غزلیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری چرخ…
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را بنمود بهار نو تا تازه کند ما را بگشاد نشان خود بربست میان خود پر کرد کمان…
الا ای شمع گریان گرم میسوز
الا ای شمع گریان گرم میسوز خلاص شمع نزدیکست شد روز خلاص شمعها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمتهاست پیروز نهان شد ظلم و ظلمتها…
اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز
اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز اوزن یلداسنا بو در قلاوز چپانی برک دت قر تن اکشدر اشیت بندن قراقوزیم قراقوز اگر ططسن اگر رومین…
اگر خواهی مرا می در هوا کن
اگر خواهی مرا می در هوا کن وگر سیری ز من رفتم رها کن نیم قانع به یک جام و به صد جام دوساله پیش…
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری اگر دلت به بلا و غمش مشرح…
آفتابی برآمد از اسرار
آفتابی برآمد از اسرار جامه شویی کنیم صوفی وار تن ما خرقه ایست پرتضریب جان ما صوفییست معنی دار خرقه پر ز بند روزی چند…
از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار دوش باغ عشق بودم آن هوس بر…
از دل به دل برادر گویند روزنیست
از دل به دل برادر گویند روزنیست روزن مگیر گیر که سوراخ سوزنیست هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیر گر فاضل زمانه…
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست امروز در جمال تو خود لطف دیگرست امروز هر چه…
آرایش باغ آمد این روی چه روی است این
آرایش باغ آمد این روی چه روی است این مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این این خانه جنات است یا کوی خرابات…
کی باشد من با تو باده به گرو خورده
کی باشد من با تو باده به گرو خورده تو برده و من مانده من خرقه گرو کرده در می شده من غرقه چون ساغر…
گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم متهم شو همچو یوسف تا در آن…
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند عالم همه دریا شود دریا ز هیبت…
گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری در هر دو حال خود را از یار وانگیری پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر…
گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو از…
گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
گر یک سر موی از رخ تو روی نماید بر روی زمین خرقه و زنار نماند آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم…
گفت مرا آن طبیب رو ترشی خوردهای
گفت مرا آن طبیب رو ترشی خوردهای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کردهای دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد عکس برون میزند گر…
گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
گل را نگر ز لطف سوی خار آمده دل ناز و باز کرده و دلدار آمده مه را نگر برآمده مهمان شب شده دامن کشان…
لا قیالفراش نارا کن هکذا حبیبی
لا قیالفراش نارا کن هکذا حبیبی فی النار قد تواری کن هکذا حبیبی ذاق القراش ذوقا والشمع ذاب شوقا والدمع منه سارا کن هکذا حبیبی…
ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
ما به خرمنگاه جان بازآمدیم جانب شه همچو شهباز آمدیم سیر گشتیم از غریبی و فراق سوی اصل و سوی آغاز آمدیم وارهیدیم از گدایی…
ما که باده ز دست یار خوریم
ما که باده ز دست یار خوریم کی چو اشتر گیاه و خار خوریم ایمنیم از خمار مرگ ایرا می باقی بیخمار خوریم جام مردان…
ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز…
مجلس چو چراغ و تو چو آبی
مجلس چو چراغ و تو چو آبی وز آب چراغ را خرابی خورشید بتافتهست بر جمع رو تو ز میان که چون سحابی بر خوان…
مرا پرسی که چونی بین که چونم
مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بیخودم مست جنونم مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دوتا چون کاف…
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و…
مررت بدر فی هواه بحار
مررت بدر فی هواه بحار راوه بدر و فی الدلال و حاروا و شاهدت ماء شابه الروح فی الصفا و یعشق ذاک الماء ما هو…
مست می عشق را حیا نی
مست می عشق را حیا نی وین باده عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکن صلا…
مطرب جانهای دل برده
مطرب جانهای دل برده تا به شب تا به شب همین پرده جانهایی که مست و مخمورند بر سر باده بادهای خورده در خرابات مفردان…
معده را پر کردهای دوش از خمیر و از فطیر
معده را پر کردهای دوش از خمیر و از فطیر خواب آمد چشم پر شد کنچ میجستی بگیر بعد پرخوردن چه آید خواب غفلت یا…
مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
مگریز ز آتش که چنین خام بمانی گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر…
من اگر مستم اگر هشیارم
من اگر مستم اگر هشیارم بنده چشم خوش آن یارم بیخیال رخ آن جان و جهان از خود و جان و جهان بیزارم بنده صورت…
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش سر و پا گم مکن از…
من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون یک گوش به دست این یک…
منم فانی و غرقه در ثبوتی
منم فانی و غرقه در ثبوتی به دریاهای حی لایموتی مگر من یوسفم در قعر چاهی مگر من یونسم در بطن حوتی وجود ظاهرم تا…
مهم را لطف در لطفست از آنم بیقرار ای دل
مهم را لطف در لطفست از آنم بیقرار ای دل دلم پرچشمه حیوان تنم در لاله زار ای دل به زیر هر درختی بین نشسته…
میان تیرگی خواب و نور بیداری
میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس که جمله محض خرد بود…
میل هواش می کنم طال بقاش می زنم
میل هواش می کنم طال بقاش می زنم حلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم از دل و جان شکستهام بر سر ره…
ندا رسید به جانها ز خسرو منصور
ندا رسید به جانها ز خسرو منصور نظر به حلقه مردان چه میکنید از دور چو آفتاب برآمد چه خفتهاند این خلق نه روح عاشق…
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم به کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم چه کمی درآید آخر به شرابخانه…
نگفتم دوش ای زین بخاری
نگفتم دوش ای زین بخاری که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جانها که شکر روید از حق شکر باشد ز هر حسیش جاری…
نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم اگر چه روغن بادام از بادام می…
نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای در فروبند و همان گنده کسان را میگای کار بوزینه نبودهست فن نجاری دعوی یافه مکن یافه مگو…
هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی بشارت آیدش روزی ز وصل او به پیغامی هر آن چشم سپیدی کو سیه کردهست تن…
هر ذره که بر بالا مینوشد و پا کوبد
هر ذره که بر بالا مینوشد و پا کوبد خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد آن را که بخنداند خوش دست برافشاند وان را…
هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری میبرمد از او دلم چون دل تو ز مقذری هر هنری و هر رهی کان برسد به…
هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین هر کی پری طلب کند چهره خود…
هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
هزار جان مقدس هزار گوهر کانی فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی چه روحها که فزایی چه حلقهها که ربایی چو ماه غیب…
هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی نه ز بادها بمیرد نه ز نم…
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی ز کرم مزید آید دو هزار عید آید دو جهان مرید آید…