غزلیات شیخ فخرالدین عراقی
در کار من درهم آخر نظری فرمای
در کار من درهم آخر نظری فرمای بر حال من پر غم آخر نظری فرمای بر خوان جگر خواری وز دست غمت زاری نابوده دمی…
چو برقع از رخ زیبای خود براندازی
چو برقع از رخ زیبای خود براندازی بگو نظارگیان را صلای جانبازی ز روی خوب نقاب آنگهی براندازی که جان جمله جهان ز انتظار بگدازی…
جانا، ز منت ملال تا کی؟
جانا، ز منت ملال تا کی؟ مولای توام، دلال تا کی؟ از حسن تو بازمانده تا چند؟ بر صبر من احتمال تا کی؟ بردار ز…
تا توانی هیچ درمانم مکن
تا توانی هیچ درمانم مکن هیچ گونه چارهٔ جانم مکن رنج من میبین و فریادم مرس درد من میبین و درمانم مکن جز به دشنام…
بیا، ای دیده، تا یک دم بگرییم
بیا، ای دیده، تا یک دم بگرییم نیم چون خوشدل و خرم بگرییم دمی بر جان پر حسرت بموییم زمانی بر دل پر غم بگرییم…
بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازد
بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازد به غمزه خون دل ریزد به ابرو کار جان سازد چو در دام سر زلفش…
این درد مرا دوا که داند؟
این درد مرا دوا که داند؟ وین نامهٔ اندهم که خواند؟ جز لطف توام که دست گیرد؟ جز رحمت تو کهام رهاند؟ بنمای رخت به…
ای دوست الغیاث! که جانم بسوختی
ای دوست الغیاث! که جانم بسوختی فریاد! کز فراق روانم بسوختی در بوتهٔ بلا تن زارم گداختی در آتش عنا دل و جانم بسوختی دانم…
اندوهگنی چرا؟ عراقی
اندوهگنی چرا؟ عراقی مانا که ز جفت خویش طاقی غمگین مگر از فراق یاری؟ شوریده مگر ز اشتیاقی؟ خون خور، که درین سرای پر غم…
از میکده تا چه شور برخاست؟
از میکده تا چه شور برخاست؟ کاندر همه شهر شور و غوغاست باری، به نظارهای برون آی کان روی تو از در تماشاست پنهان چه…
یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد
یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد کام جان را پرشکر خواهیم کرد دامن از اغیار در خواهیم چید سر ز جیب یار بر خواهیم کرد…
نگویی باز کای غم خوار چونی؟
نگویی باز: کای غم خوار چونی؟ همیشه با غم و تیمار چونی؟ کجایی؟ با فراقم در چه کاری؟ جدا افتاده از دلدار چونی؟ مرا دانی…
ناگه از میکده فغان برخاست
ناگه از میکده فغان برخاست ناله از جان عاشقان برخاست شر و شوری فتاد در عالم های و هویی ازین و آن برخاست جامی از…
مرا از هر چه میبینم رخ دلدار اولیتر
مرا از هر چه میبینم رخ دلدار اولیتر نظر چون میکنم باری بدان رخسار اولیتر تماشای رخ خوبان خوش است، آری، ولی ما را تماشای…
گر چه ز جهان جوی نداریم
گر چه ز جهان جوی نداریم هم سر به جهان فرو نیاریم زان جا که حساب همت ماست عالم همه حبهای شماریم خود با دو…
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد خوشی درو بنگر، کز ره دراز آمد به لطف، کار دل مستمند خسته بساز که خستگان را…
سهل گفتی به ترک جان گفتن
سهل گفتی به ترک جان گفتن من بدیدم، نمیتوان گفتن جان فرهاد خسته شیرین است کی تواند به ترک جان گفتن؟ دوست میدارمت به بانگ…
ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاست
ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاست خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست چه سحر کرد ندانم دو چشم جادوی تو؟ که از…
دل، که دایم عشق میورزید رفت
دل، که دایم عشق میورزید رفت گفتمش: جانا مرو، نشنید رفت هر کجا بوی دلارامی شنید یا رخ خوب نگاری دید رفت هرکجا شکرلبی دشنام…
در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم
در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم در دیدهٔ هر عاشق او بود همه لایق وندر نظر…
حبذا عشق و حبذا عشاق
حبذا عشق و حبذا عشاق حبذا ذکر دوست را عشاق حبذا آن زمان که پردهٔ عشق بیخود از سر کنند با عشاق نبرند از وفا…
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست این چشم جهان بین مرا در همه عالم جز بر…
پشت بر روزگار باید کرد
پشت بر روزگار باید کرد روی در روی یار باید کرد چون ز رخسار پرده برگیرد در دمش جان نثار باید کرد پیش شمع رخش…
بیا، تا بیدلان را زار بینی
بیا، تا بیدلان را زار بینی روان خستگان افکار بینی تن درماندگان رنجور یابی دل بیچارگان بیمار بینی به کوی عاشقان خود گذر کن که…
باز هجر یار دامانم گرفت
باز هجر یار دامانم گرفت باز دست غم گریبانم گرفت چنگ در دامان وصلش میزدم هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت جان ز تن از غصه…
