چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمان

چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمان زین گونه کرا روز به سر رفت؟ مگرمان آذر بپرستیم و رخ از شعله نتابیم ای…

ادامه مطلب

تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده باد

تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده باد شوخی ز حد گذشت زبانم بریده باد گر رفته ام ز کوی تو آسان نرفته ام این…

ادامه مطلب

تا بشوید نهاد ما ز وسخ

تا بشوید نهاد ما ز وسخ گشت گرمابه ساز از دوزخ تا چه بخشند در جهان دگر کشتگان ترا چمن برزخ وه که از کشتزار…

ادامه مطلب

به مرگ من که پس از من به مرگ من یاد آر

به مرگ من که پس از من به مرگ من یاد آر به کوی خویشتن آن نعش بی کفن یاد آر من آن نیم که…

ادامه مطلب

بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من

بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من مست دردم ساز و برگ انتعاشم…

ادامه مطلب

با همه گمگشتگی خالی بود جایم هنوز

با همه گمگشتگی خالی بود جایم هنوز گاه گاهی در خیال خویش می آیم هنوز تا سر خار کدامین دشت در جان می خلد کز…

ادامه مطلب

ای خداوند خردمند و جهان داور دانا

ای خداوند خردمند و جهان داور دانا وی به نیروی خرد بر همه کردار توانا ای به رفتار و به دیدار ز زیبائی و خوبی…

ادامه مطلب

اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشم

اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشم مر او را از چه دشوارست گنجیدن در آغوشم؟ نیم در بند آزادی ملامت شیوه ها…

ادامه مطلب

وحشتی در سفر از برگ سفر داشته ایم

وحشتی در سفر از برگ سفر داشته ایم توشه راه دلی بود که برداشته ایم لغزد از تاب بناگوش تو مستانه و ما تکیه بر…

ادامه مطلب

نومیدی ما گردش ایام ندارد

نومیدی ما گردش ایام ندارد روزی که سیه شد سحر و شام ندارد بوسم لب دلدار و گزیدن نتوانم نرم ست دلم حوصله کام ندارد…

ادامه مطلب

نفس را بر در این خانه صد غوغاست پنداری

نفس را بر در این خانه صد غوغاست پنداری دلی دارم که سرکار تمناهاست پنداری حباب از فرق عشاق ست و موج از تیغ خوبانش…

ادامه مطلب

مرد آن که در هجوم تمنا شود هلاک

مرد آن که در هجوم تمنا شود هلاک از رشک تشنه ای که به دریا شود هلاک گردم هلاک فره فرجام رهروی کاندر تلاش منزل…

ادامه مطلب

گویم سخنی گر چه شنیدن نشناسد

گویم سخنی گر چه شنیدن نشناسد صبحی ست شبم را که دمیدن نشناسد از بند چه بگشاید و از دام چه خیزد؟ ماییم و غزالی…

ادامه مطلب

کیستم دست به مشاطگی جان زده ای

کیستم دست به مشاطگی جان زده ای گوهرآمای نفس از دل دندان زده ای پاس رسوایی معشوق همین ست اگر وای ناکامی دست به گریبان…

ادامه مطلب

ظهور بخشش حق را ذریعه بی سببی ست

ظهور بخشش حق را ذریعه بی سببی ست وگر نه شرم گنه در شمار بی ادبی ست ز گیر و دار چه غم چون به…

ادامه مطلب

سوخت جگر تا کجا رنج چکیدن دهیم

سوخت جگر تا کجا رنج چکیدن دهیم رنگ شو ای خون گرم تا به پریدن دهیم عرصه شوق تو را مشت غباریم ما تن چو…

ادامه مطلب

ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشد

ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشد تو جان عالمی، حیف ست گر جان در تنم باشد زهی قسمت که ساز طالع…

ادامه مطلب

دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد

دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد به فرقم اره طلوع پر هما دارد به وعده گاه خرام تو کرد نمناکم بیا که شوقم از آوارگی…

ادامه مطلب

در هر انجام محبت طرح آغاز افگنم

در هر انجام محبت طرح آغاز افگنم مهر بردارم ازو تا هم بر او بازافگنم در هوای قتل سر بر آستانش می نهم تا به…

ادامه مطلب

دارم دلی ز غصه گرانبار بوده ای

دارم دلی ز غصه گرانبار بوده ای بر خویشتن ز آبله چیزی فزوده ای دل آن بلا کزو نفسی برق خرمنی بخت آنچنان کزو اثر…

ادامه مطلب

حیف ست قتلگه ز گلستان شناختن

حیف ست قتلگه ز گلستان شناختن شاخ از خدنگ و غنچه ز پیکان شناختن لب دوختم ز شکوه ز خود فارغم شمرد نشناخت قدر پرسش…

ادامه مطلب

چه فتنه ها که در اندازه گمان تو نیست

چه فتنه ها که در اندازه گمان تو نیست قیامت ست دل دیر مهربان تو نیست فریب آشتی ده ظفر مبارک باد دل ستم زده…

ادامه مطلب

تکیه بر عهد زبان تو غلط بود غلط

تکیه بر عهد زبان تو غلط بود غلط کان خود از طرز بیان تو غلط بود غلط آن که گفت از من دلخسته به پیش…

ادامه مطلب

پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی را

پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی را به خود پیچد که هی هی دی غلط کردم فلانی را دلم بر رنج نابرداری فرهاد…

ادامه مطلب

به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریق

به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریق تجلی تو به دل همچو می به جام عقیق به راه شوق بر آن آب خون همی گریم…

