

ادامه مطلب

در فنای محض افشانند مردان آستی

در فنای محض افشانند مردان آستی دامن خود برفشاند از دروغ و راستی مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان آخر ای جان…

ادامه مطلب

غره وجه سلبت قلب جمیع البشر

غره وجه سلبت قلب جمیع البشر ضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر انی وجدت امراه اوصفه تملکهم او قمراء محتجباء تحت حجاب الفکر داخله…

ادامه مطلب

عمرک یا واحدا فی درجات الکمال

عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال یا فرحی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر…

ادامه مطلب

عشق گزین عشق و در او کوکبه می‌ران و مترس

عشق گزین عشق و در او کوکبه می‌ران و مترس ای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس جانوری لاجرم از فرقت جان…

ادامه مطلب

عشق تو از بس کشش جان آمده

عشق تو از بس کشش جان آمده کشتگانت شاد و خندان آمده جان شکرخای است لیکن از توش شکری دیگر به دندان آمده دوش دیدم…

ادامه مطلب

عاشقی و بی‌وفایی کار ماست

عاشقی و بی‌وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست عقل…

ادامه مطلب

عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین

عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشو…

ادامه مطلب

طوطی و طوطی بچه‌ای قند به صد ناز خوری

طوطی و طوطی بچه‌ای قند به صد ناز خوری از شکرستان ازل آمده‌ای بازپری قند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بود بزم ز…

ادامه مطلب

صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بی‌کار شد

صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بی‌کار شد مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد خورشید اگر در گور شد عالم ز تو…

ادامه مطلب

صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد

صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد ز رندان کیست این کاره که پیش شاه…

ادامه مطلب

صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم

صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم صد بار جان بدادم وز پای درفتادم بار دگر…

ادامه مطلب

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته‌ای

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته‌ای پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته‌ای آگاه نیستند مگر این فسردگان از آتش تو ای…

ادامه مطلب

شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند

شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند رسید کار به جایی که عقل خیره بماند هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده چو…

ادامه مطلب

شب رفت حریفکان کجایید

شب رفت حریفکان کجایید شب تا برود شما بیایید از لعل لبش شراب نوشید وز خنده او شکر بخایید چون روز شود به هوشیاران زین…

ادامه مطلب

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود درسوخت دانه را…

ادامه مطلب

سوگند خورده‌ای که از این پس جفا کنی

سوگند خورده‌ای که از این پس جفا کنی سوگند بشکنی و جفا را رها کنی امروز دامن تو گرفتیم و می‌کشیم تا کی بهانه گیری…

ادامه مطلب

سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما

سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما در تک دریای دل گوهر مبادا بی‌شما شاخه‌های باغ شادی کان قوی تازه‌ست و تر خشک بادا بی‌شما…

ادامه مطلب

سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن

سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن آستین را می فشاند در اشارت سوی من همچو چشم کشتگان چشمان من حیران او وز شراب…

ادامه مطلب

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید که ویس روز رخ خویش را بیاراید غلام روز دلم کو به جای صد سالست سپیده چهره دل را…

ادامه مطلب

ساقیا برخیز و می در جام کن

ساقیا برخیز و می در جام کن وز شراب عشق دل را دام کن نام رندی را بکن بر خود درست خویشتن را لاابالی نام…

ادامه مطلب

ساقی بیار باده سغراق ده منی

ساقی بیار باده سغراق ده منی اندیشه را رها کن کاری است کردنی ای نقد جان مگوی که ایام بیننا گردن مخار خواجه که وامی…

ادامه مطلب

زهره عشق هر سحر بر در ما چه می‌کند

زهره عشق هر سحر بر در ما چه می‌کند دشمن جان صد قمر بر در ما چه می‌کند هر که بدید از او نظر باخبرست…

ادامه مطلب

ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش

ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش که تخت او نظرست و…

ادامه مطلب

ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی

ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی…

ادامه مطلب

ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری

ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری ز شکوفه‌هات دانم که تو هم ز وی خماری بشکف که من شکفتم تو بگو که…

ادامه مطلب

ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی

ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمه‌ام من چه…

ادامه مطلب

روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده

روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده دستار گرو کرده بیزار ز سجاده من مست و حریفم مست زلف خوش او در دست احسنت زهی شاهد…

ادامه مطلب

رو مذهب عاشق را برعکس روش‌ها دان

رو مذهب عاشق را برعکس روش‌ها دان کز یار دروغی‌ها از صدق به و احسان حال است محال او مزد است وبال او عدل است…

ادامه مطلب

رفتیم بقیه را بقا باد

رفتیم بقیه را بقا باد لابد برود هر آنک او زاد پنگان فلک ندید هرگز طشتی که ز بام درنیفتاد چندین مدوید کاندر این خاک…

ادامه مطلب

رسم نو بین که شهریار نهاد

رسم نو بین که شهریار نهاد قبله مان سوی شهر یار نهاد نقد عشاق را عیار نبود او ز کان کرم عیار نهاد گل صدبرگ…

ادامه مطلب

راز چون با من نگوید یار من

راز چون با من نگوید یار من بند گردد پیش او گفتار من عذر می‌گوید که یعنی خامشم با تو می‌گوید دل هشیار من با…

ادامه مطلب

دیدم نگار خود را می‌گشت گرد خانه

دیدم نگار خود را می‌گشت گرد خانه برداشته ربابی می‌زد یکی ترانه با زخمه چو آتش می‌زد ترانه خوش مست و خراب و دلکش از…

ادامه مطلب

دوش خوابی دیده‌ام خود عاشقان را خواب کو

دوش خوابی دیده‌ام خود عاشقان را خواب کو کاندرون کعبه می‌جستم که آن محراب کو کعبه جان‌ها نه آن کعبه که چون آن جا رسی…

ادامه مطلب

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی چو نامت بشنود دل‌ها نگنجد در منازل‌ها شود حل جمله مشکل‌ها…

ادامه مطلب

دلا چون واقف اسرار گشتی

دلا چون واقف اسرار گشتی ز جمله کارها بی‌کار گشتی همان سودایی و دیوانه می‌باش چرا عاقل شدی هشیار گشتی تفکر از برای برد باشد…

ادامه مطلب

دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده

دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سر غمازی یک وعده از او گفته درخواسته من…

ادامه مطلب

دگربار این دلم آتش گرفتست

دگربار این دلم آتش گرفتست رها کن تا بگیرد خوش گرفتست بسوز ای دل در این برق و مزن دم که عقلم ابر سوداوش گرفتست…

ادامه مطلب