غزلیات – محتشم کاشانی
غیر مگذار که در بزم تو آید گستاخ
غیر مگذار که در بزم تو آید گستاخ گرم صحبت شود و با تو درآید گستاخ در فریبنده سخنها چو دمد باد فسون برقع از…
کسی ز روی چنان منع چون کند ما را
کسی ز روی چنان منع چون کند ما را خدا برای چه داده است چشم بینا را نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز که ساخت…
گر بر من آرمیده سمندش گذر کند
گر بر من آرمیده سمندش گذر کند او صد هزار تندی ازین رهگذر کند زان لعل اگر دهد همه دشنام آن نگار صد بار از…
گشته در راهت غبار آلود روی زرد ما
گشته در راهت غبار آلود روی زرد ما میرسیم از گرد راه اینست راه آورد ما در هوای شمع رویت قطرههای اشک گرم دم به…
مالک المک شوم چون ز جنون هامون را
مالک المک شوم چون ز جنون هامون را در روش غاشیه بردوش نهم مجنون را گر نه آیینهٔ روی تو برابر باشد آه من تیره…
مفتون چشم کم نگه پر فتنهات شوم
مفتون چشم کم نگه پر فتنهات شوم مجنون آهوانه نگه کردنت شوم از صد قدم به ناوکی انداختی مرا قربان دست و بازوی صید افکنت…
مهی که زینت حسنست گرمی خویش
مهی که زینت حسنست گرمی خویش طپانچه بر رخ خورشید میزند رویش چرنده را ز چرا باز میتواند داشت نگاه دلکش ناوک گشای آهویش هزار…
هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکند
هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکند شاه ملک افسر گدای ملک سر میافکند آفتاب از پرده پیش از صبح میآید برون چون…
یار از جعد سمنسا مشک بر گل ریخته
یار از جعد سمنسا مشک بر گل ریخته یاسمن را باغبان بر پای سنبل ریخته از لطافت گشته عنبر بیز و مشک افشان هوا یا…
اجل خواهم مزاج خوی آن بیدادگر گیرد
اجل خواهم مزاج خوی آن بیدادگر گیرد بود خار وجودم از ره او زود برگیرد به جانان مینویسم شرح سوز خویش و میترسم کز آتشناکی…
آسودگان چو نشئه درد آرزو کنند
آسودگان چو نشئه درد آرزو کنند آیند و خاک کشتهٔ تیغ تو بو کنند یک دم اگر ستم نکنی میرم از الم بیچاره آن کسان…
آمدم با نالههای زار هم دم هم چنان
آمدم با نالههای زار هم دم هم چنان مهر برجا عشق باقی عهد محکم همچنان سر ز سوداهای باطل رفته بر باد و مرا عزم…
آن که هرگز نزد از شرم در معشوقی
آن که هرگز نزد از شرم در معشوقی امشب افکند به سویم نظر معشوقی امشب از چشم سیه چاشنی غمزه فشاند که نظر کرد به…
ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست
ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست مرغ دل گرد لب و خال میگردد…
ای صبا درد من خسته به درمان برسان
ای صبا درد من خسته به درمان برسان یعنی از من بستان جان و به جانان برسان نامه ذره به خورشید جهانآرا بر تحفهٔ مور…
ای لبت زنده کرده نام مسیح
ای لبت زنده کرده نام مسیح به روان بخشی کلام فصیح چهرهای داری از شراب صبوح همچو خورشید نیمروز صبیح هرچه میخواهی از جفا میکن…
با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم
با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم ماتی خود ز تو در بازی اول دیدم هوسم رخ به رخ شاه خیال تو نشاند آن…
باز ما را جان به استقبال جانان میرود
باز ما را جان به استقبال جانان میرود تن به جا میماند و دل همره جان میرود باز جیبی چاک خواهم زد که دستم هر…
بس که چشم امشب به چشم عشوهسازش داشتم
بس که چشم امشب به چشم عشوهسازش داشتم از نگه کردن بسوی غیر بازش داشتم غیر جز تیر تغافل از کمان او نخورد بس که…
به پیش اختر حسن تو مهر تاب ندارد
به پیش اختر حسن تو مهر تاب ندارد جهان به دور تو حاجت به آفتاب ندارد زمام کشتی دل تا کسی نداده به عشقت خبر…
به صلح یار در هر انجمن میخواند اغیارم
به صلح یار در هر انجمن میخواند اغیارم فتد تا در نظرها کز نظر افتاده یارم نخواهم عذر او صد لطف پنهان گر کند با…
بهترین طاقی که زیر طاق گردون بستهاند
بهترین طاقی که زیر طاق گردون بستهاند بر فراز منظر آن چشم میگون بستهاند حیرتی دارم که بنایان شیرین کار صنع بیستون طاق دو ابروی…
تا اختیار خود به رقیب آن نگار داد
تا اختیار خود به رقیب آن نگار داد ناچار ترک او دل بیاختیار داد تا او قرار داد که نبود جدا ز غیر غیرت میان…
تیر او تا به سرا پردهٔ دل ماوا داشت
تیر او تا به سرا پردهٔ دل ماوا داشت خیمهٔ صبر من دل شده را برپا داشت تا به چنگ غمش افتاد گریبان دلم عاقبت…
چو افکنده ببیند در خون تنم را
چو افکنده ببیند در خون تنم را کنید آفرین ترک صید افکنم را نیاید گر از دیده سیلی دمادم که شوید ز آلودگی دامنم را…
چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت
چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت فلک ز بد مددیها تمام یاران را چو دست بست گلیم…
حسن را تکیهگه آن طرف کلاهست امروز
حسن را تکیهگه آن طرف کلاهست امروز ناز را خواب گه سیاهست امروز تا ز بالا و قدش درزند آتش به جهان فتنه در رهگذرش…
خموشیت گره افکند در دل همه کس
خموشیت گره افکند در دل همه کس بگو حدیثی و بگشای مشکل همه کس بدان که هر نظری قابل جمال تو نیست مکن چو آینه…
در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک
در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک نام ننگآمیز من از لوح هستی ساز حک یار عشق دیگران را گر ز من کردی…
دلا نخل امل بنشان که باز آن سروناز آمد
دلا نخل امل بنشان که باز آن سروناز آمد تو هم ای خان باز آ که عمر رفته باز آمد گریزان شد فراق و هجر…
دوش سرگرم از وثاق آن کوکب گیتی فروز
دوش سرگرم از وثاق آن کوکب گیتی فروز نیم شب آمد برون چون افتاب نیم روز همرهش فوجی ز میخواران پر ظرف از شراب واقف…
دیشب که بر لبت لب جام شراب بود
دیشب که بر لبت لب جام شراب بود بر آتش حسد دل عاشق کباب بود در انتظار این که تو ساقی شوی مگر جان قدح…
روز محشر که خدا پرسش ما خواهد کرد
روز محشر که خدا پرسش ما خواهد کرد دل جدا شکر تو و دیده جدا خواهد کرد جان غم دیده که آمد به لب از…
ز عنبر آتش حسنت نکرده دود هنوز
ز عنبر آتش حسنت نکرده دود هنوز محل رخ ز می افروختن نبود هنوز به گرد مشگ نیالوده دامن رخسار به باده بود لب آلودن…
زلف و قدت راست ای بت سرکش، چشم و رخت راست ای گل رعنا
زلف و قدت راست ای بت سرکش، چشم و رخت راست ای گل رعنا سنبل و شمشاد هندو و چاکر، نرگس و لاله بنده و…
زین نقشخانه کی من دیوانه جویمت
زین نقشخانه کی من دیوانه جویمت صورت طلب نیم که درین خانه جویمت بیزم به جستجوی تو خاک دل خراب گنجی عجب مدان که ز…
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست گریههای سحرم را اثری پیدا نیست هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر گرچه از نازکی او…
صبح مرا به ظن غلط شام کردهای
صبح مرا به ظن غلط شام کردهای بیتاب مرا گنهی نام کردهای تا ذوق حرف تلخ تو حسرت کشم کند ایذای من به نامه و…
غمزه کز قوت حسنت دو کمان ساخته است
غمزه کز قوت حسنت دو کمان ساخته است پیش تیرت دو دل امروز نشان ساخته است در حضور تو و رسوای دگر غمزه مرا از…
کنم چو شرح غم او سواد بر کاغذ
کنم چو شرح غم او سواد بر کاغذ سرشک من نگذارد مداد بر کاغذ فرشته نیز گواهی نویسد اربیند به قتل من خط آن حور…
گر به دردم نرسد آن بت غافل چه علاج
گر به دردم نرسد آن بت غافل چه علاج ور کشد سر ز علاج من بی دل چه علاج کار بحر هوس از رشگ به…
گفتم تو را متاعی بهتر ز ناز باشد
گفتم تو را متاعی بهتر ز ناز باشد از عشوه گفت آری گر عشقباز باشد قدت به سرو آزاد تشریف بندگی داد این جامه بر…
مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش
مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش که شمشیر و کفن در گردن اینک میروم سویش هلالآسا اگر ساید سرم بر…
ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند
ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند بیاید کاشکی در روزن چشم منت بیند سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی براندام…
مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود
مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود مرا کشندهترین ورطهٔ محل وداع سرشگ رانی…
هر خون که از درون ز دل مبتلا چکد
هر خون که از درون ز دل مبتلا چکد جوشد ز سوز سینه و از چشم ما چکد گردد چو آه صاعقهانگیز ما بلند زان…
یارب آن مه را که خواهم زد قضا در کوی او
یارب آن مه را که خواهم زد قضا در کوی او آن قدر ذوق تماشا ده که بینم روی او در قیامت کز زمین خیزند…
آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرض
آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرض غیر اگر بی غرضی نیست تو را چیست غرض تو جفا پیشه چو یاری ده اهل غرضی…
اغیار را به صحبت جانان چه احتیاج
اغیار را به صحبت جانان چه احتیاج بی درد را به نعمت درمان چه احتیاج در قتل من که ریخته جسمم ز هم مکوش کشتی…
امشب اندر بزم آن پرهیز فرما پادشاه
امشب اندر بزم آن پرهیز فرما پادشاه دیده را ضبط نگه کار است و دل را ضبط آه از برای یک نگه بر روی آن…