غزلیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره چو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره دلا نقاش را بنگر چه بینی نقش…
بداد پندم استاد عشق از استادی
بداد پندم استاد عشق از استادی که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی…
ببسته است پری نهانیی پایم
ببسته است پری نهانیی پایم ز بند اوست که من در میان غوغایم ز کوه قافم من که غریب اطرافم به صورتم چو کبوتر به…
بانکی عجب از آسمان در میرسد هر ساعتی
بانکی عجب از آسمان در میرسد هر ساعتی مینشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه…
باز فروریخت عشق از در و دیوار من
باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز ببرید بند اشتر کین دار من بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت…
باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ تا شکند…
باده ده آن یار قدح باره را
باده ده آن یار قدح باره را یار ترش روی شکرپاره را منگر آن سوی بدین سو گشا غمزه غمازه خون خواره را دست تو…
با زر غم و بیزر غم آخر غم با زر به
با زر غم و بیزر غم آخر غم با زر به چون راهروی باری راهی که برد تا ده بشنو سخن یاران بگریز ز طراران…
ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی…
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای که هر کجا مرده بود زنده کنم بیحیلهای خوان روانم از کرم زنده کنم مرده…
آید هر دم رسول از طرف شهر یار
آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل سجده…
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ ای بحر پرمرجان من والله سبک…
ای همه سرگشتگان مهمان تو
ای همه سرگشتگان مهمان تو آفتاب از آسمان پرسان تو چشم بد از روی خوبت دور باد ای هزاران جان فدای جان تو چون فدا…
ای مهی کاندر نکویی از صفت افزودهای
ای مهی کاندر نکویی از صفت افزودهای تا بسی درهای دولت بر فلک بگشودهای ای بسا کوه احد کز راه دل برکندهای ای بسا وصف…
ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد میگشت گرد حوض او چون تشنگان در…
ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی من شبم تو مه بدری مگریز از…
ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست در شکرینه یقین سرکه انکار نیست گر چه تو خون خوارهای رهزن و عیارهای قبله ما…
ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها
ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها در حلقه سودای تو روحانیان را حالها در لا احب افلین پاکی ز صورتها یقین در دیدههای غیب…
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش این فرش…
ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم کز بهر این آوردهای ما را ز صحرای عدم تا جان ز فکرت بگذرد وین پردهها را بردرد…
ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده اجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده باد تو درختم را در رقص درآورده یاد تو دهانم…
ای دو چشمت جاودان را نکتهها آموخته
ای دو چشمت جاودان را نکتهها آموخته جانها را شیوههای جان فزا آموخته هر چه در عالم دری بستهست مفتاحش تویی عشق شاگرد تو است…
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون…
ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی زیرا به ادب یابی آن چیز که میگویی حاشا که چنان سودا یابند بدین صفرا هیهات چنان…
ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی
ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی در جنت و در دوزخ پرسان تواند ای جان کای…
ای حیلههات شیرین تا کی مرا فریبی
ای حیلههات شیرین تا کی مرا فریبی آن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی اما چو جمله عالم ملک تو است کلی بیرون ز…
آتشینا آب حیوان از کجا آوردهای
آتشینا آب حیوان از کجا آوردهای دانم این باری که الحق جان فزا آوردهای مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر چون چنین…
ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم بسته شکرخنده را تا که بگریانیم ترش نگردم از آنک از تو همه شکرم گریه نصیب تن…
ای به انکار سوی ما نگران
ای به انکار سوی ما نگران من نیم با تو دودل چون دگران سخن تلخ چه میاندیشی ای تو سرمایه جمله شکران بر دل سوختهام…
ای بداده دیدههای خلق را حیرانیی
ای بداده دیدههای خلق را حیرانیی وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی ای مبارک چاشتگاهی کآفتاب روی تو عالم دل را کند اندر صفا…
ای آنک به دلها ز حسد خار خلیدی
ای آنک به دلها ز حسد خار خلیدی اینها همه کردی و در آن گور خزیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در…
آورد خبر شکرستایی
آورد خبر شکرستایی کز مصر رسید کاروانی صد اشتر جمله شکر و قند یا رب چه لطیف ارمغانی در نیم شبی رسید شمعی در قالب…
آه از عشق جمال حوریی
آه از عشق جمال حوریی کو گرفت از عاشقانش دوریی زندگی نو به نو از کشتنش صحت تازه شد از رنجوریی گر گهر داری ببین…
اندرآ با ما نشان ده راستک
اندرآ با ما نشان ده راستک ماجرا را در میان نه راستک چون کمانی با من آخر پیش آ همچو تیری کید از زه راستک…
انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر نحن ابناء وقتنا رحم…
آن کیست ای خدای کز این دام خامشان
آن کیست ای خدای کز این دام خامشان ما را همیکشد به سوی خود کشان کشان ای آنک میکشی تو گریبان جان ما از جمع…
آن شمع چو شد طرب فزایی
آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از لحد برآیی چون بانگ سماع…
آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده از جنگ سوی ساز آ وز ناز و…
املا قدح البقا ندیمی!
املا قدح البقا ندیمی! من خمرة دنک القدیم صحیح المی و داو سقمی من غمزة لحظک السقیم للعشق ظعنت یا مقیما والظاعن طالب المقیم قد…
امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
امروز شهر ما را صد رونقست و جانست زیرا که شاه خوبان امروز در میانست حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد شهری که در میانش…
امروز بحمدالله از دی بترست این دل
امروز بحمدالله از دی بترست این دل امروز در این سودا رنگی دگرست این دل در زیر درخت گل دی باده همیخورد او از خوردن…
آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی من نیست شدم باری در هست یکی هستی از یک قدح و از صد دل مست نمیگردد گر…
آمد آمد نگار پوشیده
آمد آمد نگار پوشیده صنم خوش عذار پوشیده داد از گلستان حسن و جمال باغ را نوبهار پوشیده در زمین دل همه عشاق رسته شد…
الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل دو سه گام ار ز حرص و…
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمییابد که نی دلخسته کم دارد مرا گوید چرا چشمت رقیب…
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود میان این دل و آن یار می فروش چه بود فدیت سیدنا انه یری و یجود…
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان ز من شرابی که قیامتست حقا چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول…
افتاد دل و جانم در فتنه طراری
افتاد دل و جانم در فتنه طراری سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری آید سوی بیخوابی خواهد ز درش آبی آب چه که میخواهد تا…
از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب شکر…
از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین ماننده کاریزی بیتیشه و بیمیتین دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد بر…