غزلیات فارسی میرزا غالب دهلوی
ببین که در گل و مل جلوه گر برای تو کیست؟
ببین که در گل و مل جلوه گر برای تو کیست؟ مپوش دیده ز حق طالب رضای تو کیست؟ چه ناکسی که ز درد فراق…
ای روی تو به جلوه درآورده رنگ را
ای روی تو به جلوه درآورده رنگ را نقش تو تازه کرد بساط فرنگ را از ناله خیزی دل سخت تو در تبم در عطسه…
امشب آتشین رویی گرم ژندخوانیهاست
امشب آتشین رویی گرم ژندخوانیهاست کز لبش نوا هر دم در شرر فشانیهاست تا در آب افتاده عکس قد دلجویش چشمه همچو آیینه فارغ از…
یاد باد آن روزگاران کاعتباری داشتم
یاد باد آن روزگاران کاعتباری داشتم آه آتشناک و چشم اشکباری داشتم آفتاب روز رستاخیز یادم می دهد کاندران عالم نظر بر تابساری داشتم تا…
هر چه فلک نخواسته ست هیچ کس از فلک نخواست
هر چه فلک نخواسته ست هیچ کس از فلک نخواست ظرف فقیه می نجست باده ما گزک نخواست غرقه به موجه تاب خورد تشنه ز…
نگاهش ار به سر نامه وفا ریزد
نگاهش ار به سر نامه وفا ریزد سواد صفحه ز کاغذ چو توتیا ریزد به فرق ما اگرش ناگهان گذار افتد چو گرد سایه ز…
من آن نیم که دگر می توان فریفت مرا
من آن نیم که دگر می توان فریفت مرا فریبمش که مگر می توان فریفت مرا به حرف ذوق نگه می توان ربود مرا به…
لبم از زمزمه یاد تو خاموش مباد
لبم از زمزمه یاد تو خاموش مباد غیر تمثال تو نقش ورق هوش مباد نگهی کش به هزار آب نشویند ز اشک محرم جلوه آن…
گر بیایی مست ناگاه از در گلزار ما
گر بیایی مست ناگاه از در گلزار ما گل ز بالیدن رسد تا گوشه دستار ما وحشتی در طالع کاشانه ما دیده است می پرد…
غبار طرف مزارم به پیچ و تابی هست
غبار طرف مزارم به پیچ و تابی هست هنوز در رگ اندیشه اضطرابی هست به بانگ صور سر از خاک برنمی دارم هنوز در نظرم…
شادم به خیالت که ز تابم بدر آورد
شادم به خیالت که ز تابم بدر آورد از کشمکش حسرت خوابم بدر آورد فریاد که شوق تو به کاشانه زد آتش وانگاه پی بردن…
ز من گرت نبود باور انتظار، بیا
ز من گرت نبود باور انتظار، بیا بهانه جوی مباش و ستیزه کار، بیا به یک دو شیوه ستم دل نمی شود خرسند به مرگ…
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوش
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوش ناله از تار ردایی که مرا بود به دوش کای خس شعله آواز مؤذن زنهار از پی…
دریغا که کام و لب از کار ماند
دریغا که کام و لب از کار ماند سخنهای ناگفته بسیار ماند گدایم نهانخانه ای را که در وی در از بستگی ها به دیوار…
در بذل لآلی و رقم دست کریم ست
در بذل لآلی و رقم دست کریم ست نی نی نی کلکم رگ مژگان یتیم ست رشح کف جم می چکد از مغز سفالم سیرابی…
خوش بود فارغ ز بند کفر و ایمان زیستن
خوش بود فارغ ز بند کفر و ایمان زیستن حیف کافر مردن و آوخ مسلمان زیستن شیوه رندان بی پروا خرام از من مپرس اینقدر…
چو زه به قصد نشان بر کمان بجنباند
چو زه به قصد نشان بر کمان بجنباند تپد ز رشک دلم تا نشان بجنباند دعا کدام و چه دشنام؟ تشنه سخنیم به کام ماست…
جان بر نتابد ای دل هنگامه ستم را
جان بر نتابد ای دل هنگامه ستم را از سینه ریز بیرون مانند تیغ دم را از وحشت برونم بنگر غم درونم آمیزش غریبی باشد…
تا تف شوق تو انداخته جان در تن شمع
تا تف شوق تو انداخته جان در تن شمع شرر از رشته خویش ست به پیراهن شمع جان به ناموس دهی چند فراهم شده اند…
بهر خواری بس که سرگرم تلاشم کرده اند
بهر خواری بس که سرگرم تلاشم کرده اند پاره ای نزدیک در هر دورباشم کرده اند ترسم از رسواییم آخر پشیمانی کشید رازم و این…
بلبل دلت به ناله خونین به بند نیست
بلبل دلت به ناله خونین به بند نیست آسوده زی که یار تو مشکل پسند نیست اندازه گیر ذوق غمم در مذاق من تلخاب گریه…
باید ز می هر آینه پرهیز گفته اند
باید ز می هر آینه پرهیز گفته اند آری دروغ مصلحت آمیز گفته اند فصلی هم از حکایت شیرین شمرده ایم آن قصه شکر که…
ای ذوق نواسنجی بازم به خروش آور
ای ذوق نواسنجی بازم به خروش آور غوغای شبیخونی بر بنگه هوش آور گر خود نجهد از سر از دیده فرو بارم دل خون کن…
اگر به شرع سخن در بیان بگردانی
اگر به شرع سخن در بیان بگردانی ز سوی کعبه رخ کاروان بگردانی به نیم ناز که طرح جهان نو فگنی زمین بگستری و آسمان…
یاد از عدو نیارم وین هم ز دوربینی ست
یاد از عدو نیارم وین هم ز دوربینی ست کاندر دلم گذشتن با دوست همنشینی ست در عالم خرابی از خیل منعمانم سیلم به رخت…
