هرگز صدا نبرده در این بزم ره به گوش

هرگز صدا نبرده در این بزم ره به گوش افتاده است رسم فغان همنشین خموش نامم شنید غیر و سرافکنده شد روان چون سگ که…

ادامه مطلب

هر کس ز تو چشم کام دارد

هر کس ز تو چشم کام دارد بیچاره خیال خام دارد دور از تو کسی که باده نوش است افشردهٔ دل به جام دارد امروز…

ادامه مطلب

نیست تنها بی‌رخت دشمن گریبان ناله‌ام

نیست تنها بی‌رخت دشمن گریبان ناله‌ام رخنه اندازد جرس‌آسا به دامان ناله‌ام همره من گر شوی در گلستان جوش گل است غنچه را از بس…

ادامه مطلب

نه همین رشک رخ و زلفش گل و سنبل گداخت

نه همین رشک رخ و زلفش گل و سنبل گداخت خاک پای باغ را تا ریشه های گل گداخت از هوای گلستان صاف طراوت می…

ادامه مطلب

نصیبی گر زسوز سینه ام می بود مجنون را

نصیبی گر زسوز سینه ام می بود مجنون را زابر چشم تر دریای خون می کرد هامون را دمی گر پشتگرمی از بسوی باده می…

ادامه مطلب

ناخنی گر می زند بر دل نوای سازهاست

ناخنی گر می زند بر دل نوای سازهاست گر بود حسنی نهان در پردهٔ آوازهاست پنبهٔ غفلت اگر برداری از گوش دلت هر گیاهی کز…

ادامه مطلب

می رباید خط روی لاله گونم بیشتر

می رباید خط روی لاله گونم بیشتر در بهاران می شود سوز جنونم بیشتر لحظه ای بنشین نمی خواهم شود آتش بلند می شود از…

ادامه مطلب

من که در سیر گلم بیخودی مل باشد

من که در سیر گلم بیخودی مل باشد می و پیمانه ام از بوی گل و گل باشد خودنما گشته سر زلف تو از هر…

ادامه مطلب

مردم و مهر ترا در دل نهان دارم هنوز

مردم و مهر ترا در دل نهان دارم هنوز از سر خاکم چنین مگذر که جان دارم هنوز نالهٔ پهلو شکافی، بسکه لبریز غمم چون…

ادامه مطلب

ما خاک ره جلوه آن سرو روانیم

ما خاک ره جلوه آن سرو روانیم دل داده و جان باخته اش از دل و جانیم از سیل سرابست خطر خانهٔ ما را چون…

ادامه مطلب

گلشن در این بهار نه تنها شکفته است

گلشن در این بهار نه تنها شکفته است کهسار و شهر و بیشه و صحرا شکفته است شکر خدا که باز ز فیض بهار دهر…

ادامه مطلب

گرنه از جوش نزاکت بر تنش سنگین بود

گرنه از جوش نزاکت بر تنش سنگین بود تار و پود پیرهن از رشتهٔ جانش کنم منصب مشعل فروزی داده عشقش سینه را شمعها از…

ادامه مطلب

گر از بحرین چشمم ابر نیسان مایه ور می شد

گر از بحرین چشمم ابر نیسان مایه ور می شد صدف تفسنده مجمر می شد و اخگر گهر می شد خوش آن روزی که از…

ادامه مطلب

کردی چو کباب ستم عشوه گری چند

کردی چو کباب ستم عشوه گری چند یابی نمک گریهٔ خونین جگری چند در راه تمنای تو بی پا و سری چند از دیده برون…

ادامه مطلب

کام دل از لب شکرشکنی شیرین کن

کام دل از لب شکرشکنی شیرین کن وصف آن تنگ شکرگو سخنی شیرین کن دادهٔ حق بتو گر تلخی کامست منال هر دم از شکر…

ادامه مطلب

فصل بهاران شده ساغر بگیر

فصل بهاران شده ساغر بگیر از بط می خون کبوتر بگیر زین رخ چشمی که ترا داده اند خرده به گل نکته به عبهر بگیر…

ادامه مطلب

غمی به خاطرم از بیش و کم نمی آید

غمی به خاطرم از بیش و کم نمی آید به هر دلی که رضاجوست غم نمی آید به هر چه می کنی، امیدوار بخشش باش!‏…

