ترک ستم پرست من ترک جفا نمی‌کند

ترک ستم پرست من ترک جفا نمی‌کند عهد به سر نمی‌برد، وعده وفا نمی‌کند هندوی ترک آن صنم کرد بسی خطا ولیک ناوک چشم مست…

ادامه مطلب

تا فاش گشت ذکر دهان چو قند تو

تا فاش گشت ذکر دهان چو قند تو رغبت نمی‌کند به شکر دردمند تو محتاج قید نیست، که زندانیان عشق بیرون نمی‌روند به جور از…

ادامه مطلب

پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست

پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست می‌خواره گنج دارد و مردم بر آن که…

ادامه مطلب

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم به بوی وصل تو گرد جهان همی گردم تو خفته‌ای، خبرت کی بود؟ که من هر…

ادامه مطلب

به روی خود نظر کن، تا بلای عقل و دین بینی

به روی خود نظر کن، تا بلای عقل و دین بینی گره بر مشکها زن، تا کساد مشک چین بینی سر و دل خواستی از…

ادامه مطلب

بنمای روی خویش، که غیر از تو هر چه هست

بنمای روی خویش، که غیر از تو هر چه هست دیدیم و بی‌غروب نبودند و بی‌افول یا یک زمان به جانب ما نیز میل کن…

ادامه مطلب

بر ما ستم و خواری، ای طرفه پسر تا کی؟

بر ما ستم و خواری، ای طرفه پسر تا کی؟ وندر پی وصلت ما پوینده بسر تا کی؟ بر ما ستمی کرده، خون دل ما…

ادامه مطلب

باید که مال دنیا مسمار دل نباشد

باید که مال دنیا مسمار دل نباشد کین مارها که بینی، جز مار دل نباشد بیمار جهل گردد روزی هزار نوبت از عقل اگر زمانی…

ادامه مطلب

باد سهند بین که برین مرغزارها

باد سهند بین که برین مرغزارها چون می‌کند ز نرگس و لاله نگارها؟ در باغ رو، که دست بهار از سر درخت بر فرقت از…

ادامه مطلب

ای هر سر مویت را رویی به پریشانی

ای هر سر مویت را رویی به پریشانی صد روی خراشیده موی تو به پیشانی در سینه نهان کردم سودای تو مه، لیکن بس درد…

ادامه مطلب

ای کون و مکان از تو، اندر چه مکانی خود؟

ای کون و مکان از تو، اندر چه مکانی خود؟ مثل تو نمی‌یابم، آخر به چه مانی خود؟ هر کس که تو می‌بینی حالی بتو…

ادامه مطلب

ای شب تیره فرع گیسیویت

ای شب تیره فرع گیسیویت اصل کفر از سیاهی مویت مه ز دیوان مهر خواسته نور وجه آن گشته روشن از رویت بی‌سخن دم ببسته…

ادامه مطلب

ای ز زلفت عقل در دام آمده

ای ز زلفت عقل در دام آمده نرگست با فتنه همنام آمده نازکست اندام سیمینت چو گل ای سرا پایت به اندام آمده گر صبح…

ادامه مطلب

ای ترک، دل ما را خوش‌دار به جان تو

ای ترک، دل ما را خوش‌دار به جان تو مگذار تن مارا لاغر چو میان تو چون سرو روان داری قدی به خرامیدن و آن…

ادامه مطلب

اول فطرت که نقش صورت چین بسته‌اند

اول فطرت که نقش صورت چین بسته‌اند مهر رویت در میان جان شیرین بسته‌اند زان نمکدان لب شیرین شورانگیز تو دانهٔ خال سیه بر قرص…

ادامه مطلب

آن سیه چهره که خلقی نگرانند او را

آن سیه چهره که خلقی نگرانند او را خوبرویان جهان بنده به جانند او را دلبرانی که به خوبی بنشانند امروز جای آنست که بر…

ادامه مطلب

آن پرده برانداز، که ما نور پرستیم

آن پرده برانداز، که ما نور پرستیم مستور چرایی؟ چو نه مستورپرستیم غیری اگر آن روی به دوری بپرستید ما صبر نداریم که از دور…

