غزلیات فارسی میرزا غالب دهلوی
لطفی به تحت هر نگه خشمگین شناس
لطفی به تحت هر نگه خشمگین شناس آرایش جبین شگرفان ز چین شناس بازآ که کار خود به نگاهت سپرده ایم ما را خجل ز…
گفتم ز شادی نبودم گنجیدن آسان در بغل
گفتم ز شادی نبودم گنجیدن آسان در بغل تنگم کشید از سادگی در وصل جانان در بغل نازم خطر ورزیدنش وان هرزه دل لرزیدنش چینی…
غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان را
غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان را لبت تنگ شکر سازد دهان تلخ کامان را قضا در کارها اندازه هر کس نگه دارد به…
شدم سپاسگزار خود از شکایت شوق
شدم سپاسگزار خود از شکایت شوق زهی ز من به دل بی غمش سرایت شوق به بزم باده گریبان گشودنش نگرید خوشا بهانه مستی خوشا…
ز من گسستی و پیوند مشکل افتاده ست
ز من گسستی و پیوند مشکل افتاده ست مرا مگیر به خونی که در دل افتاده ست رسد دمی که خجالت کشم ز گرمی دوست…
ذوقش به وصل گر چه زبانم ز کار برد
ذوقش به وصل گر چه زبانم ز کار برد لب در هجوم بوسه ز پایش نگار برد تا خود به پرده ره ندهد کامجوی را…
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیست
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیست دانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست در عرض غمت پیکر اندیشه لالم پا تا…
در بند تو چشم از دو جهان دوخته ای هست
در بند تو چشم از دو جهان دوخته ای هست هشدار که شهباز تو آموخته ای هست افغان مرا بیهشی ساخته ای نیست در زمزمه…
خوش وقت اسیری که برآمد هوس ما
خوش وقت اسیری که برآمد هوس ما شد روز نخستین، سبد گل قفس ما مهتاب نمکسار بود باده ما را ای بی مزه بی روی…
چون عذار خویش دارد نامه اعمال ما
چون عذار خویش دارد نامه اعمال ما ساده پرکار فراوان شرم اندک سال ما میل ما سوی وی و میلش به سوی چون خودی ست…
جلوه می خواهیم آتش شو هوای ما مسنج
جلوه می خواهیم آتش شو هوای ما مسنج دستگاه خویش بین و مدعای ما مسنج گر خودت مهری بجنبد کام مشتاقان بده ور نه نیروی…
تا رغبت وطن نبود از سفر چه حظ؟
تا رغبت وطن نبود از سفر چه حظ؟ آن را که نیست خانه به شهر از خبر چه حظ؟ از ناله مست زمزمه ام همنشین…
بود بدگو ساده با خود همزبانش کرده ام
بود بدگو ساده با خود همزبانش کرده ام از وفا آزردنت خاطرنشانش کرده ام بر امید آن که اختر در گذر باشد مگر هرزه می…
به پایان محبت یاد می آرم زمانی را
به پایان محبت یاد می آرم زمانی را که دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را فسونی کو که بر حال غریبی دل به درد…
بتان شهر ستم پیشه شهریارانند
بتان شهر ستم پیشه شهریارانند که در ستم روش آموز روزگارانند برند دل به ادایی که کس گمان نبرد فغان ز پرده نشینان که پرده…
ای کرده غرقم بی خبر شو زین نشانها یک طرف
ای کرده غرقم بی خبر شو زین نشانها یک طرف رختم به ساحل یک طرف شستم به دریا یک طرف از عشق و حسن ما…
آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوخت
آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوخت دیده پوشید و گمان کرد که پنهانم سوخت نه بدر جسته شرار و نه بجا مانده…
هر ذره را فلک به زمین بوس می رسد
هر ذره را فلک به زمین بوس می رسد گر خاک راست دعوی ناموس می رسد زان می که صاف آن به بتان وقف کرده…
نمی بینیم در عالم نشاطی کاسمان ما را
نمی بینیم در عالم نشاطی کاسمان ما را چو نور از چشم نابینا ز ساغر رفت صهبا را مکن ناز و ادا چندین دلی بستان…
من به وفا مردم و رقیب به در زد
من به وفا مردم و رقیب به در زد نیمه لبش انگبین و نیمه تبر زد در نمکش بین و اعتماد نفوذش گر به می…
لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ما
لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ما سیل را پای به سنگ آمده در خانه ما تفی از برق بلا تعبیه دارد در خویش دهن…
گر نه نواها سرودمی چه غمستی؟
گر نه نواها سرودمی چه غمستی؟ من که نیم گر نبودی چه غمستی؟ زنگ زدودن نبرد ز آینه کلفت گر همه صورت زدودمی چه غمستی؟…
غم من از نفس پندگو چه کم گردد
غم من از نفس پندگو چه کم گردد بر آتشم چو گل و لاله باد دم گردد بدا معامله، او بی دماغ و من بی…
شبهای غم که چهره به خوناب شسته ایم
شبهای غم که چهره به خوناب شسته ایم از دیده نقش وسوسه خواب شسته ایم افسون گریه برد ز خویت عتاب را از شعله تو…
زاهد که و مسجد چه و محراب کجایی؟