ادامه مطلب

عشقم غلام خویش ز بخت سعید کرد

عشقم غلام خویش ز بخت سعید کرد از فیض رنگ زرد مرا زر خرید کرد هر کس گرفت روزه در این نشئه از حرام چون…

ادامه مطلب

صید خلق اهل ریا در گوشه گیری دیده اند

صید خلق اهل ریا در گوشه گیری دیده اند دامن خود را از آن چون دام ماهی چیده اند مولوی پر تکیه بر علمت مکن…

ادامه مطلب

شور در زیر فلک زان لعل میگون شد بلند

شور در زیر فلک زان لعل میگون شد بلند در جهان غوغا از آن بالای موزون شد بلند سایهٔ نعلی ست در هنگام جولانش هلال…

ادامه مطلب

شدم پیر و همان مغلوب نفس غفلت آیینم

شدم پیر و همان مغلوب نفس غفلت آیینم همان همچون شرر در خاره مست خواب سنگینم عجب دارم که لعلش آشنایی با لبم جوید مگر…

ادامه مطلب

شب که در ساغر شراب ارغوان افکنده بود

شب که در ساغر شراب ارغوان افکنده بود پیش رویش باده را آتش بجان افکنده بود بکر معنی کز زبانم برگ جلوه ساز از قماش…

ادامه مطلب

سرگرانی زلف جانان با خط شبرنگ داشت

سرگرانی زلف جانان با خط شبرنگ داشت از پریشانی همی با سایهٔ خود جنگ داشت حسن مستور تو از جامی که پنهان می زدی شمع…

ادامه مطلب

سبز در خون جگر شد ریشهٔ اندیشه ام

سبز در خون جگر شد ریشهٔ اندیشه ام ناخن شیر است برگ بیشهٔ اندیشه ام می کند تا دامن گردون ترشح خون دل بشکند از…

ادامه مطلب

زمین ز بار غم ما همین نه در ماند

زمین ز بار غم ما همین نه در ماند اگر به کوه برآییم از کمر ماند ز سیر خمکدهٔ عشق سرخوش آمده ایم کدام باده…

ادامه مطلب

زحال من چسان آگاه گردد شوخ خودکامم

زحال من چسان آگاه گردد شوخ خودکامم که قاصد را بلب ماند نی شد ناله پیغامم چنان سیل سرشکم کرده طوفان در شب هجران که…

ادامه مطلب

ز فیض نور معنی شام اهل دل سحر باشد

ز فیض نور معنی شام اهل دل سحر باشد چراغ خلوتم از خویش روشن چون گهر باشد ز بس از خویشتن رفتند در بزم تو…

ادامه مطلب

ز بیدردان مرا وا می نماید زخم پنهانم

ز بیدردان مرا وا می نماید زخم پنهانم که لبهایش بهم چسبیده از شیرینی جانم به رنگ صبح شد پاشیده از بس در دل شبها…

ادامه مطلب

رنگین کنی زخون جگر گر خیال را

رنگین کنی زخون جگر گر خیال را شاید که دلنشین شود اهل کمال را در پیش قامت تو چو بید موله است سر بر زمین…

ادامه مطلب

رخی زآتش می رشک ایمن ست ترا

رخی زآتش می رشک ایمن ست ترا چراغ بزم ز روی تو روشن است ترا به پیچ و تاب اگر تن دهی چو جوهر تیغ…

ادامه مطلب

دور از تو هر لبی که می ناب خورده است

دور از تو هر لبی که می ناب خورده است لب نیست لختی از دل خوناب خورده است اشکم ز دیدهٔ بیضهٔ طوطی فرو چکد…

ادامه مطلب

دل گرفتار است تا گردآور سیم و زر است

دل گرفتار است تا گردآور سیم و زر است بلبل ما در قفس چون غنچه از بال و پر است نالهٔ عاشق بقدر درد می…

ادامه مطلب

دل را گشاد کار ز فیض دماغ ماست

دل را گشاد کار ز فیض دماغ ماست این قفل را کلید ز خط ایاغ ماست پاشیدن از خجالت رخسار او به خاک طور نیازپاشی…

