غزلیات فرخی یزدی
این ستمکاران که میخواهند سلطانی کنند
این ستمکاران که میخواهند سلطانی کنند عالمی را کشته تا یک دم هوسرانی کنند آنچه باقی مانده از دربار چنگیز و نِرُن بار بار آورده…
اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی باید
اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی باید وگر همدرد مجنونی غم دیوانگی باید رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم هم وزین خویشان…
هر لحظه مزن در، که در این خانه کسی نیست
هر لحظه مزن در، که در این خانه کسی نیست بیهوده مکن ناله، که فریادرسی نیست شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند…
ما را ز انقلاب سر انتخاب نیست
ما را ز انقلاب سر انتخاب نیست چون انتخاب ما به جز از انقلاب نیست دستور انتخاب به دستور داده است دستی که جز به…
کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت
کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت هیچکس همچو تو بیدادگری یاد نداشت گوش فریاد شنو نیست خدایا در شهر ورنه از دست…
شبیه ماه مکن طفل خردسال مرا
شبیه ماه مکن طفل خردسال مرا چو آفتاب نخواهی اگر زوال مرا در این قفس چو مرا قدرت پریدن نیست خوشم که سنگ حوادث شکست…
ز خودآرایی تن جامه جان چاک میخواهم
ز خودآرایی تن جامه جان چاک میخواهم ز خونافشانی دل دیده را نمناک میخواهم دل از خونسردی نوباوگان کاوه پرخون شد شقاوتپیشهای خونریز چون ضحاک…
دل مایه ناکامی است از دیده برون باید
دل مایه ناکامی است از دیده برون باید تن جامه بدنامی است آغشته به خون باید از دست خردمندی، دل را به لب آمد جان…
در چمن ای دل چو من غیر از گل یکرو مباش
در چمن ای دل چو من غیر از گل یکرو مباش گر چو من یکرو شدی دربند رنگ و بو مباش تا نخوانندت بخوان هر…
چمن از لاله چو بنهاد به سر افسر سرخ
چمن از لاله چو بنهاد به سر افسر سرخ پای گل زن ز کف سبزخطان ساغر سرخ اشک چون سیم سپیدم شد از آن خون…
به کوی ناامیدی شمعآسا محفلی دارم
به کوی ناامیدی شمعآسا محفلی دارم ز اشک و آه خود در آب و آتش منزلی دارم بلا و محنت و رنج و پریشانی و…
با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیم
با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیم ای دوست دل از مهر تو برداشته بودیم دردا که نبودش بجز از کینه ثمر هیچ تخمی که…
ای دودهٔ طهمورث، دل یکدله باید کرد
ای دودهٔ طهمورث، دل یکدله باید کرد یک سلسله دیوان را در سلسله باید کرد تا این سر سودایی، از شور نیفتاده در راه طلب…
آن پابرهنه را که به دل حرص و آز نیست
آن پابرهنه را که به دل حرص و آز نیست سرمایهدار دهر چو او بینیاز نیست گر دیگران تعین ممتاز قائلند ما و مرام خود…
هر کس که به دل مهر تو مهپاره ندارد
هر کس که به دل مهر تو مهپاره ندارد از هر دو جهان بهره به یکباره ندارد فریاد ز بیچارگی دل که به ناچار جز…
گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ما
گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ما چون غیر خون نبارد، ابر بهاری ما با صد هزار دیده، چشم چمن ندیده در گلستان گیتی،…
کانون حقیقت دهن بسته ما بود
کانون حقیقت دهن بسته ما بود قانون درستی، دل بشکسته ما بود صیاد از آن رخصت پرواز به ما داد چون باخبر از بال و…
شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بود
شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بود گر مرا چنگی به دل میزد نوای چنگ بود نیست تنها غنچه در گلزار گیتی…
ز بس ای دیده سر کردی شب غم اشکباری را
ز بس ای دیده سر کردی شب غم اشکباری را بروز خویش بنشاندی من و ابر بهاری را گدا و بینوا و پاکباز و مفلس…
دل زارم که عمرش جز دمی نیست
دل زارم که عمرش جز دمی نیست دمی بی یاد روی همدمی نیست بیاد همدم این یکدم تو خوش باش که این دم هم دمی…
در انتقاد از دولت وثوقالدوله
در انتقاد از دولت وثوقالدوله آن دست دوستی که در اول نگار داد با دشمنی به خون دل آخر نگار داد دیدی که باغبان جفاپیشه…
توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود
توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود کشمکش را بر سر فقر و غنا باید نمود در صف حزب فقیران اغنیا کردند جای این…
به هنگام سیهروزی علم کن قد مردی را
به هنگام سیهروزی علم کن قد مردی را ز خون سرخفام خود بشوی این رنگ زردی را نصیب مردم دانا به جز خون جگر نبود…
با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد
با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد کس ندانست که در پرده چه رازی دارد بر سر زلف تو دارد هوس چنگ زدن…