این حادثه بین که زاد ما را
این حادثه بین که زاد ما را وین واقعه کاوفتاد ما را آن یار، که در میان جان است بر گوشهٔ دل نهاد ما را…
ای دل، بنشین چو سوکواری
ای دل، بنشین چو سوکواری کان رفت که آید از تو کاری وی دیده ببار اشک خونین بی کار چه ماندهای تو، باری؟ وی جان،…
آن را که چو تو نگار باشد
آن را که چو تو نگار باشد با خویشتنش چه کار باشد؟ ناخوش نبود کسی که او را یاری چو تو در کنار باشد ناخوش…
افسوس! که باز از در تو دور بماندیم
افسوس! که باز از در تو دور بماندیم هیهات! که از وصل تو مهجور بماندیم گشتیم دگر باره به کام دل دشمن کز روی تو،…
یاران، غمم خورید، که غمخوار ماندهام
یاران، غمم خورید، که غمخوار ماندهام در دست هجر یار گرفتار ماندهام یاری دهید، کز در او دور گشتهام رحمی کنید، کز غم او زار…
نگارینی که با ما مینپاید
نگارینی که با ما مینپاید به ما دلخستگان کی رخ نماید؟ بیا، ای بخت، تا بر خود بموییم که از ما یار آرامی نماید اگر…
ناگه بت من مست به بازار برآمد
ناگه بت من مست به بازار برآمد شور از سر بازار به یکبار برآمد مانا به کرشمه سوی او باز نظر کرد کین شور و…
مرا درد تو درمان مینماید
مرا درد تو درمان مینماید غم تو مرهم جان مینماید مرا، کز جام عشقت مست باشم وصال و هجر یکسان مینماید چو من تن در…
گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم
گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم جز تو فریادرسی کو که درو آویزیم؟ گذری کن، که مگر با تو دمی بنشینیم نظری…
عشق، شوری در نهاد ما نهاد
عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوتهٔ سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز…
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی در وصفت کس تواند سفت؟ نی دیدهٔ هر کس به جاروب مژه خاک درگاهت تواند رفت؟ نی از گلستان…
ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمد
ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمد بیا، که با غم تو بر نمیتوان آمد بیا، که با لب تو ماجرا نکرده هنوز به…
دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکی
دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکی آشنایی قصهٔ دردم شنودی کاشکی خوب رخساری نقاب از پیش رخ برداشتی جذبهٔ حسنش مرا از من ربودی…
در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟
در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟ در دست بحر نوشان ساغر چه کار دارد؟ در راه عشقبازان زین حرفها چه خیزد؟ در مجلس خموشان…
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند بسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند مرا مکش، که نیاز منت بکار آید چو…
جانا، نظری که ناتوانم
جانا، نظری که ناتوانم بخشا، که به لب رسید جانم دریاب، که نیک دردمندم بشتاب، که سخت ناتوانم من خسته که روی تو نبینم آخر…
پیش ازینم خوشترک میداشتی
پیش ازینم خوشترک میداشتی تا چه کردم؟ کز کفم بگذاشتی باز بر خاکم چرا میافگنی؟ چون ز خاک افتاده را برداشتی من هنوز از عشق…
به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر
به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم…
باز مرا در غمت واقعه جانی است
باز مرا در غمت واقعه جانی است در دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است دل که ز جان سیر گشت خون جگر میخورد…
ای یار، بیا و یاریی کن
ای یار، بیا و یاریی کن رنجه شو و غمگساریی کن آخر سگک در تو بودم یادم کن و حقگزاریی کن ای نیک، ز من…
ای دوست، بیا، که ما توراییم
ای دوست، بیا، که ما توراییم بیگانه مشو، که آشناییم رخ بازنمای، تا ببینیم در بازگشای، تا درآییم هر چند نهایم در خور تو لیکن…
آن مونس غمگسار جان کو؟
آن مونس غمگسار جان کو؟ و آن شاهد جان انس و جان کو؟ آن جان جهان کجاست آخر؟ و آن آرزوی همه جهان کو؟ حیران…
از غم عشقت جگر خون است باز
از غم عشقت جگر خون است باز خود بپرس از دل که او چون است باز؟ هر زمان از غمزهٔ خونریز تو بر دل من…
وه! که کارم ز دست میبرود
وه! که کارم ز دست میبرود روزگارم ز دست میبرود خود ندارم من از جهان چیزی وآنچه دارم ز دست میبرود یک دمی دارم از…
نگارا، گر چه از ما برشکستی
نگارا، گر چه از ما برشکستی ز جانت بندهام، هر جا که هستی ربودی دل ز من، چون رخ نمودی شکستی پشت من، چون برشکستی…