غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
گمان مبر که به جور از بر تو برخیزم
گمان مبر که به جور از بر تو برخیزم به اختیار ز خاک در تو برخیزم نه چون کلاه توام، کین چنین بهر بادی چو…
گر وصل آن نگار میسر شود مرا
گر وصل آن نگار میسر شود مرا از عمر باک نیست، که در سر شود مرا تسخیر روی او به دعا میکند دلم تا آفتاب…
گر چه در پای هوی و هوست میمیرم
گر چه در پای هوی و هوست میمیرم دسترس نیست که روزی سر زلفت گیرم گر تو پای دل دیوانهٔ ما خواهی بست هم به…
کو دیدهای که بیتو به خون تر نمیشود؟
کو دیدهای که بیتو به خون تر نمیشود؟ یا رخ که از فراق تو چون زر نمیشود؟ زان طره باد نیست که نگرفت بوی مشک…
کار ما امروز زان رخ با نواست
کار ما امروز زان رخ با نواست شکر ایزد کان مخالف گشت راست گر چه یک چند از وفاداری بجست هم چنان وقت وفا داری…
عمریست تا ز دست غمت جامه میدرم
عمریست تا ز دست غمت جامه میدرم دستم بگیر، تا مگر از عمر برخورم یادم نمیکنی تو به عمر و نمیرود یاد تو از خیال…
عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش
عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش میدر بهار خور، که بود بی غبار و غش گفتی به روز شش همه گیتی تمام شد میبه،…
صبا، رمزی بگو از من به دلداری که خود داند
صبا، رمزی بگو از من به دلداری که خود داند و گر گوید کدامست این؟ بگو یاری که خود داند مگو از فرقتت چونست شیدایی…
شاخ ریحانی تو، یا برگ گل سوری؟ بگوی
شاخ ریحانی تو، یا برگ گل سوری؟ بگوی آفتابی؟ یا پری، یا چهرهٔ نوری؟ بگوی با چنان بالا و دیدار بهشتی کان تست از چه…
سر دل گویی، ز جان اندیشه کن
سر دل گویی، ز جان اندیشه کن در دلش دار، از زبان اندیشه کن لاف کشف و غیب دانی میزنی از خدای غیب دان اندیشه…
زهی! شب نسخهای از زلف و خالت
زهی! شب نسخهای از زلف و خالت تراز کسوت خوبی جمالت حروف نقش چین را نسخه کرده مسلسل گشتن زلف چو دالت به نام ایزد،…
ز ما بودی، جدا بودن روا نیست
ز ما بودی، جدا بودن روا نیست یکی گفتی، دویی کردن سزا نیست وجود خود ز ما خالی مپندار که نقش از نقشبند خود جدا…
روی زیبا نتوان داشت نهان پیوسته
روی زیبا نتوان داشت نهان پیوسته خاصه رویت که به روحست و روان پیوسته زلف از دست بدادیم و ز دل خون بچکید گویی آن…
روز عید آن ترک را دیدم پگاه آراسته
روز عید آن ترک را دیدم پگاه آراسته گشته از رویش سراسر عید گاه آراسته طاق ابرو را ز شوخی چون هلالی داده خم روی…
دوشم فغان و ناله به هفت آسمان رسید
دوشم فغان و ناله به هفت آسمان رسید دو دم به دل برآمد و آتش به جان رسید بر تن شنیدهای چه رسید از فراق…
دمشق عشق شد این شهر و مصر زیبایی
دمشق عشق شد این شهر و مصر زیبایی ز حسن طلعت این دلبران یغمایی ز تنگ شکر مصری برون نیاورند به لطف شکر تنگ تو…
دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستم
دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستم که فراوان طلبت کردم و نتوانستم خلق گویند سخنهای پریشان بگذار چه کنم؟ چون دل شوریده پریشانستم گر چه…
دل سرای خاص داشت از مجلس عامش مگوی
دل سرای خاص داشت از مجلس عامش مگوی جان چو با جانان نشست از پیک و پیغامش مگوی مرغ جان ما، که از بار بدن…
دشمن از بهر تو گر طعنه زند بر دل و دینم
دشمن از بهر تو گر طعنه زند بر دل و دینم دل من دوست ندارد که کسی بر تو گزینم گر چه با من نفسی…
در فراق روی جانان بر نتابد بیش ازین
در فراق روی جانان بر نتابد بیش ازین سینه داغ هجر آنان بر نتابد بیش ازین با چنین تلخی، که طبع ما کشید از دست…
خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتی
خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتی قصد کردم کت ببوسم دست و هم نگذاشتی بوی خون میآید از چاه زنخدانت، بلی بوی خون آید…
حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی
حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی نه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه…
چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی
چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی رفتی و مرا در غم خود زار بهشتی با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟…
چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟
چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟ در وصلی بگشایی ز درم باز آیی؟ از برم صبر و قرار و دل و دانش…
جهد بکن تا که به جایی رسی
جهد بکن تا که به جایی رسی درد بکش، تا به دوایی رسی بر سر آن کوچه بسی برگهاست خیز و برو، تا به نوایی…
