غزلیات جویای تبریزی
تهی کردم زاشک و آه امشب سینهٔ خود را
تهی کردم زاشک و آه امشب سینهٔ خود را زنقد و جنس خالی ساختم گنجینهٔ خود را بیفزاید به قدر محنت و غم رتبهٔ دلها…
تا نهاد آن مست رنگین جلوه پا در کلبه ام
تا نهاد آن مست رنگین جلوه پا در کلبه ام بال طاؤسیست هر موج هوا در کلبه ام از بناگوشی ز بس سامان فیض اندوختم…
تا زنده ام بود غم عشقش هوس مرا
تا زنده ام بود غم عشقش هوس مرا دامن زدن بر آتش دل هر نفس مرا عشق آمد و رهاند زننگ هوس مرا گردیده رزق…
پیش از آن دم که قضا در پی ایجادم بود
پیش از آن دم که قضا در پی ایجادم بود عکس رخسار تو در آینهٔ یادم بود هست دل در طلب هر چه میسر نبود…
بیدلی کو واله دیدار آن طناز ماند
بیدلی کو واله دیدار آن طناز ماند دیدهٔ حیران در فیضی به رویش باز ماند بسکه وحشت کرده از طبل تپیدنهای دل رنگ ما چون…
بی تو ساغر لخت دل چون لاله دارد در کفش
بی تو ساغر لخت دل چون لاله دارد در کفش قطرهٔ می سوزش تبخاله دارد در کفش کرده گلچین سخت بیرحمانه تاراج چمن چون جرس…
بوالهوس را راز عشق او نهفتن رسم نیست
بوالهوس را راز عشق او نهفتن رسم نیست همچنان کز عاشق دل خسته گفتن رسم نیست یک گل افشا کسی از باغ تمکینم نچید در…
به فکر نام مباش اینقدر همین زنهار
به فکر نام مباش اینقدر همین زنهار به زیر سنگ منه دست از نگین زنهار مباش بر من دل خسته خشمگین زنهار مشو مشابه گلهای…
به خلق خوش معطر ساز باغ آشنایی را
به خلق خوش معطر ساز باغ آشنایی را زدلگرمی فروزان کن چراغ آشنایی را سر و سامان دشمن بودنم با خصم کی باشد؟ ندارم من…
بگو به پیرمغان که شبها به روی میخواره درنبندد
بگو به پیرمغان که شبها به روی میخواره درنبندد که هر که بهر شکست دلها کمر ببندد، کمر نبندد شب فراقت سر تو گردم به…
بس که گوهر بر کنارم چشم خونپالا فشاند
بس که گوهر بر کنارم چشم خونپالا فشاند بینیازیم آستین چون موج بر دریا فشاند از شکفتن غنچه آب روی گلشن را فزود گوییا مشت…
بتی که برده دلم زلف عنبر بویش
بتی که برده دلم زلف عنبر بویش نشسته نکهت سنبل چو گرد بر مویش چرا دلم نکشد ناز چشم دلجویش که ناوک مژهٔ او بود…
با شیخ خانقاه می ناب می زنم
با شیخ خانقاه می ناب می زنم ساغر بطاق ابروی محراب می زنم در دیده ام خیال تو هر دم بصورتیست هر لحظه نقش تازه…
این چه بیداد است ای شمشاد قامت میکنی
این چه بیداد است ای شمشاد قامت میکنی در شکرخندی نهان شور قیامت میکنی جام بیمهریت بادا سرنگون زاهد چو چرخ بادهنوشان محبت را ملامت…
ای به قربان تو گردند کمان ابروها
ای به قربان تو گردند کمان ابروها گردش چشم تو تعلیم رم آهوها تا به کی در نظرت جلوهٔ صورت باشد حسن معنی نگر از…
آنچه هرگز محرم گوشت نشد داد من است
آنچه هرگز محرم گوشت نشد داد من است وآنچه نگذشته است در خاطر ترا یاد من است ناله می گردد تکلم بر لبم از درد…
الهی در ره فقرم شکوه پادشاهی ده