ای دل اندر عاشقی با طالع مسعود باش
ای دل اندر عاشقی با طالع مسعود باش چون بچنگ آری ایازی عاقبت محمود باش پیش این مردم تعین چون به موجودیت است گر رسد…
آن پری چو از، بهر دلبری، زلف عنبرین، شانه میکند
آن پری چو از، بهر دلبری، زلف عنبرین، شانه میکند در جهان هر آن، دل که بنگری، بیقرار و، دیوانه میکند با چنین جمال، گر…
هر شرارت در جهان فرزند آدم میکند
هر شرارت در جهان فرزند آدم میکند بهر گرد آوردن دینار و درهم میکند آبرو هرگز ندارد آنکه در هر صبح و شام پیش دونان…
گر یوسف من جلوه چنین خوب نماید
گر یوسف من جلوه چنین خوب نماید خون در دل نوباوه یعقوب نماید خونریزی ضحاک در این ملک فزون گشت کو کاوه که چرمی به…
کاخ جور تو گر از سیم بنائی دارد
کاخ جور تو گر از سیم بنائی دارد کلبه بی در ما نیز صفائی دارد همچو نی با دل سوراخ کند ناله ز سوز بینوائی…
شد بهار و مرغ دل افغان چه بلبل میکند
شد بهار و مرغ دل افغان چه بلبل میکند عاشقان را فصل گل گویا جنون گل میکند آنچه از بوی گل و ریحان به دست…
ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگم
ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگم بسختی متصل با روزگار و بخت در جنگم دو رنگی چون پسند آید بچشم مردم…
دل ز غم یک پرده خون شد پردهپوشی تا به کی؟
دل ز غم یک پرده خون شد پردهپوشی تا به کی؟ جان ز تن با ناله بیرون شد خموشی تا به کی؟ چون خم از…
خیزید ز بیدادگران داد بگیرید
«خیزید ز بیدادگران داد بگیرید وز دادستانان جهان یاد بگیرید در دادستانی ره و رسم ار نشناسید در مدرسه این درس ز استاد بگیرید از…
تحت نظر بودن پس از مراجعت از اروپا
تحت نظر بودن پس از مراجعت از اروپا فصل گل چو غنچه، لب را از غم زمانه بستم از سرشک لاله رنگم، در چمن به…
بهر آزادی هر آن کس استقامت میکند
بهر آزادی هر آن کس استقامت میکند چاره این ارتجاع پر وخامت میکند گو سپر افکن در این شمشیربازی از نخست هرکسی کاندیشه از تیر…
با بتی تا بطی از باده ناب است مرا
با بتی تا بطی از باده ناب است مرا گاه پیرانه سری عهد شباب است مرا گوش تا گوش جهان گر شودم زیر نگین چشم…
ای توده دست قدرت از آستین برون کن
ای توده دست قدرت از آستین برون کن وین کاخ جور و کین را تا پایه سرنگون کن از اشک و آه ای دل کی…
اشاره به نبش قبر کلنل پسیان
– اشاره به نبش قبر کلنل پسیان با من ای دوست ترا گر سر پرخاش نبود یار دشمن شدنت در همه جا فاش نبود پافشاری…
هر جا سخن از جلوه آن ماه پری بود
هر جا سخن از جلوه آن ماه پری بود کار من سودازده دیوانهگری بود پرواز به مرغان چمن خوش که در این دام فریاد من…
گرچه ما از دستبرد دشمنان افتادهایم
گرچه ما از دستبرد دشمنان افتادهایم ما ز بهر جنگ از سر تا به پا آمادهایم در طریق بندگی، روزی که بنهادیم پای بر خلاف…
کام دلم ز وصل تو حاصل نمیشود
کام دلم ز وصل تو حاصل نمیشود گیرم که شد، دگر دل من دل نمیشود دیوانهای که مزه دیوانگی چشید با صد هزار سلسله عاقل…
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود…
زاهدا چند کنی منع قدح نوشی را
زاهدا چند کنی منع قدح نوشی را که به عالم ندهم عالم مدهوشی را بایدش سوخت به هر جمع سراپا چون شمع هر که از…
دل در کف بیداد تو جز داد ندارد
دل در کف بیداد تو جز داد ندارد ای داد که کس همچو تو بیداد ندارد فریادرسی نیست در این ملک وگرنه کس نیست که…
خوش آنکه در طریق عدالت قدم زنیم
خوش آنکه در طریق عدالت قدم زنیم با این مرام در همه عالم، علم زنیم این شکل زندگی نبود قابل دوام خوب است این طریقه…
جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزد
جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزد الا خطر از تیر نگاه تو نریزد آهسته بزن شانه بر آن زلف پریشان تا جمع…
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد میگردد
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد میگردد مگر روزی که از این بند غم آزاد میگردد ز آزادی جهان آباد و چرخ کشور دارا…
با آنکه کسی نیست به وارستگی ما
با آنکه کسی نیست به وارستگی ما هست از چه به گیسوی تو دلبستگی ما بشکست مرا پشت اگر بار درستی میزان درستی شده بشکستگی…
آنکه از آرا خریدن مسند عالی بگیرد
آنکه از آرا خریدن مسند عالی بگیرد مملکت را می فروشد تا که دلالی بگیرد یک ولایت را بغارت می دهد تا با جسارت تحفه…
از دست تو کس همچو من بیسروپا نیست
از دست تو کس همچو من بیسروپا نیست گر هست چو من این همه انگشتنما نیست خود عقده خود را ز دل از گریه گشودم…