ادامه مطلب

اگر جان را حجاب تن ز پیش کار برخیزد

اگر جان را حجاب تن ز پیش کار برخیزد ز خواب هجر چشم دل به روی یار برخیزد تنم برخیزد، ار گویی، ز بند جان…

ادامه مطلب

از تو میسر نشد کنار گرفتن

از تو میسر نشد کنار گرفتن پیش تو داند دلم قرار گرفتن کعبهٔ من کوی تست و حج دل من حلقهٔ آن زلف تابدار گرفتن…

ادامه مطلب

یارب! تو دوش با که به شادی نشسته‌ای؟

یارب! تو دوش با که به شادی نشسته‌ای؟ کامروز بی‌غم از در ما باز جسته‌ای از روی عشوه بند قبا را گشاده باز وز راه…

ادامه مطلب

هوست معتکف خانهٔ خمارم کرد

هوست معتکف خانهٔ خمارم کرد عشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد خاطرم را ز حدیث دو جهان باز آورد لب لعل تو به یک…

ادامه مطلب

هر که در حلقهٔ زلف تو گرفتار بماند

هر که در حلقهٔ زلف تو گرفتار بماند همچو من سوخته و خسته دل و زار بماند دل من، کو گرو مهر ببرد از همه…

ادامه مطلب

هر بامداد روی تو دیدن چو آفتاب

هر بامداد روی تو دیدن چو آفتاب ما را رسد، که بی‌تو ندیدیم روی خواب ما را دلیست گمشده در چین زلف تو اکنون که…

ادامه مطلب

نه پیمان بسته‌ای با من؟ که در پیمان من باشی

نه پیمان بسته‌ای با من؟ که در پیمان من باشی من از حکمت نپیچم سر، تو در فرمان من باشی چو تن در محنتی افتد،…

ادامه مطلب

نگارا، گر چه می‌دانم که بس بی‌مهر و پیوندی

نگارا، گر چه می‌دانم که بس بی‌مهر و پیوندی سلامت می‌فرستم با جهانی آرزومندی بدان دل کت فرستادم نه‌ای خرسند، می‌دانم که گر جان نیز…

ادامه مطلب

می‌خانه را بگشای در، کامروز مخمور آمدم

می‌خانه را بگشای در، کامروز مخمور آمدم نزدیک من نه جام می، کز منزل دور آمدم شهر پدر بگذاشتم، نقشی دگر برداشتم خود را چو…

ادامه مطلب

من درین شهر پای بند توام

من درین شهر پای بند توام عاشق قامت بلند توام مردهٔ آن دهان چون پسته کشتهٔ آن لب چو قند توام می‌دوانی و می‌کشی زارم…

ادامه مطلب

مطرب، مهل که محنت و غم قصد جان کند

مطرب، مهل که محنت و غم قصد جان کند راهی سبک بیار، که رطلم گران کند گیر و گرفت چیست؟ چو با عشق ساختیم بر…

ادامه مطلب

مرا سر بلندی ز سودای اوست

مرا سر بلندی ز سودای اوست سری دوست دارم که در پای اوست مزاج دلم گرم از آن می‌شود که بر مهر روی دلارای اوست…

ادامه مطلب

ما نور چشم مادر این خاک تیره‌ایم

ما نور چشم مادر این خاک تیره‌ایم آبای انجم فلکی را نبیره‌ایم هر نقد را که از ازل آمد به کام گیر هر فیض را…

ادامه مطلب

گفتی ز عشق بازی کاری نمی‌گشاید

گفتی ز عشق بازی کاری نمی‌گشاید تدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید از بند اگر کسی را کاری گشاد روزی باری ز…

ادامه مطلب

گر کسی در عشق آهی می‌کند

گر کسی در عشق آهی می‌کند تا نپنداری گناهی می‌کند بیدلی گر می‌کند جایی نظر صنع یزدان را نگاهی می‌کند با دم صاحبدلان خواری مکن…

ادامه مطلب

گر تو سری میکشی تا نکنی آشتی

گر تو سری میکشی تا نکنی آشتی ما ز تو سرکش‌تریم،پس تو چه پنداشتی؟ ما دل صد آشنا بهر تو بگذاشتیم ای که ز بیگانگی…

