غزلیات عطار نیشابوری
عطار کسی کو هرچه دید از چشم جان دید – عطار نیشابوری
کسی کو هرچه دید از چشم جان دید هزاران عرش در مویی عیان دید عدد از عقل خاست اما دل پاک عدد گردید از گفت…
عطار گاهیم به لطف می نوازی – عطار نیشابوری
گاهیم به لطف می نوازی گاهیم به قهر میگدازی در معرض قهر و لطف تو من زان میسوزم که مینسازی چون چنگ دو تا شدم…
عطار گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی – عطار نیشابوری
گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی تا به ابد رد شوی و بار نیابی یک دم اگر بوی زلف او به تو آید گنج…
عطار گر من اندر عشق مرد کارمی – عطار نیشابوری
گر من اندر عشق مرد کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی کفر و دین درباختم در بیخودی چیستی گر بیخود از دلدارمی کاشکی…
عطار گرد ره تو کعبه و خمار نماند – عطار نیشابوری
گرد ره تو کعبه و خمار نماند یک دل ز می عشق تو هشیار نماند ور یک سر موی از رخ تو روی نماید بر…
عطار ما درد فروش هر خراباتیم – عطار نیشابوری
ما درد فروش هر خراباتیم نه عشوه فروش هر کراماتیم انگشتزنان کوی معشوقیم وانگشتنمای اهل طاماتیم حیلتگر و مهره دزد و اوباشیم دردیکش و کمزن…
عطار مرا سودای تو جان می بسوزد – عطار نیشابوری
مرا سودای تو جان می بسوزد چو شمعی زار و گریان میبسوزد غمت چندان که دوزخ سوخت عمری به یک ساعت دو چندان میبسوزد فکندی…
عطار منم از عشق سرگردان بمانده – عطار نیشابوری
منم از عشق سرگردان بمانده چو مستی واله و حیران بمانده امید از جان شیرین بر گرفته جدا از صحبت یاران بمانده سر و سامان…
عطار نشستی در دل من چونت جویم – عطار نیشابوری
نشستی در دل من چونت جویم دلم خون شد مگر در خونت جویم تو با من در درون جان نشسته من از هر دو جهان…
عطار هر دمم در امتحان چندی کشی – عطار نیشابوری
هر دمم در امتحان چندی کشی دامنم در خون جان چندی کشی مهربان خویشتن گفتم تو را کینهٔ آن هر زمان چندی کشی همچو خاکم…
عطار هر که درین درد گرفتار نیست – عطار نیشابوری
هر که درین درد گرفتار نیست یک نفسش در دو جهان کار نیست هر که دلش دیدهٔ بینا نیافت دیدهٔ او محرم دیدار نیست هر…
عطار هر که هست اندر پی بهبود خویش – عطار نیشابوری
هر که هست اندر پی بهبود خویش دور افتادست از مقصود خویش تو ایازی پوستین را یاد دار تا نیفتی دور از محمود خویش عاشقی…
عطار هرگاه که مست آن لقا باشم – عطار نیشابوری
هرگاه که مست آن لقا باشم هشیار جهان کبریا باشم مستغرق خویش کن مرا دایم کافسوس بود که من مرا باشم کان دم که صواب…
عطار ساقیا گه جام ده گه جام خور – عطار نیشابوری
ساقیا گه جام ده گه جام خور گر به معنی پختهای می خام خور زر بده بستان می تلخ آنگهی با بت شیرین سیماندام خور…
عطار عشق جز بخشش خدایی نیست – عطار نیشابوری
عشق جز بخشش خدایی نیست این به سلطانی و گدایی نیست هر که او برنخیزد از سر سر عشق را با وی آشنایی نیست عشق…
عطار عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق – عطار نیشابوری
عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق باز نیابی به عقل سر معمای عشق عقل تو چون قطرهای است مانده ز دریا جدا چند کند…
عطار در ده می عشق یک دم ای ساقی – عطار نیشابوری