ادامه مطلب

دل از عشق مجازی کی مرا مسرور می‌گردد

دل از عشق مجازی کی مرا مسرور می‌گردد که این پروانه دایم گرد شمع طور می‌گردد گزند از پهلوی خود می‌رسد ارباب خواهش را دل…

ادامه مطلب

در گلویم بی‌تو هردم آب می‌گردد گره

در گلویم بی‌تو هردم آب می‌گردد گره آرزوها در دل بی‌تاب می‌گردد گره گر خیال چین ابرویش کنم در سینه‌ام چون انار ز درد دل…

ادامه مطلب

در دیاری که دلم عاشقی آموخته بود

در دیاری که دلم عاشقی آموخته بود خوی دل آب و هوایش سوخته بود پرتو شمع برون رفت چو دود از روزن بسکه از جوش…

ادامه مطلب

در تماشای رخت تاب و توان از ما نیست

در تماشای رخت تاب و توان از ما نیست در ره شوق به جان تو که جان از نیست موج را صورت هستی نبود جز…

ادامه مطلب

خیال تندخویی با دلم سر می‌کند بازی

خیال تندخویی با دلم سر می‌کند بازی که از شوخی به جای گل به اخگر می‌کند بازی ز غیرت فوج فوج رنگ در پرواز اندازم…

ادامه مطلب

خلعت بی طمعی زیب هنرور باشد

خلعت بی طمعی زیب هنرور باشد آبرو شمع نهانخانه گوهر باشد صبح از صدق صفا فیض جهانگیری یافت هر که دل را کند آیینه سکندر…

ادامه مطلب

حسن معنی را وی بینا ز نادیدن به خویش

حسن معنی را وی بینا ز نادیدن به خویش گنجها در خویشتن یابی ز نسپردن به خویش خودفروشی را رواج از تست در بازار دهر…

ادامه مطلب

چون سر راه تو گیرم دادخواه از دست تو

چون سر راه تو گیرم دادخواه از دست تو گویی این نالش ز دست کیست آه از دست تو از فشار پنجهٔ جورت چه مالش‌ها…

ادامه مطلب

چو شمع بزم حسن روستایی

چو شمع بزم حسن روستایی رود آخر به چشم از خودنمایی یک امشب شمع خلوتخانه ام باش که باشد آشنای روشنایی به گرد معنی بیگانه…

ادامه مطلب

چو از فکر کام تو حاصل شود

چو از فکر کام تو حاصل شود زبان خار پیراهن دل شود بود دست گل باز چون آینه به آن آینه رو مقابل شود از…

ادامه مطلب

چنان به پیش فلک نالم از غمت شب‌ها

چنان به پیش فلک نالم از غمت شب‌ها که خون دل می‌چکد از دیده‌های کوکب‌ها چو بسته خون دلم را به خویش می‌آرد برای خنده…

ادامه مطلب

چراغ دودهٔ مجد و علا امام حسین

چراغ دودهٔ مجد و علا امام حسین فروغ دیدهٔ شیر خدا امام حسین غریق لجهٔ کرب و بلا، شه مظلوم شهید تشنه لب کربلا امام…

ادامه مطلب

تو و مستی و ناز و عشوه و مغرور خود بودن

تو و مستی و ناز و عشوه و مغرور خود بودن من و بی طاقتی و راه صحرا و نیاسودن من و گریان چو ابر…

ادامه مطلب

ترا دو ابروی پیوسته بر جبین شکفته

ترا دو ابروی پیوسته بر جبین شکفته بود چو مطلع برجسته در زمین شکفته مجو کدورت اطن زهم نشین شکفته که هست آینهٔ روی دل…

ادامه مطلب

تا کام خواهش از می بی غش گرفته است

تا کام خواهش از می بی غش گرفته است برگ گلی است لعل تو کآتش گرفته است شب تا سحر هوازدهٔ آرزوی تست گر غنچه…

ادامه مطلب

تا به معراج فنا یعنی شهادتگاه عشق

تا به معراج فنا یعنی شهادتگاه عشق بال و پر از شعله مانند شرر می خواستیم شوخ چشمی را ز حد برداشت شمع بزم یار…

ادامه مطلب

پا ز سر در ره شوقش چو شرر باید کرد

پا ز سر در ره شوقش چو شرر باید کرد خردهٔ جان به کف از خویش سفر باید کرد این شکرخند کز ابنای زمان می…

ادامه مطلب