غزلیات اهلی شیرازی
از خواب جامه چاک و پریشان برآمده
از خواب جامه چاک و پریشان برآمده صبح قیامتش ز گریبان برآمده ای مردم دو دیده به کشتی چشم من بنشین که از فراق تو…
از بسکه می وصلت بیرون رود از دستم
از بسکه می وصلت بیرون رود از دستم روزیکه ترا بینم تا روز دگر مستم ای آفت جان و دل دارم ز تو صد منت…
در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خورد
در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خورد وه که زان روی عرقناک دلم آبی خورد در خیال خم آن طاق دو ابرو…
در جان و دل بیک نگه آن شوخ راه کرد
در جان و دل بیک نگه آن شوخ راه کرد آنشوخ هرچه کرد هم از یک نگاه کرد ای شاه حسن در دل ویران ز…
خوشم به هجر تو گر وصل صد حضور آرد
خوشم به هجر تو گر وصل صد حضور آرد که این صفای دل افزاید آن غرور آرد درآ بصحبت مستان که شمع قامت تو بیکقدم…
خورشیدوار هرکه دلش سوخت داغ او
خورشیدوار هرکه دلش سوخت داغ او عالم فروز تا به ابد شد چراغ او سلطان عشق مهر سلیمان دهد به دیو گر باد تخت و…
خواهم شبی بیایی و مهمان من شوی
خواهم شبی بیایی و مهمان من شوی تا حال من ببینی و حیران من شوی بیگانگی مکن که دل و جان خویشتن زان داده ام…
حیات تشنه لبان وصل آن مسیح دم است
حیات تشنه لبان وصل آن مسیح دم است که با وجود لبش آب زندگی عدم است گناه کاسه زدن شیخ را چو غنچه نهان گناه…
چون گل روی تو را آتش می تاب دهد
چون گل روی تو را آتش می تاب دهد عارض پر عرقت چشم مرا آب دهد سوی مسجد مرو ای قبله من ورنه امام رو…
چو وقت گریه کردن رو نهم بر سوی دیوارش
چو وقت گریه کردن رو نهم بر سوی دیوارش شوم بهوش و باز آیم بهوش از بوی دیوارش چون مراغ بسملم گر افکند از کوی…
چو خستگان ز درد دل گشاد مییابند
چو خستگان ز درد دل گشاد مییابند ز نامرادی از این در مراد مییابند ز باغ روی تو عشاق گل کجا چینند همین بس است…
چنین حسن و ملاحت با ملک نیست
چنین حسن و ملاحت با ملک نیست ملک را حسن اگر هست این نمک نیست گل خوبان چو گل عنبر سرشت است ولی بوی وفا…
چشمه نوش نوخطان مهر گیابر آورد
چشمه نوش نوخطان مهر گیابر آورد چشمه چشم عاشقان خار بلا بر آورد چند نهیم بر زمین روی نیاز بهر او چند بر آسمان کسی…
جمال شمع چو خورشید عالم افروزست
جمال شمع چو خورشید عالم افروزست ستاره سوخت پروانه سیه روزست لبت که آب حیات است ببر تشنه لبان ببخت من چو رسید آتش جگر…
جان دادن از وفا هنر کوهکن بس است
جان دادن از وفا هنر کوهکن بس است حاجت بقصه نیست همین یکسخن بس است ساقی رواج مدرسه و خانقه شکست درصد هزار بتکده یک…
تو در چمن چو نباشی گل و سمن چکنم
تو در چمن چو نباشی گل و سمن چکنم کجا برم گل و نظاره چمن چکنم گل آتشی است پی سوز عاشقان بیتو منش بدامن…
تشریف کرامت اگر از لطف الهی است
تشریف کرامت اگر از لطف الهی است پشمینه مارا چه کم از اطلس شاهی است گر نامه سفیدی سببش توبه ز عشق است این نامه…
تا کی بغیر گویی من چشم و گوش باشم