در ده می عشق یک دم ای ساقی تا عقل کند گزاف در باقی زین عقل گزاف گوی پر دعوی بگذر که گذشت عمر ای…
عطار در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد – عطار نیشابوری
در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد با داو ششدر تو هر کم زنی چه سنجد چون پنجههای شیران عشق تو خرد بشکست در…
عطار عاشقی نه دل نه دین میبایدش – عطار نیشابوری
عاشقی نه دل نه دین میبایدش من چنینم چون چنین میبایدش هر کجا رویی چو ماه آسمان است پیش رویش بر زمین میبایدش زن صفت…
عطار عشق تو ز اختیار بیرون است – عطار نیشابوری
عشق تو ز اختیار بیرون است وصل تو ز انتظار بیرون است چون با تو نهم قرار وصلت چون کار تو از قرار بیرون است…
عطار دل ز جان برگیر تا راهت دهند – عطار نیشابوری
دل ز جان برگیر تا راهت دهند ملک دو عالم به یک آهت دهند چون تو برگیری دل از جان مردوار آنچه میجویی هم آنگاهت…
عطار سر مستی ما مردم هشیار ندانند – عطار نیشابوری
سر مستی ما مردم هشیار ندانند انکار کنان شیوهٔ این کار ندانند در صومعه سجاده نشینان مجازی سوز دل آلودهٔ خمار ندانند آنان که بماندند…
عطار در سرم از عشقت این سودا خوش است – عطار نیشابوری
در سرم از عشقت این سودا خوش است در دلم از شوقت این غوغا خوش است من درون پرده جان میپرورم گر برون جان می…
عطار در دلم تا برق عشق او بجست – عطار نیشابوری
در دلم تا برق عشق او بجست رونق بازار زهد من شکست چون مرا میدید دل برخاسته دل ز من بربود و درجانم نشست خنجر…
عطار از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار – عطار نیشابوری
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار کار من شد چو سر زلف…
عطار ای خرد را زندگی جان ز تو – عطار نیشابوری
ای خرد را زندگی جان ز تو بندگی از عقل و جان فرمان ز تو هر زمان قسم دل پر درد من صد هزاران درد…
عطار آفتاب عاشقان روی تو بس – عطار نیشابوری
آفتاب عاشقان روی تو بس قبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس ترکتاز هر دو عالم را به حکم یک گره از زلف هندوی تو بس آب…
عطار اسرار تو در زبان نمیگنجد – عطار نیشابوری
اسرار تو در زبان نمیگنجد واوصاف تو در بیان نمیگنجد اسرار صفات جوهر عشقت میدانم و در زبان نمیگنجد خاموشی به که وصف عشق تو…
عطار اگر تو عاشقی معشوق دور است – عطار نیشابوری
اگر تو عاشقی معشوق دور است وگر تو زاهدی مطلوب حور است ره عاشق خراب اندر خراب است ره زاهد غرور اندر غرور است دل…
عطار آن را که ز وصل او خبر بود – عطار نیشابوری
آن را که ز وصل او خبر بود هر روز قیامتی دگر بود چه جای قیامت است کاینجا این شور از آن عظیمتر بود زیرا…
عطار آنکه چندین نقش ازو برخاسته است – عطار نیشابوری
آنکه چندین نقش ازو برخاسته است یارب او در پرده چون آراسته است چون ز پرده دم به دم می تافته است هر دو عالم…
عطار ای آفتاب رویت از غایت نکویی – عطار نیشابوری
ای آفتاب رویت از غایت نکویی افزون ز هرچه دانی برتر ز هرچه گویی گر نیکویی رویت یک ذره رخ نماید دو کون مست گردد…
عطار ای صدف لعل تو حقهٔ در یتیم – عطار نیشابوری
ای صدف لعل تو حقهٔ در یتیم عارض تو بی قلم خط زده بر لوح سیم روح دهن مانده باز در سر زلفت مدام عقل…
عطار ای برده به آبروی آبم – عطار نیشابوری
ای برده به آبروی آبم وز نرگس نیم خواب خوابم تا روی چو ماه تو بدیدم افتاده چو ماهیی ز آبم چون شد خط سبز…
