غزلیات – خواجوی کرمانی
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش الرحیل ای لعبت شیرین زبان بدرود باش جان بتلخی میدهیم ای جان شیرین دست گیر دل بسختی مینهیم ای…
از مشک سوده دام بر آتش نهادهئی
از مشک سوده دام بر آتش نهادهئی یا جعد مشک فام بر آتش نهادهئی زلفت بر آب شست فکندست یا ز زلف بر طرف دانه…
آب آتش میرود زان لعل آتش فام او
آب آتش میرود زان لعل آتش فام او میبرد آرامم از دل زلف بی آرام او خط بخونم باز میگیرند و خونم میخورند جادوان نرگس…
یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال
یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال کانرا که حال هست چه حاجت بود بقال برلوح کائنات مصور نمیشود نقشی بدین جمال و جمالی…
یا رب این هدهد میمون ز کجا میآید
یا رب این هدهد میمون ز کجا میآید ظاهر آنست که از سوی سبا میآید بوی روح از دم جانبخش سحرمیشنوم یا دم عیسوی از…
هیچ میدانی چرا اشکم ز چشم افتاده است
هیچ میدانی چرا اشکم ز چشم افتاده است زانک پیش هرکسی راز دلم بگشاده است کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد چاره…
هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید
هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید روز وشب معتکف خانهٔ خمار آید صوفی از زلف تو گر یک سر مودر یابد خرقه بفروشد…
نی نگر با اهل دل هر دم بمعنی در سخن
نی نگر با اهل دل هر دم بمعنی در سخن بشنو از وی ماجرای خویشتن بیخویشتن بلبل بستانسرا بین در چمن دستانسرا و او چون…
نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست
نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست وز طره طوق کرده که از مشک چنبرست تعویذ دل نوشته که خط مسلسلست شکر به می سرشته که…
میانش موئی و شیرین دهان هیچ
میانش موئی و شیرین دهان هیچ ازین موئی می بینم وز آن هیچ دهانش گوئی از تنگی که هیچست بدان تنگی ندیدم در جهان هیچ…
من کیم زاری نزار افتادهئی
من کیم زاری نزار افتادهئی پر غمی بیغمگسار افتادهئی دردمندی رنج ضایع کردهئی مستمندی سوگوار افتادهئی مبتلائی در بلا فرسودهئی بیقرینی بیقرار افتادهئی باد پیمائی…
مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیست
مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیست کاندر شکرستان شکری بی مگسی نیست کس نیست که در دل غم عشق تو ندارد کانرا که…
مرا که نیست بخاک درت امید وصول
مرا که نیست بخاک درت امید وصول کجا بمنزل قربت بود مجال نزول اگر وصال تو حاصل شود بجان بخرم ولی عجب که رسد کام…
ماجرائی که دل سوخته میپوشاند
ماجرائی که دل سوخته میپوشاند دیده یک یک همه چون آب فرو میخواند چون تو در چشم من آئی چکند مردم چشم که بدامن گهر…
لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد
لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد چون سخن گفت ز درج گهرم یاد آمد بجز از نرگس پرخواب و رخ چون خور او…
گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست
گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست گفت خاموش که آن فتنه دور قمرست گفتم آن زلف و جبینم بچنین روز نشاند گفت کان…
گرچه کاری چو عشقبازی نیست
گرچه کاری چو عشقبازی نیست بگذر از وی که جای بازی نیست بحقیقت بدان که قصه عشق پیش صاحبدلان مجازی نیست چون نواهای دلکش عشاق…
کیست که گوید ببارگاه سلاطین
کیست که گوید ببارگاه سلاطین حال گدایان دلشکستهٔ مسکین سوختهئی کو که خون ز دیده ببارد از سر سوزم چو شمع بر سر بالین در…
کدام دل که ز دوری به جان نمیآید
کدام دل که ز دوری به جان نمیآید کدام جان که ز غم در فغان نمیآید سرشک من بکجا میرود که همچون آب دو دیده…
قدحی ده ای برآتش تتقی ز آب بسته
قدحی ده ای برآتش تتقی ز آب بسته که به آفتاب ماند ز قمر نقاب بسته نظری کن ای ز رویت دل نسترن گشاده گذری…
طوطی چو سخن گوئی پیش شکرت میرد
طوطی چو سخن گوئی پیش شکرت میرد طوبی چو روان گردی بر رهگذرت میرد جوزا چو قدح نوشی پیش تو کمر بندد و آندم که…
صبح کز چشم فلک اشک ثریا میریخت
صبح کز چشم فلک اشک ثریا میریخت مهر دل آب رخم ز آتش سودا میریخت آن سهی سرو خرامان ز سر زلف سیاه دل شوریدهدلان…
شام شکستگان را هرگز سحر نباشد
شام شکستگان را هرگز سحر نباشد وز روز تیره روزان تاریکتر نباشد هر کو ز جان برآمد از دست دل ننالد وانکو ز پا درآمد…
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن مهر را گرچه محالست بگل بنهفتن مشکل آنست که احوال گدا با سلطان نتوان گفتن و با غیر…
ساقیا می زین فزونتر کن که میخواران بسند
ساقیا می زین فزونتر کن که میخواران بسند همچو ما دردیکشان در کوی خماران بسند ساغر وصل ار به بیداران مجلس میرسد سر برآر از…