نوید التفات شوق دادم از بلا جان را
نوید التفات شوق دادم از بلا جان را کمند جذبه طوفان شمردم موج طوفان را پرستارم جگر درباخت یارب در دل اندازش ز بی تابی…
نقشی ز خود به راهگذر بسته ایم ما
نقشی ز خود به راهگذر بسته ایم ما بر دوست راه ذوق نظر بسته ایم ما با بنده خود این همه سختی نمی کنند خود…
مژده صبح درین تیره شبانم دادند
مژده صبح درین تیره شبانم دادند شمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند رخ گشودند و لب هرزه سرایم بستند دل ربودند و دو چشم…
لب شیرین تو جان نمکست
لب شیرین تو جان نمکست وین که گفتم به زبان نمکست در نهاد نمک از رشک لبت هست شوری که فغان نمکست ای شده لطف…
گر پس از جور به انصاف گراید چه عجب؟
گر پس از جور به انصاف گراید چه عجب؟ از حیا روی به ما گر ننماید چه عجب؟ بودش از شکوه خطر ور نه سری…
عجب که مژده دهان رو به سوی ما آرند
عجب که مژده دهان رو به سوی ما آرند کدام مژده که آرند و از کجا آرند؟ ز دوستان نبود خوشنما درین هنگام که وایه…
شادم که بر انکار من شیخ و برهمن گشته جمع
شادم که بر انکار من شیخ و برهمن گشته جمع کز اختلاف کفر و دین خود خاطر من گشته جمع مقتول خویشان خودم جویید خونریز…
ز من حذر نکنی گر لباس دین دارم
ز من حذر نکنی گر لباس دین دارم نهفته کافرم و بت در آستین دارم زمردین نبود خاتم گدا دریاب که خود چه زهر بود…
دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتم
دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتم خود همان شورست کاندر زیست در سر داشتم طول روز محشر و تاب مهر ذوقی بود و بس…
دگر فریب بهارم سر جنون ندهد
دگر فریب بهارم سر جنون ندهد گل ست و جامه آلی که بوی خون ندهد گسسته تار امیدم دگر به خلوت انس به زخمه گله…
داغم از پرده دل رو به قفا می آید
داغم از پرده دل رو به قفا می آید تا ببینم که ازین پرده چه ها می آید همچو رازی که به مستی ز دل…
خوبان نه آن کنند که کس را زیان رسد
خوبان نه آن کنند که کس را زیان رسد دل برد تا دگر چه از آن دلستان رسد؟ دارد خبر دریغ و من از سادگی…
چو صبح من ز سیاهی به شام مانندست
چو صبح من ز سیاهی به شام مانندست چه گوییم که ز شب چند رفت یا چندست؟ به رنج از پی راحت نگاه داشته اند…
تنگست دلم حوصله راز ندارد
تنگست دلم حوصله راز ندارد آه از نی تیر تو که آواز ندارد هر چند عدو در غم عشق تو به سازست دانی که چو…
تا به کی صرف رضاجویی دلها باشم
تا به کی صرف رضاجویی دلها باشم فرصتم باد کزین پس همه خود را باشم گاه گاه از نظرم مست و غزلخوان بگذر ور نه…
به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ما
به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ما ز پشت دست ما باشد قماش روی کار ما به بیم افگنده می را چاره رنج…
بس که درین داوری بی اثر افتاده است
بس که درین داوری بی اثر افتاده است اشک تو گویی مرا از نظر افتاده است عکس تنش را در آب لرزه بود هم ز…
بالم به خویش بس که به بند کمند تو
بالم به خویش بس که به بند کمند تو مردم گمان کنند که تنگم به بند تو آزادیم نخواهی و ترسم کزین نشاط نالم به…
ای شوق به ما عربده بسیار میاموز
ای شوق به ما عربده بسیار میاموز ابرام به درویزه دیدار میاموز از نغمه مطرب نتوان لخت دل افشاند ای ناله پریشان رو و هنجار…
اگر به دل نخلد هر چه از نظر گذرد
اگر به دل نخلد هر چه از نظر گذرد زهی روانی عمری که در سفر گذرد به وصل لطف به اندازه ای تحمل کن که…
یارب ز جنون طرح غمی در نظرم ریز
یارب ز جنون طرح غمی در نظرم ریز صد بادیه در قالب دیوار و درم ریز از مهر جهانتاب امید نظرم نیست این تشت پر…
ها، پری شیوه غزالان و ز مردم رمشان
ها، پری شیوه غزالان و ز مردم رمشان دل مردم به خم طره خم در خمشان کافرانند جهانجوی که هرگز نبود طره حور دلاویزتر از…
نقشم گرفته دوست نمودن چه احتیاج؟
نقشم گرفته دوست نمودن چه احتیاج؟ آیینه مرا به زدودن چه احتیاج؟ با پیرهن ز ناز فرو می رود به دل بند قبای دوست گشودن…
مژده ای ذوق خرابی که بهارست بهار
مژده ای ذوق خرابی که بهارست بهار خرد آشوب تر از جلوه یارست بهار چه جنون تا زهوای گل و خارست بهار کاین چنین قطره…
گویی که هان وفا که وفا بوده است شرط
گویی که هان وفا که وفا بوده است شرط آری همین ز جانب ما بوده است شرط هی هی نه یادداشت نخستینه شرط بود گفتی…