عطار ای مرا زندگی جان از تو – عطار نیشابوری
ای مرا زندگی جان از تو زنده بینم همه جهان از تو به زمین می فرو شود خورشید هر شب از شرم، پر فغان از…
عطار بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد – عطار نیشابوری
بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد جان همی آساید و دلدارم اینک میرسد اولین شب صبحدم با یارم اینک میدمد وآخرین اندیشه و تیمارم…
عطار پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد – عطار نیشابوری
پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد خط به دین برزد و سر بر خط کفار نهاد خرقه آتش زد و در حلقهٔ دین…
عطار بیار آن جام می تا جان فشانیم – عطار نیشابوری
بیار آن جام می تا جان فشانیم نثاری بر سر جانان نشانیم بیا جانا که وقت آن درآمد که جان بر جام جانافشان فشانیم چو…
عطار تا بر رخ تو نظر فکندم – عطار نیشابوری
تا بر رخ تو نظر فکندم بنیاد وجود برفکندم مرغی بودم به دست سلطان از دست تو بال و پر فکندم هرچیز که داشتم تر…
عطار تا دل ز کمال تو نشان یافت – عطار نیشابوری
تا دل ز کمال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت پروانهٔ شمع عشق شد جان چون سوخته شد ز تو نشان…
عطار تا عشق تو را به جان ربودم – عطار نیشابوری
تا عشق تو را به جان ربودم بی درد تو یک نفس نبودم از روز ازل هنوز مستم وز شوق الست در سجودم گفتی که…
عطار جهانی جان چو پروانه از آن است – عطار نیشابوری
جهانی جان چو پروانه از آن است که آن ترسا بچه شمع جهان است به ترسایی درافتادم که پیوست مرا زنار زلفش بر میان است…
عطار تا عشق تودر میان جان است – عطار نیشابوری
تا عشق تودر میان جان است جان بر همه چیز کامران است یارب چه کسی که در دو عالم کس قیمت عشق تو ندانست عشقت…
عطار ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی – عطار نیشابوری
ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی سرمست برون آمد از دیر به نادانی زنار و بت اندر بر ناقوس ومی اندر کف در داد صلای…
عطار دلی کز عشق تو جان برفشاند – عطار نیشابوری
دلی کز عشق تو جان برفشاند ز کفر زلف ایمان برفشاند دلی باید که گر صد جان دهندش صد و یک جان به جانان برفشاند…
عطار دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتم – عطار نیشابوری
دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتم راهنمای دیر را، پیر یگانه یافتم چون بر پیر در شدم، پیر ز خویش رفته بود کز می عشق…
عطار ذوق وصلت به هیچ جان نرسد – عطار نیشابوری
ذوق وصلت به هیچ جان نرسد شرح رویت به هر زبان نرسد سر زلفت به دست چون آرم دست موری به آسمان نرسد با سر…
عطار دوش ناگه آمد و در جان نشست – عطار نیشابوری
دوش ناگه آمد و در جان نشست خانه ویران کرد و در پیشان نشست عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانهٔ ویران نشست…
عطار رخ ز زیر نقاب بنماید – عطار نیشابوری
رخ ز زیر نقاب بنماید همه عالم خراب بنماید گوشمالی که هیچکس ننمود به مه و آفتاب بنماید اختران را که ره دو اسبه روند…
عطار حدیث عشق در دفتر نگنجد – عطار نیشابوری
حدیث عشق در دفتر نگنجد حساب عشق در محشر نگنجد عجب میآیدم کین آتش عشق چه سودایی است کاندر سرنگنجد برو مجمر بسوز ار عود…