تا کی بغیر گویی من چشم و گوش باشم من هم زبان برآرم تا کی خموش باشم من خاک آستانم گر مدعی غلامست این خاکساریم…
تا تو زیر پوست همچون گرگی ای پشمینه پوش
تا تو زیر پوست همچون گرگی ای پشمینه پوش دوری از یوسف بکش ای خرقه پشمین ز دوش از جوانان ما جوانمردی ز ساقی یافتیم…
پیش اغیار آن پریرخ تا دو سنبل شانه کرد
پیش اغیار آن پریرخ تا دو سنبل شانه کرد هردو عالم را پریشان بر دل دیوانه کرد روی و مویش فتنه اما چشم او مردم…
بیمارم و لب تشنه و از قافله مانده
بیمارم و لب تشنه و از قافله مانده آبی که بود در جگرم ز آبله مانده بگشا سر آن زلف چو زنجیر و نگه کن…
بود از ازلم درد تو وین درد همان است
بود از ازلم درد تو وین درد همان است عشقت ز ازل هرکه رقم کرد همان است هرچند بهار آمد و ایام خزان رفت عشاق…
به خلوت بهل شیخ دل مرده را
به خلوت بهل شیخ دل مرده را که دوزخ بهشت است افسرده را دل زاهد از می کجا بشکفد شکفتن محال است پژمره را اگر…
بصد کرشمه مهرم شکار خود کردی
بصد کرشمه مهرم شکار خود کردی کنون کناره گرفتی که کار خود کردی کس از بهار جوانی ندید در عالم جوانیی که تو در نوبهار…
بس گل شکفت و کرد خزان نوبهار خویش
بس گل شکفت و کرد خزان نوبهار خویش حسن تو همچو صورت چین برقرار خویش از بسکه بی تو شب همه شب گریه میکنم شرمنده…
بخدا که بزم ما را ز غم تو شامگاهی
بخدا که بزم ما را ز غم تو شامگاهی نفروخت هیچ شمعی که نکشتمش بآهی چه خوش آنکه میگذشتی سوی من بناز و کردی چه…
بازآمدی که شمع دل افروزیم دگر
بازآمدی که شمع دل افروزیم دگر کشتی و زنده کردی و می سوزیم دگر چرخم بروز هجر تو صد جام زهر داد یارب مباد روزی…
با قبای آل چون برقی بمیدان تاختی
با قبای آل چون برقی بمیدان تاختی در صف چابک سواران آتشی انداختی آمدی با روی چون گل در صف بازار حسن صد چو یوسف…
ایگل که غم عاشق مدهوش نداری
ایگل که غم عاشق مدهوش نداری تا چند بنالیم و بما گوش نداری افسرده دل امشب من از آنم که تو ایشمع از گرمی می…
ای همنفسان دست ز ما باز گذارید
ای همنفسان دست ز ما باز گذارید کار دل ما را بخدا باز گذارید دستش چه گرفتید گرم میکشد از جور من دانم و آن…
ای ز خورشید رخت هر ساعتم سوزی دگر
ای ز خورشید رخت هر ساعتم سوزی دگر مهر تو سوزنده تر هر روز از روزی دگر بس نبودت خوی بدجانان که بهر سوز من…
ای بیتو از خون بسته گل مژگان من بر خارها
ای بیتو از خون بسته گل مژگان من بر خارها خار است دور از روی تو در چشم من گلزارها هرچند کز آب بقا باشد…
آنی که فتنها همه از یک نگاه تست
آنی که فتنها همه از یک نگاه تست عالم خراب کرده چشم سیاه تست روشن ترست شام من از صبح دیگران وین روشناییم ز رخ…
آن عید مشتاقان که من قربان او صد جان کنم
آن عید مشتاقان که من قربان او صد جان کنم یکبار اگر نامش برم صد بار جان قربان کنم من بت پرست و عاشقم اما…
امید خلق باقبال و دولت خویش است
امید خلق باقبال و دولت خویش است امید ما بغم و درد و حسرت خویش است اسیر محنت عشق از هوای راحت وصل اسیر نیست…