الهی در ره فقرم شکوه پادشاهی ده سرم را از خم تسلیم فر کج کلاهی ده بود لبریز صهبای گنه پیمانهٔ عمرم مرا از لخت…
آشوب جهان فتنهٔ ایام همین است
آشوب جهان فتنهٔ ایام همین است شوخی که زدل می برد آرام همین است مستانه خرامان شده آن شاخ گل امروز ای سرو زحق نگذری…
از هر که گشت محو تو مستور نیستی
از هر که گشت محو تو مستور نیستی وز هر که بست دل برخت دور نیستی باشد نقاب روی تو شرم نگاه ما چون گشت…
از صفای خاطر ما هیچکس آگاه نیست
از صفای خاطر ما هیچکس آگاه نیست عکس را در خلوت آیینهٔ ما راه نیست فارغ از قید عبادت نیست در عالم دلی این نگین…
از حیا تا رنگ رخسارت به پرواز آمده
از حیا تا رنگ رخسارت به پرواز آمده بر هوا خیل پری در جلوهٔ ناز آمده برگهای نسترن از شوخی موج نسیم فوج ارواح است…
احمد مرسل که عالم جمله در تسخیر اوست
احمد مرسل که عالم جمله در تسخیر اوست ممکنات از حلقه های چرخ در زنجیر اوست قاضی باز و کبوتر، غازی دلدل سوار تا قیامت…
هوای دشت چون افتاد در سر آن پریرو را
هوای دشت چون افتاد در سر آن پریرو را طپیدن های دل صحرا به صحرا برد آهو را حریف نکته چین را پاسداری کن چو…
هر گه پی بیداد غمت چنگ برآورد
هر گه پی بیداد غمت چنگ برآورد یاقوت صفت خون زدل سنگ برآورد صد رنگ هوس را زمحبتکدهٔ دل یک رنگی عشق تو به نیرنگ…
هر غنچه به گلشن دل مأیوس بهار است
هر غنچه به گلشن دل مأیوس بهار است هر برگ که بینی کف افسوس بهار است باد سحری بسکه بر او برگ گل افشاند هر…
نونهال من بسی از شاخ گل رعناتر است
نونهال من بسی از شاخ گل رعناتر است سرو من بسیار از شمشاد خوش بالاتر است هست خوبان را دورنگی در خور حسن و جمال…
ننگ منت بر نتابد همت مردانه ام
ننگ منت بر نتابد همت مردانه ام می رسد از آب خود مانند گوهر دانه ام همتم هرگز نشد خجلت کش احسان کمی هیچگه از…
نخل بلندی است عشق داغ تو بارش بود
نخل بلندی است عشق داغ تو بارش بود عالم دیوانگی جوش بهارش بود در ره گم گشتگی در سفر بیخودی بیدل غمدیده را یاد تو…
میرود ظلمت چو خورشید از کمین پیدا شود
میرود ظلمت چو خورشید از کمین پیدا شود غم نهان گردد چو آن نازآفرین پیدا شود در رم گم شد دل از همراهی سیل سرشک…
می به جام گل از آن رخسار زیبا ریختند
می به جام گل از آن رخسار زیبا ریختند رنگ سرو از سایهٔ آن قد رعنا ریختند خلوت دل روشن از فیض ریاضت می شود…
مگر آئینه عکس تو شد جام شراب امشب
مگر آئینه عکس تو شد جام شراب امشب که در صهبا رگ تلخی است موج ماهتاب امشب پرد پر در پر خاکستر پروانه پروانه رنگ…
مایه ای از خون دل و زگریه سامانی نداشت
مایه ای از خون دل و زگریه سامانی نداشت هر که چون مینا به بزمت چشم گریانی نداشت بر جنونم وسعت این عرصه دایم تنگ…
لعل لب او راست ز رنگین سخنی رنگ
لعل لب او راست ز رنگین سخنی رنگ چندانکه ازو یافت عقیق یمنی رنگ گردید کبود از اثر بوسه لب یار باشد گل شفتالوی او…