تیر از کمان به من اندازد
تیر از کمان به من اندازد عشق از کمین چو برون تازد درکس نیوفتد این آتش کو را چو موم بنگدازد چون شاه ما سپه…
ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد
ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد دل را لبش ز تنگ شکر بینیاز کرد کافر، که رخ ز قبله بپیچیده بود و سر…
تا کی به در تو سوکوار آیم؟
تا کی به در تو سوکوار آیم؟ در کوی تو مستمند و زار آیم؟ گر کار مرا تو غم رسی روزی غم نیست، که عاقبت…
پیری که پریرم ز مناجات بر آورد
پیری که پریرم ز مناجات بر آورد دی مست و خرابم به خرابات برآورد یک جرعه به ذات خود ازان بادهٔ صافی در داد که…
بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بس
بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بس بخور خانه نسیم هوای میکده بس ز میر و خواجه ملولیم، بعد ازین همه عمر حضور و صحبت…
به غم خویش چنان شیفته کردی بازم
به غم خویش چنان شیفته کردی بازم کز خیال تو به خود نیز نمیپردازم هر که از نالهٔ شبگیر من آگاه شود هیچ شک نیست…
به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم
به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم هنوز دولت آن آستانه میخواهم گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریک از آنچه هست سر سوزنی…
بریدن حیفم آید بعد از آن عهد
بریدن حیفم آید بعد از آن عهد چنین رویی نشاید آن چنان عهد گرفتم عهد ازین بهتر نداری به زودی تازه کن باری همان عهد…
بخوابم دوش پرسیدی، ببیداری چه میگویی؟
بخوابم دوش پرسیدی، ببیداری چه میگویی؟ دلت را چیست در خاطر چه سرداری؟ چه میگویی؟ من از مستی نمیدانم حدیث خویشتن گفتن تو در باب…
باز بالای تو ما را در بلا خواهد نهاد
باز بالای تو ما را در بلا خواهد نهاد دود زلفت آتشی در جان ما خواهد نهاد دامنم پر خون دل گردد ز دست روزگار…
این نوبت آب دیده ز هنجار دیگرست
این نوبت آب دیده ز هنجار دیگرست کار دلم نه بر نهج کار دیگرست از هیچ یار بر دلم این بار غم نبود یاران، مدد،…
ای مردگان، کجایید؟ اینک مسیح زنده
ای مردگان، کجایید؟ اینک مسیح زنده هر دم لبش حیاتی در مردهای دمنده زنار او کمندی در حلق جان کشیده ناقوس او خروشی در آسمان…
ای صبا، حال من بدو برسان
ای صبا، حال من بدو برسان نه چنان سرسری، نکو برسان سخن من نه بیش گوی و نه کم آنچه من گویمت، بگو، برسان به…
ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه
ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه تاریک بیتو چشم همین و همان همه از خود ترا به چشم یقین دیده عاشقان و…
ای جان من ز هجر تو در تن بسوخته
ای جان من ز هجر تو در تن بسوخته صد دل ز مهر روی تو بر من بسوخته سنگین دل تو در همه عمر از…
ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی
ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی بر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی چون ماه عید جویم هر شب ترا، ولیکن ماهی…
انجمن شهر ملای گلست
انجمن شهر ملای گلست باده بیاور، که صلای گلست نالهٔ مرغان سحرخوان به صبح از سر عشقت، نه برای گلست بر رخ خوبان جهان خط…
آن تیر غمزه را دل خلقی نشانه بین
آن تیر غمزه را دل خلقی نشانه بین انگشت رنگ داده و انگشتوانه بین روی سیاه چرده و زلف سیاه کار چشم سیاه تنگ خوش…
اگر نوبهاری ببینیم باز
اگر نوبهاری ببینیم باز که بر سبزه زاری نشینیم باز به شادی بسی میبنوشیم خوش به مستی بسی گل بچینیم باز سر از پوست چون…
از تو مرا تا به کی بیسر و سامان شدن؟
از تو مرا تا به کی بیسر و سامان شدن؟ در طلب وصل تو زار و پریشان شدن؟ هر نفسم خون دل ریزی و گویی…
یک شبم دادی به عمری پیش خود بار، ای پسر
یک شبم دادی به عمری پیش خود بار، ای پسر بعد از آن یادم نکردی، یاد میدار، ای پسر نیک بد حالم ز دست هجر…
وجود حقیقت نشانی ندارد
وجود حقیقت نشانی ندارد رموز طریقت بیانی ندارد به صحرای معنی گذر، تا ببینی بهاری که بیم خزانی ندارد جمال حقیقت کسی دیده باشد که…
هرگز از عشقی مرا پایی چنین در گل نشد
هرگز از عشقی مرا پایی چنین در گل نشد هیچ سال این دردم اندر جان وغم در دل نشد نیست سنگی کان ز آه آتشین…
هر دم برم به گریه پناه از فراق یار
هر دم برم به گریه پناه از فراق یار آه! از جفای دشمن و آه از فراق یار! نشگفت! اگر شکسته شوم در غمش، که…
نوای عشق بلبل را دلی باید بلا دیده
نوای عشق بلبل را دلی باید بلا دیده ز سوز و آه خود بسیار سرد و گرمها دیده طریق جانگذاری را ز راه شوق واجسته…