زاهد که و مسجد چه و محراب کجایی؟ عیدست و دم صبح می ناب کجایی؟ دریا ز حباب آبله پای طلب تست نور نظر ای…
دیگر از گریه به دل رسم فغان یاد آمد
دیگر از گریه به دل رسم فغان یاد آمد رنگ پیمانه زدم شیشه به فریاد آمد دل در افروختنش منت دامن نکشید شادم از آه…
دل برد و حق آنست که دلبر نتوان گفت
دل برد و حق آنست که دلبر نتوان گفت بیداد توان دید و ستمگر نتوان گفت در رزمگهش ناچخ و خنجر نتوان برد در بزمگهش…
در بستن تمثال تو حیرت رقمستی
در بستن تمثال تو حیرت رقمستی بینش که به پرگار گشایی علمستی غم را به تنومندی سهراب گرفتم خود موج می از دشنه رستم چه…
خود را همی به نقش طرازی علم کنم
خود را همی به نقش طرازی علم کنم تا با تو خوش نشینم و نظاره هم کنم خواهی فراغ خویش بیفزای بر ستم تا در…
چون زبانها لال و جانها پر ز غوغا کرده ای
چون زبانها لال و جانها پر ز غوغا کرده ای بایدت از خویش پرسید آنچه با ما کرده ای گر نه ای مشتاق عرض دستگاه…
جز دفع غم ز باده نبوده ست کام ما
جز دفع غم ز باده نبوده ست کام ما گویی چراغ روز سیاه ست جام ما در خلوتش گذرد نبود باد را مگر صرصر به…
تا دوخت چاره گر جگر چارپاره را
تا دوخت چاره گر جگر چارپاره را از بخیه خنده بر دم تیغ ست چاره را با اضطراب دل ز هر اندیشه فارغم آسایشی ست…
بی دوست ز بس خاک فشاندیم به سر بر
بی دوست ز بس خاک فشاندیم به سر بر صد چشمه روانست بدان راهگذار بر غلتانی اشکم بود از حسرت دیدار آبی ست نگاهم که…
به بند پرسش حالم نمی توان افتاد
به بند پرسش حالم نمی توان افتاد توان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد فغان من دل خلق آب کرد ورنه هنوز نگفته ام…
بتی دارم از اهل دل رم گرفته
بتی دارم از اهل دل رم گرفته به شوخی دل از خویشتن هم گرفته ز سفاک گفتن چو گل برشکفته درین شیوه خود را مسلم…
ای ز ساز زنجیرم در جنون نواگر کن
ای ز ساز زنجیرم در جنون نواگر کن بند گر بدین ذوق ست پاره ای گرانتر کن فیض عیش نوروزی جاودانه خوش باشد روز من…
اگر داغت وجودم را در اکسیر نظر گیرد
اگر داغت وجودم را در اکسیر نظر گیرد سراپای من از جوش بهاران پرده برگیرد به عرض هر گسستن کز نفس بالد ز بی تابی…
یار در عهد شبابم به کنار آمد و رفت
یار در عهد شبابم به کنار آمد و رفت همچو عیدی که در ایام بهار آمد و رفت تا نفس باخته پیروی شیوه کیست تندبادی…
هر دم ز نشاطم دل آزاد بجنبد
هر دم ز نشاطم دل آزاد بجنبد تا کیست درین پرده که بی باد بجنبد؟ بر هم زدن کار من آسان تر از آنست کز…
نگه به چشم نهان و ز جبهه چین پیداست
نگه به چشم نهان و ز جبهه چین پیداست شگرفی تو ز انداز مهر و کین پیداست نظاره عرض جمالت ز نوبهار گرفت شکوه صاحب…
من و نظاره رویی که وقت جلوه از تابش
من و نظاره رویی که وقت جلوه از تابش همی بر خویشتن لرزد پس آیینه سیمابش به ذوق باده داغ آن حریف دوزخ آشامم که…
لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلست
لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلست آنچنان تنگست دست من که پنداری دلست هم به قدر جوشش دریا تنومندست موج تیغ سیراب از روانی های…
گر چنین ناز تو آماده یغما ماند
گر چنین ناز تو آماده یغما ماند به سکندر نرسد هر چه ز دارا ماند دل و دینی به بهای تو فرستم حاشا وام گیر…
غم چو به هم درافگند رو که مراد می دهد
غم چو به هم درافگند رو که مراد می دهد دانه ذخیره می کند کاه به باد می دهد آخر منزل نخست خوی تو راه…
شاها به بزم جشن چو شاهان شراب خواه
شاها به بزم جشن چو شاهان شراب خواه زر بی حساب بخش و قدح بی حساب خواه بزمت بهشت و باده حلال ست در بهشت…
زهی باغ و بهار جان فشانان
زهی باغ و بهار جان فشانان غمت چشم و چراغ رازدانان به صورت اوستاد دلفریبان به معنی قبله نامهربانان چمن کوی ترا از ره نشینان…
دیده ور آن که تا نهد دل به شمار دلبری
دیده ور آن که تا نهد دل به شمار دلبری در دل سنگ بنگرد رقص بتان آزری فیض نتیجه ورع از می و نغمه یافتیم…
دل اسباب طرب گم کرده در بند غم نان شد
دل اسباب طرب گم کرده در بند غم نان شد زراعتگاه دهقان می شود چون باغ ویران شد گرفتم کز تغافل طاقت ما باج می…
در زمهریر سینه آسودگان نه ای
در زمهریر سینه آسودگان نه ای ای دل بدین که غمزده ای شادمان نه ای؟ ای دیده اشک ریختن آیین تازه نیست خود را ز…
خوش ست آن که با خویش جز غم ندارد
خوش ست آن که با خویش جز غم ندارد ولی خوشترست آن که این هم ندارد قوی کرده پیوند ناسور پشتش گرانمایه زخمی که مرهم…