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی مرا دریاب و آب چشم خون افشان که دریابی تو گوئی لعبت چشمم برون خواهد شد از…
ز حال بیخبرانت خبر نمیباشد
ز حال بیخبرانت خبر نمیباشد بکوی خسته دلانت گذر نمیباشد ز اشک و چهره مرا سیم و زر شود حاصل ولیک چشم تو بر سیم…
رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت بردهاند
رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت بردهاند خار ما خوردیم و ایشان گل بدست آوردهاند گر حرامی در رسد با ما چه خواهد کرد…
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود در میان باغ کاران یا کنار زنده رود باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم بباد…
دوش چون موکب سلطان خیالش برسید
دوش چون موکب سلطان خیالش برسید اشکم از دیده روان تا سر راهش بدوید خواستم تا بنویسم سخنی از دل ریش قلمم را ز سر…
دلدادهایم وز پی دلدار میرویم
دلدادهایم وز پی دلدار میرویم با خون دیده و دل افکار میرویم یاران به همتی مدد حال ما شوید کز این دیار بیدل و بی…
دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم
دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم چشمهٔ خون دل از چشم گشادیم و شدیم پشت بردنیی و دین کرده و جان در…
در پای تو هرکس که سر انداز نیاید
در پای تو هرکس که سر انداز نیاید چون هندوی زلف تو سرافراز نیاید گر سر نکشد ز آتش دل شمع جگر سوز مانندهٔ زر…
خوشا چشمی که بیند روی ترکان
خوشا چشمی که بیند روی ترکان خنک بادی که آرد بوی ترکان می نوشین و نوشا نوش مستان در اردو هایاهوی ترکان دل شیرافکنان افتاده…
خرامنده سروی به رخ گلستانی
خرامنده سروی به رخ گلستانی فروزنده ماهی به لب دلستانی بهشتی به رخسار و در حسن حوری جهانی به خوبی و در لطف جانی نه…
حدیث آرزومندی جوابی هم نمیارزد
حدیث آرزومندی جوابی هم نمیارزد خمار آلودهئی آخر شرابی هم نمیارزد خرابی همچو من کو مست در ویرانها گردد اگر گنجی نمیارزد خرابی هم نمیارزد…
چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی
چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی صورت نتوان بستن نقشی بدلارائی با نرگس مخمورت بیمست ز بیماری با زلف چلیپایت ترسست ز ترسائی مجنون سر…
چو حرفی بخوانی ز طومار عشق
چو حرفی بخوانی ز طومار عشق شود منکشف بر تو اسرار عشق بیار آب حسرت که جز سیم اشک روان نیست نقدی ببازار عشق نشانم…
چه بادست اینکه میآید که بوی یار ما دارد
چه بادست اینکه میآید که بوی یار ما دارد صبا در جیب گوئی نافهٔ مشک ختا دارد بطرف بوستان هرکس بیاد چشم میگونش مدام ار…
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید خون دل نوش اگرت آرزوی جان باید برو و مملکت کفر مسخر گردان گر ترا تختگه عالم ایمان…
ترک عالم گیر و عالم را مسخر کرده گیر
ترک عالم گیر و عالم را مسخر کرده گیر و ابلق ایام را در زیر زین آورده گیر چون ازین منزل همی باید گذشتن عاقبت…
تا چین آن دو زلف سمنسا پدید شد
تا چین آن دو زلف سمنسا پدید شد در چین هزار حلقهٔ سودا پدید شد دیشب نگار مهوش خورشید روی من بگشود برقع از رخ…
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزادست آنکه گویند که برآب نهادست جهان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر…
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور کمینه خادمهٔ بزمگاه ماست نشاط کهینه خادم خلوتسرای ماست…
به سر ماه فکنده طیلسانی
به سر ماه فکنده طیلسانی در سرو کشیده پرنیانی بر چشمهٔ آفتاب بسته از عنبر سوده سایبانی رخساره فراز سرو سیمین مانند شکفته گلستانی حوری…
بسوز سینه رسند اهل دل بذوق سماع
بسوز سینه رسند اهل دل بذوق سماع که شمع سوخته دل را از آتشست شعاع حدیث سوز درون از زبان نی بشنو ولی چو شمع…
برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئی
برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئی زان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کوئی در باغ بتم باید کز پرده برون آید ور…
بتی که طره او مجمع پریشانیست
بتی که طره او مجمع پریشانیست لب شکر شکنش گوهر بدخشانیست به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست به کفر زلف سیه فتنهٔ مسلمانیست مرا…
با عقیق لب او لعل بدخشان کم گیر
با عقیق لب او لعل بدخشان کم گیر با گل عارض او لالهٔ نعمان کم گیر سخن سرکشی سرو سهی بیش مگوی قد یارم نگر…
ایکه هر دم عنبرت بر نسترن چنبر شود
ایکه هر دم عنبرت بر نسترن چنبر شود سنبل از گل برفکن تا خانه پر عنبر شود از هزاران دل یکی را باشد استعداد عشق…