غزلیات بلند اقبال
از مژه سنان داری وجوشن به بر ازمو
از مژه سنان داری وجوشن به بر ازمو ز ابرو بودت خنجر ومغفر بسر از مو در فارس همه خاک زمین نافه چین شد از…
از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای
از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای همچو من گویا اسیر عشق جانان گشته ای گوشه گیری داشتی از خلق می بینم…
همچو چشم آن صنم بی باده مستی می کنم
همچو چشم آن صنم بی باده مستی می کنم چون دهانش نیستم دعوی هستی می کنم نیستم آگه که کافر یا مسلمانم ولی این قدر…
نوشته حاشیه صفحه جمال توخط
نوشته حاشیه صفحه جمال توخط که هر که پیش تودم زد زحسن کرده غلط خط عذار تو داردخواص مهر گیاه فزوده عشق ولی بررخت دمیده…
نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده برداری
نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده برداری نروید سرو در بستان به بستان گر گذار آری توئی آن بت که دین بت پرستی را دهند…
من پی دلبر واو را بر دل منزل بود
من پی دلبر واو را بر دل منزل بود دل بیهوش مرا بین چه عجب غافل بود تحفه ای از دل وجان در برجانان بردم…
مدار باک ز تکفیر و بیم از توبیخ
مدار باک ز تکفیر و بیم از توبیخ بکن به شیشه می ریشه غم از بن و بیخ مگر نه چشم تومست است و کرده…
گمان مکن که اگر بد کند کسی به کسی
گمان مکن که اگر بد کند کسی به کسی به روزگار نصیبش خوشی شود نفسی ز این و آن چو بری مال باش واقف حال…
گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمت
گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمت گفتم علیل و زارم گفتا شفا دهیمت گفتم که شدجدایی سر بار بینوایی گفتا مدار اندوه برگ ونوا…
گر توگوئی بت پرستم بت پرستی میکنم
گر توگوئی بت پرستم بت پرستی میکنم ور توسازی نیستم دعوی هستی می کنم می کشان مستی اگر از نشئه می کنند من به عشق…
فغان که یار ندارد به ما سر یاری
فغان که یار ندارد به ما سر یاری مگر کندمددی فضل حضرت باری سفیدگشت مرا موی در سیه بختی امان ز گردش گردون و چرخ…
عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای
عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای کس نداند به چه تدبیر و فنی ساخته ای آزر از سنگ بت ار ساخت تو خود ای…
شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن
شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامن کان سرو قد کند جا شاید به دامن من از خلق می شنیدم ز آهن پری…
ساقی به یاد چشم وی برخیز وده جام میم
ساقی به یاد چشم وی برخیز وده جام میم مطرب دلم داردفغان حاجت نباشد بر نیم می خوش بوداز دست وی بی وی نبخشد نشئه…
ز مو قیمت مشک وعنبر شکسته
ز مو قیمت مشک وعنبر شکسته به لب نرخ قند مکرر شکسته چه پرسی دلم ازچه بشکسته در بر دلم در بر از دست دلبر…
روز است وآفتاب است شمع و چراغ جوئیم
روز است وآفتاب است شمع و چراغ جوئیم دلبر بر دل ماست واز اوسراغ جوئیم غافل که خضر بر خلق از حق دلیل راه است…
دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگو
دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگو پژمرده گردید او ز من آزرده گشتم من از او گفتم بیا شو منزوی تاکی…
دلبری می کند آن شوخ پری رو که مپرس
دلبری می کند آن شوخ پری رو که مپرس ساحری می کند از نرگس جادو که مپرس رخنه در دین کنداز ناوک مژگان که مگو…
دل را اسیر زلف گروه گیر می کند
دل را اسیر زلف گروه گیر می کند دیوانه را علاج به زنجیر می کند باید ز چشم و ابروی دلبر حذر نمود ترک است…
دردا که هیچکس نبود دادرس مرا
دردا که هیچکس نبود دادرس مرا آوخ که یاوری نکند هیچکس مرا دست قضا شکسته مرا بال و پر دگر جا داده اند از چه…
در آئینه بر عارض خود نظر کن
در آئینه بر عارض خود نظر کن دلت را ز حال دل ما خبر کن بزن شانه بر چین گیسوی مشکین چوچین فارس را هم…
خرم آندم که از این بزم جهان برخیزم
خرم آندم که از این بزم جهان برخیزم همه جانان شوم و از سر جان برخیزم سر به زانو همه رندان به عزا بنشینند من…
چه بد آغاز وسرانجام چه خواهدبودن
چه بد آغاز وسرانجام چه خواهدبودن ثمر صبح اثر شام چه خواهد بودن بودم اول به کجا میروم آخر به کجا ماحصل از من گمنام…
چرا با دیگران مهر و وفا با من ستم داری
چرا با دیگران مهر و وفا با من ستم داری مرا پیوسته خوار و این و آن محترم داری هر آن حسنی که خوبان راست…
توچرا اینهمه بدخو شده ای
توچرا اینهمه بدخو شده ای تلخ گوگشته ترش روشده ای همچو شیری به نظر درگه خشم اگر ازچشم چوآهو شده ای بی سبب از من…
تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری
تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری هم ز کفر آسوده ام فرمود وهم از دین بری حاش لله آدمیزاد این چنین کی…
بی وفایی چو تو درعالم نیست
بی وفایی چو تو درعالم نیست حاصل از عشق توام جز غم نیست غمی از مردن ما نیست تو را زآنکه در خیل توچون ما…
به جمال توگشته دل مایل
به جمال توگشته دل مایل صد هزار آفرین به دیده ودل دل وجان هر دورا دهد آسان عاشقت را است دوریت مشکل نه به بر…
بت پرستی می کنم جا در کلیسا گر کنی
بت پرستی می کنم جا در کلیسا گر کنی کعبه خواهد شد کلیسا منزل آنجا گر کنی از رخ زیبا ید بیضای موسی باشدت نی…
این کیست که آفت زن و مرداست
این کیست که آفت زن و مرداست نازک اندام وناز پرورد است از زلف چو سنبل وبه خط ریحان از قد چوصنوبر وبه رخ ورد…
ای دل بیا برای تو دارم بشارتی
ای دل بیا برای تو دارم بشارتی ابروی یار کرده به قتلت اشارتی گفتم که بوسه ای ز لبت نذرما نما دشنام داد لیک به…
آن سرو قد به سیر گل و لاله میرود
آن سرو قد به سیر گل و لاله میرود وز تاب می ز نسترنش ژاله می رود تا گل ز نسبت رخ تورنگ و بو…
آشوب شهری شورجهانی
آشوب شهری شورجهانی ماه زمینی شاه زمانی از رخ عدوی اسلام وکفری وز قد بلای پیر وجوانی هم سست عهدی هم سخت روئی درتلخ گوئی…
از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید
از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید قسم به جان تودل از برم بری گردید مگر به قد تودل داشت الفتی زازل که…
همچو چهرت کی بود آتش چوزلفت دودکی
همچو چهرت کی بود آتش چوزلفت دودکی ز آتش ودودت جز آب چشم دیده سودکی گه زره سازی در آتش گه به گل بازی کند…
نه همی حسن چهره دارددوست
نه همی حسن چهره دارددوست کآنچه حسن است درجهان با اوست حسن دلبر نباشد از خط و خال چه بری لذت از گل ار بی…
نمیدانم چه شور است این ز عشق دوست در دلها
نمیدانم چه شور است این ز عشق دوست در دلها که شیرینکام از او هستند مجنونها و عاقلها به خود گفتم زعشق آسان شود هر…
من پیرم و دل مرده تو داری به جبین چین
من پیرم و دل مرده تو داری به جبین چین من خون جگر خورده بود لعل تو رنگین دامان من از اشک چو چرخ است…
مردمان بینند کز چشمم همی خون می رود
مردمان بینند کز چشمم همی خون می رود کس نداند از کجا می آید وچون می رود پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و…
گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی داغی به دل زارم از این درد نهادی بگشودهر آن عقده که اندر دل ما بود بستی چو به…
گفتم بده بوسی ز لب گفتا زر وسیم توکو
گفتم بده بوسی ز لب گفتا زر وسیم توکو گفتم که جان دارم به کف گفتا که تسلیم توکو گفتم به رویت عاشقم کم جور…
کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین را
کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین را نمائی چند بی سامان همی دلهای مسکین را به هر سوکامدی از مشک تاتار…
فراق یار چه دانی چه می کندبا من
فراق یار چه دانی چه می کندبا من به جان من زند آتش بر آتشم دامن چنان شود که نماند دگر نم اندر یم ز…
عاشق روی نگارم کفر چه ایمان چه
عاشق روی نگارم کفر چه ایمان چه خاکسار کوی یارم باغ چه بستان چه هر که را یوسف رخی گردد عزیز مصر دل دهر او…
شب از خیال روی توخوابم نمی برد
شب از خیال روی توخوابم نمی برد در حیرتم ز گریه که آبم نمی برد دارم دلی کباب ولی چشمش از غرور مست است ودست…
ساقیا خیز وده از باده به من جامی چند
ساقیا خیز وده از باده به من جامی چند کن مرا هست وز خود بی خبر ایامی چند زاهدان منع من از عشق رخ دوست…
زد سر زلف خود آن دلبر که اکنون دل ببر
زد سر زلف خود آن دلبر که اکنون دل ببر هر که جان دارد به تن از دست اوچون دل ببر دلبری آموخت لیلی از…
روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته ای
روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته ای یاگرو رخشندگی را با رخ او بسته ای نیست کس را تاب کاندازد نظر بر آفتاب برقع از…
دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت
دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت تندوآهسته تر از باد سحر آمد ورفت زیست نمود دمی تاکه ببینم رخ او چون خیالی که…
دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند
دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند عاشقان هم چشم از آن وهم از این بسته اند هر کجا مرغ دلی باشد اسیر…