غزلیات فارسی میرزا غالب دهلوی
چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمان
چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمان زین گونه کرا روز به سر رفت؟ مگرمان آذر بپرستیم و رخ از شعله نتابیم ای…
تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده باد
تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده باد شوخی ز حد گذشت زبانم بریده باد گر رفته ام ز کوی تو آسان نرفته ام این…
تا بشوید نهاد ما ز وسخ
تا بشوید نهاد ما ز وسخ گشت گرمابه ساز از دوزخ تا چه بخشند در جهان دگر کشتگان ترا چمن برزخ وه که از کشتزار…
به مرگ من که پس از من به مرگ من یاد آر
به مرگ من که پس از من به مرگ من یاد آر به کوی خویشتن آن نعش بی کفن یاد آر من آن نیم که…
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من مست دردم ساز و برگ انتعاشم…
با همه گمگشتگی خالی بود جایم هنوز
با همه گمگشتگی خالی بود جایم هنوز گاه گاهی در خیال خویش می آیم هنوز تا سر خار کدامین دشت در جان می خلد کز…
ای خداوند خردمند و جهان داور دانا
ای خداوند خردمند و جهان داور دانا وی به نیروی خرد بر همه کردار توانا ای به رفتار و به دیدار ز زیبائی و خوبی…
اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشم
اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشم مر او را از چه دشوارست گنجیدن در آغوشم؟ نیم در بند آزادی ملامت شیوه ها…
وحشتی در سفر از برگ سفر داشته ایم
وحشتی در سفر از برگ سفر داشته ایم توشه راه دلی بود که برداشته ایم لغزد از تاب بناگوش تو مستانه و ما تکیه بر…
نومیدی ما گردش ایام ندارد
نومیدی ما گردش ایام ندارد روزی که سیه شد سحر و شام ندارد بوسم لب دلدار و گزیدن نتوانم نرم ست دلم حوصله کام ندارد…
نفس را بر در این خانه صد غوغاست پنداری
نفس را بر در این خانه صد غوغاست پنداری دلی دارم که سرکار تمناهاست پنداری حباب از فرق عشاق ست و موج از تیغ خوبانش…
مرد آن که در هجوم تمنا شود هلاک
مرد آن که در هجوم تمنا شود هلاک از رشک تشنه ای که به دریا شود هلاک گردم هلاک فره فرجام رهروی کاندر تلاش منزل…
گویم سخنی گر چه شنیدن نشناسد
گویم سخنی گر چه شنیدن نشناسد صبحی ست شبم را که دمیدن نشناسد از بند چه بگشاید و از دام چه خیزد؟ ماییم و غزالی…
کیستم دست به مشاطگی جان زده ای
کیستم دست به مشاطگی جان زده ای گوهرآمای نفس از دل دندان زده ای پاس رسوایی معشوق همین ست اگر وای ناکامی دست به گریبان…
ظهور بخشش حق را ذریعه بی سببی ست
ظهور بخشش حق را ذریعه بی سببی ست وگر نه شرم گنه در شمار بی ادبی ست ز گیر و دار چه غم چون به…
سوخت جگر تا کجا رنج چکیدن دهیم
سوخت جگر تا کجا رنج چکیدن دهیم رنگ شو ای خون گرم تا به پریدن دهیم عرصه شوق تو را مشت غباریم ما تن چو…
ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشد
ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشد تو جان عالمی، حیف ست گر جان در تنم باشد زهی قسمت که ساز طالع…
دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد
دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد به فرقم اره طلوع پر هما دارد به وعده گاه خرام تو کرد نمناکم بیا که شوقم از آوارگی…
در هر انجام محبت طرح آغاز افگنم
در هر انجام محبت طرح آغاز افگنم مهر بردارم ازو تا هم بر او بازافگنم در هوای قتل سر بر آستانش می نهم تا به…
دارم دلی ز غصه گرانبار بوده ای
دارم دلی ز غصه گرانبار بوده ای بر خویشتن ز آبله چیزی فزوده ای دل آن بلا کزو نفسی برق خرمنی بخت آنچنان کزو اثر…
حیف ست قتلگه ز گلستان شناختن
حیف ست قتلگه ز گلستان شناختن شاخ از خدنگ و غنچه ز پیکان شناختن لب دوختم ز شکوه ز خود فارغم شمرد نشناخت قدر پرسش…
چه فتنه ها که در اندازه گمان تو نیست
چه فتنه ها که در اندازه گمان تو نیست قیامت ست دل دیر مهربان تو نیست فریب آشتی ده ظفر مبارک باد دل ستم زده…
تکیه بر عهد زبان تو غلط بود غلط
تکیه بر عهد زبان تو غلط بود غلط کان خود از طرز بیان تو غلط بود غلط آن که گفت از من دلخسته به پیش…
پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی را
پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی را به خود پیچد که هی هی دی غلط کردم فلانی را دلم بر رنج نابرداری فرهاد…
به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریق
به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریق تجلی تو به دل همچو می به جام عقیق به راه شوق بر آن آب خون همی گریم…
بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفت
بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفت باده چون رنگ خود از شیشه به پالودن رفت این سفال از کف خاک جگر گرم…
باده پرتو خورشید و ایاغ دم صبح
باده پرتو خورشید و ایاغ دم صبح مفت آنان که درآیند به باغ دم صبح آفتابیم، به هم دشمن و همدرد ای شمع ما هلاک…
ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخ
ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخ وی خرام تو به پامالی سرها گستاخ داغ شوق تو به آرایش دلها سرگرم زخم تیغ تو به…
آسمان بلند را میرم
آسمان بلند را میرم ابر کحلی پرند را میرم می فریبد مرا به بازیچه دل زار و نژند را میرم شوری اشک در نظر خوارست…
هند را رند سخن پیشه گمنامی هست
هند را رند سخن پیشه گمنامی هست اندرین دیر کهن میکده آشامی هست خسروی باده درین دور اگر می خواهی پیش ما آی که ته…
نیست وقتی که به ما کاهشی از غم نرسد
نیست وقتی که به ما کاهشی از غم نرسد نوبت سوختن ما به جهنم نرسد دوری درد ز درمان نشناسی هشدار کز تپیدن دل افگار…
نقابدار که آیین رهزنی دارد
نقابدار که آیین رهزنی دارد جمال یوسفی و فر بهمنی دارد وفای غیر گرش دلنشین شده ست چه غم خوشم ز دوست که با دوست…
مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظ؟
مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظ؟ ترا که هست و نیاشامی از بهار چه حظ؟ خوش ست کوثر و پاکست باده ای که…
گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر هم
گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر هم در لرزه ز خوی تو نه دم بلکه اثر هم یارب چه بلایی که دم…
کو فنا تا همه آلایش پندار برد
کو فنا تا همه آلایش پندار برد از صور جلوه و از آینه زنگار برد شب ز خود رفتم و بر شعله گشودم آغوش کو…
طاق شد طاقت ز عشقت بر کران خواهم شدن
طاق شد طاقت ز عشقت بر کران خواهم شدن مهربان شو ور نه بر خود مهربان خواهم شدن خار و خس هرگه در آتش سوخت…
سموم وادی امکان ز بس جگر تابست
سموم وادی امکان ز بس جگر تابست گداز زهره خاکست هر کجا آبست مرنج از شب تار و بیا به بزم نشاط که پنبه سر…
ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمد
ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمد ز شادی ستمت سینه در خروش آمد به جان نوید، که شرم از میانه هم رفت به…
دلم در ناله از پهلوی داغ سینه تابستی
دلم در ناله از پهلوی داغ سینه تابستی بر آتشپاره ای چسبیده لختی از کبابستی بهارم دیدن و رازم شنیدن برنمی تابد نگه تا دیده…
در هجر طرب بیش کند تاب و تبم را
در هجر طرب بیش کند تاب و تبم را مهتاب، کف مار سیاه ست شبم را آوخ که چمن جستم و گردون عوض گل در…
خیز و بیراهه روی را سر راهی دریاب
خیز و بیراهه روی را سر راهی دریاب شورش افزا نگه حوصله کاهی دریاب عالم آیینه رازست چه پیدا چه نهان تاب اندیشه نداری به…
خاموشی ما گشت بدآموز، بتان را
خاموشی ما گشت بدآموز، بتان را زین پیش وگر نه اثری بود، فغان را منت کش تأثیر وفاییم، که آخر این شیوه عیان ساخت، عیار…
چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمی آید
چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمی آید به نوعی گفت می آیم که می دانم نمی آید به ویرانی خشم لیکن جهان…
تن بر کرانه ضایع دل در میانه غافل
تن بر کرانه ضایع دل در میانه غافل چون غرقه ای که ماند رختش به سوی ساحل داغم به شعله زایی انداز برق خاطف سعیم…
بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر
بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر ز من به جرم تپیدن کناره می کردی بیا به خاک من…
به عشق از دو جهان بی نیاز باید بود
به عشق از دو جهان بی نیاز باید بود مجاز سوز حقیقت گداز باید بود به جیب حوصله نقد نشاط باید ریخت به جان شکوه…
بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا
بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا شد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا دامن افشاندم به جیب و مانده در بند تنم وحشتی…
این چه شورست که از شوق تو در سر دارم؟
این چه شورست که از شوق تو در سر دارم؟ دل پروانه و تمکین سمندر دارم آهم از پرده دل بی تو شرر می بیزد…
آهی به عشق فاتح خیبر کنیم طرح
آهی به عشق فاتح خیبر کنیم طرح در گنبد سپهر مگر در کنیم طرح در فصل دی که گشته جهان زمهریر ازو بنشین که آب…
از وهم قطرگی ست که در خود گمیم ما
از وهم قطرگی ست که در خود گمیم ما اما چو وارسیم همان قلزمیم ما در خاک از هوای گل و شمع فارغیم از توسن…