ادامه مطلب

کسی که چشمهٔ چشمش چنین ز گریه بجوشد

کسی که چشمهٔ چشمش چنین ز گریه بجوشد چگونه راز دل خود ز چشم خلق بپوشد؟ دلی که این همه آتش درو زنند بنالد تنی…

ادامه مطلب

قاصرات الطرف فی حجب الخیام

قاصرات الطرف فی حجب الخیام حال ترکانست گویی والسلام عکس کین و مهر ایشان کفر و دین رنگ روی و زلف ایشان صبح و شام…

ادامه مطلب

عشقت چو ستم کرد و جفا بر تن و توشم

عشقت چو ستم کرد و جفا بر تن و توشم از ناله و زاری نتوان کرد خموشم من عاشق آن گوشهٔ چشمم، به رفیقان پیغام…

ادامه مطلب

عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند

عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند اول قدم ز روی وفا جان فدی کند دلبر، که دستگیری عاشق کند ز لطف گر جان…

ادامه مطلب

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم انگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم من مستم از جای دگر، افتاده…

ادامه مطلب

سودای عشق خوبان از سربدر کن، ای دل

سودای عشق خوبان از سربدر کن، ای دل در کوی نیک نامی لختی گذر کن، ای دل دنیی و دین و دانش در کار عشق…

ادامه مطلب

سر بگذرانم از سر گردون به گردنی

سر بگذرانم از سر گردون به گردنی گر بگذرد به خاطر او یاد چون منی تا در دلم خیال رخ او قرار یافت مسکین دلم…

ادامه مطلب

زمستان ز مستان نبیند زبونی

زمستان ز مستان نبیند زبونی و گر خود بلا بارد از ابر خونی زمستان بهاریست آنجاکه باشد شراب ارغوانی، سماع ارغنونی ز شر زمستان شرابت…

ادامه مطلب

ز راه دوستی گفتم دلم را چاره بر باشی

ز راه دوستی گفتم دلم را چاره بر باشی چه دانستم که در کارم ز صد دشمن بتر باشی؟ دل سخت تو کی بخشد بر…

ادامه مطلب

روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خود

روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خود روزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود من آشنای روی تو بودم، مرا ز چه بیگانه…

ادامه مطلب

رخ تو بجز جور و خواری نداند

رخ تو بجز جور و خواری نداند دل من بجز بردباری نداند ز بی یارمندی بنالند مردم من از یارمندی، که یاری نداند ز روزم…

ادامه مطلب

دوشم از کوی مغان دست به دست آوردند

دوشم از کوی مغان دست به دست آوردند از خرابات سوی صومعه مست آوردند هیچ می‌خواره ندارد طمع حور و بهشت این بشارت به من…

ادامه مطلب

دلم زندان عشق تست و زندانی درو جانم

دلم زندان عشق تست و زندانی درو جانم چو زندانی شدم،دیگر چه میخواهی؟ مرنجانم مرا خوان، ای پریچهره، که گر صدبار در روزی سگم خوانی…

ادامه مطلب

دلا،خوش کرده ای منزل به کوی وصل دلداران

دلا،خوش کرده ای منزل به کوی وصل دلداران دگر با یادم آوردی قدیمی صحبت یاران ز خاکت بوی عهد یار می‌یابد دماغ من زهی!بوی وفاداری،…

ادامه مطلب

دل به صحرا می‌رود، در خانه نتوانم نشست

دل به صحرا می‌رود، در خانه نتوانم نشست بوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست گر کنم رندی، سزد، کندر جوانی وقت گل محتسب داند…

ادامه مطلب

درمان درد دوری آن یار می‌کنم

درمان درد دوری آن یار می‌کنم وقتی که میل سبزه و گلزار میکنم چون شد شکسته کشتی صبر من در آب عشق خود را بهرچه…

ادامه مطلب

در سر و سرای خود نگذاشتم الاالله

در سر و سرای خود نگذاشتم الاالله وندر دل ورای خود نگذاشتم الاالله از غیر به جای او نگذاشت کسی را دل وز خار به…

ادامه مطلب