ادامه مطلب

بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفت

بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفت باده چون رنگ خود از شیشه به پالودن رفت این سفال از کف خاک جگر گرم…

ادامه مطلب

باده پرتو خورشید و ایاغ دم صبح

باده پرتو خورشید و ایاغ دم صبح مفت آنان که درآیند به باغ دم صبح آفتابیم، به هم دشمن و همدرد ای شمع ما هلاک…

ادامه مطلب

ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخ

ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخ وی خرام تو به پامالی سرها گستاخ داغ شوق تو به آرایش دلها سرگرم زخم تیغ تو به…

ادامه مطلب

آسمان بلند را میرم

آسمان بلند را میرم ابر کحلی پرند را میرم می فریبد مرا به بازیچه دل زار و نژند را میرم شوری اشک در نظر خوارست…

ادامه مطلب

هند را رند سخن پیشه گمنامی هست

هند را رند سخن پیشه گمنامی هست اندرین دیر کهن میکده آشامی هست خسروی باده درین دور اگر می خواهی پیش ما آی که ته…

ادامه مطلب

نیست وقتی که به ما کاهشی از غم نرسد

نیست وقتی که به ما کاهشی از غم نرسد نوبت سوختن ما به جهنم نرسد دوری درد ز درمان نشناسی هشدار کز تپیدن دل افگار…

ادامه مطلب

نقابدار که آیین رهزنی دارد

نقابدار که آیین رهزنی دارد جمال یوسفی و فر بهمنی دارد وفای غیر گرش دلنشین شده ست چه غم خوشم ز دوست که با دوست…

ادامه مطلب

مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظ؟

مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظ؟ ترا که هست و نیاشامی از بهار چه حظ؟ خوش ست کوثر و پاکست باده ای که…

ادامه مطلب

گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر هم

گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر هم در لرزه ز خوی تو نه دم بلکه اثر هم یارب چه بلایی که دم…

ادامه مطلب

کو فنا تا همه آلایش پندار برد

کو فنا تا همه آلایش پندار برد از صور جلوه و از آینه زنگار برد شب ز خود رفتم و بر شعله گشودم آغوش کو…

ادامه مطلب

طاق شد طاقت ز عشقت بر کران خواهم شدن

طاق شد طاقت ز عشقت بر کران خواهم شدن مهربان شو ور نه بر خود مهربان خواهم شدن خار و خس هرگه در آتش سوخت…

ادامه مطلب

سموم وادی امکان ز بس جگر تابست

سموم وادی امکان ز بس جگر تابست گداز زهره خاکست هر کجا آبست مرنج از شب تار و بیا به بزم نشاط که پنبه سر…

ادامه مطلب

ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمد

ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمد ز شادی ستمت سینه در خروش آمد به جان نوید، که شرم از میانه هم رفت به…

ادامه مطلب

دلم در ناله از پهلوی داغ سینه تابستی

دلم در ناله از پهلوی داغ سینه تابستی بر آتشپاره ای چسبیده لختی از کبابستی بهارم دیدن و رازم شنیدن برنمی تابد نگه تا دیده…

ادامه مطلب

در هجر طرب بیش کند تاب و تبم را

در هجر طرب بیش کند تاب و تبم را مهتاب، کف مار سیاه ست شبم را آوخ که چمن جستم و گردون عوض گل در…

ادامه مطلب

خیز و بیراهه روی را سر راهی دریاب

خیز و بیراهه روی را سر راهی دریاب شورش افزا نگه حوصله کاهی دریاب عالم آیینه رازست چه پیدا چه نهان تاب اندیشه نداری به…

ادامه مطلب

خاموشی ما گشت بدآموز، بتان را

خاموشی ما گشت بدآموز، بتان را زین پیش وگر نه اثری بود، فغان را منت کش تأثیر وفاییم، که آخر این شیوه عیان ساخت، عیار…

ادامه مطلب

چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمی آید

چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمی آید به نوعی گفت می آیم که می دانم نمی آید به ویرانی خشم لیکن جهان…

ادامه مطلب

تن بر کرانه ضایع دل در میانه غافل

تن بر کرانه ضایع دل در میانه غافل چون غرقه ای که ماند رختش به سوی ساحل داغم به شعله زایی انداز برق خاطف سعیم…

ادامه مطلب

بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر

بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر ز من به جرم تپیدن کناره می کردی بیا به خاک من…

ادامه مطلب

به عشق از دو جهان بی نیاز باید بود

به عشق از دو جهان بی نیاز باید بود مجاز سوز حقیقت گداز باید بود به جیب حوصله نقد نشاط باید ریخت به جان شکوه…

ادامه مطلب

بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا

بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا شد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا دامن افشاندم به جیب و مانده در بند تنم وحشتی…

ادامه مطلب

این چه شورست که از شوق تو در سر دارم؟

این چه شورست که از شوق تو در سر دارم؟ دل پروانه و تمکین سمندر دارم آهم از پرده دل بی تو شرر می بیزد…

ادامه مطلب

آهی به عشق فاتح خیبر کنیم طرح

آهی به عشق فاتح خیبر کنیم طرح در گنبد سپهر مگر در کنیم طرح در فصل دی که گشته جهان زمهریر ازو بنشین که آب…

ادامه مطلب

از وهم قطرگی ست که در خود گمیم ما

از وهم قطرگی ست که در خود گمیم ما اما چو وارسیم همان قلزمیم ما در خاک از هوای گل و شمع فارغیم از توسن…

ادامه مطلب