گل کی نهد از ناز قدم بر سر بلبل
گل کی نهد از ناز قدم بر سر بلبل باشد به چمن سایهٔ گل افسر بلبل دریاب در این باغ بهار دم عیسی غافل مشو…
گردد ز سیر صحرا کی حل مشکل ما
گردد ز سیر صحرا کی حل مشکل ما شد پردهٔ بیابان قفل در دل ما از خاک مقصد ما چون گرد درد خیزد باشد ز…
کی به گوش او کند جا ناله های زار ما
کی به گوش او کند جا ناله های زار ما سرمهٔ آواز شد خون دل افگار ما غنچه سان از شکوه گر لبریز خون دل…
کسی کو چون دل شیر است از جرأت نشان او را
کسی کو چون دل شیر است از جرأت نشان او را رود گر در بر شیران بود مهد امان او را کند طوفان به عالم…
قبای پاره نصیبش زچرخ مینایی است
قبای پاره نصیبش زچرخ مینایی است همیشه هرکه چو گل در پی خودآرایی است بغیر من به خیال کسی گذار مکن به سیر خلوت دلها…
غیر رسوایی چه حاصل از بیان ما به ما
غیر رسوایی چه حاصل از بیان ما به ما سوز دل روشن چو شمع ست از زبان ما به ما شمع آسا آتش افتد از…
غافلی کز جور خواهی شیشهٔ دلها شکست
غافلی کز جور خواهی شیشهٔ دلها شکست می رسد ظالم نخست از موج بر دریا شکست خنده کمتر کن که می میرد دل از جوش…
عجب ز غنچه به آن لعل همسری کردن
عجب ز غنچه به آن لعل همسری کردن به این دهن به لب او برابری کردن نموده سر مکافات شیشهٔ ساعت به دست با چو…
صفای پیکرت آئینه دار مهتاب است
صفای پیکرت آئینه دار مهتاب است گل از رخ تو حیب و کنار مهتاب است چمن چمن گل رنگ است بی تو در پرواز بیا…
شوخ بیدادگری همچو تو در عالم نیست
شوخ بیدادگری همچو تو در عالم نیست پریی مثل تو در نوع بنی آدم نیست آب و رنگ چمن حسن فزاید زحیا بر گل رو…
شد بهار و گشت عالم گلستان، ما همچنان
شد بهار و گشت عالم گلستان، ما همچنان کرد گل از خاک اسرار نهان، ما همچنان شبنم از شب زنده داری تکیه بر خورشید زد…
شاهد اقبال در آغوش رندان خفته است
شاهد اقبال در آغوش رندان خفته است دولت بیدار زیرپای مستان خفته است در حقیقت کمتر از شمشیر خوابانیده نیست وای بر قاتل اگر تیغ…
سرشته اند ز فیض هوای صبح تنش
سرشته اند ز فیض هوای صبح تنش زموج پرتو ما هست تار پیرهنش تپد شهید نگاه تو در لحد تا حشر کنی ز پردهٔ چشم…
ساز شد در پردهٔ خاموشی آخر جنگ من
ساز شد در پردهٔ خاموشی آخر جنگ من با صدای دل طپیدن شد بلند آهنگ من بی لب لعل تو عکس چهره ام در جام…
زفیض فکر شب ها چون به دور شمع، پروانه
زفیض فکر شب ها چون به دور شمع، پروانه به گرد خاطرم گردند معنی های بیگانه بتابد نور حسن ازدیده بر دلهای دیوانه چو بر…
زبان که منصب او پادشاهی سخن است
زبان که منصب او پادشاهی سخن است مدام بر در دل در گدایی سخن است مرا کلام مسلسل کشیده در زنجیر کمند صید دل من…
ز روز حشر شهید ترا چه بیم بود
ز روز حشر شهید ترا چه بیم بود در دو لخت بهشت از دل دو نیم بود به روی لالهٔ داغ درون بغلتد آه چو…