غزلیات اهلی شیرازی
یکشب که در فراق جمال تو دلبرست
یکشب که در فراق جمال تو دلبرست باصد هزار روز قیامت برابرست با دوست گر سخن ز مسیحا رود خموش کز هرچه میرود سخن دوست…
یا مکن قول بتان گوش و بما خرده مگیر
یا مکن قول بتان گوش و بما خرده مگیر یا زما هم سخنی بشنو و عذری بپذیر به گرفتاری عاشق نتوان طعنه زدن چکند گر…
هیچ لب تشنه به میخانه سری بر نکند
هیچ لب تشنه به میخانه سری بر نکند گر لبی از کرم پیر مغان تر نکند توسن ناز مکن زین پی گلگشت چمن تا صبا…
هرگز هوس سایه ام از فر هما نیست
هرگز هوس سایه ام از فر هما نیست عاشق که بود سایه نشین مرد بلا نیست کس را نبود این غم جان سوز که ماراست…
هرکه را از چشم تر اشکی به دامن میچکد
هرکه را از چشم تر اشکی به دامن میچکد قطره خونی است گویی کز دل من میچکد تا به سوزن دوستی میدوزم یک چاک دل…
هر کو ندید خواب و نداند که خورد چیست
هر کو ندید خواب و نداند که خورد چیست داند چو من که عشق چه چیزست و درد چیست ای شاخ گل بسوختم از غیرت…
هجران گذشت و نوبت دیدن رسید باز
هجران گذشت و نوبت دیدن رسید باز نور دو دیده کوری دشمن رسید باز شکر خدا که طایر دولت شکار شد شهباز عاشقان به نشیمن…
نور دو چشم کز برم بریده رفته است
نور دو چشم کز برم بریده رفته است هیچ نمی رود زدل گرچه زدیده رفته است پای بدامن کفن زان نکشد شهید عشق کز سر…
نقد دلم چو غنچه به مستی ز دست شد
نقد دلم چو غنچه به مستی ز دست شد دست و دلش گشاده شود هرکه مست شد تسلیم شو که جان به طپیدن نمیبرد صیدی…
ندارم چاره یی جانا که با لعلت در آمیزم
ندارم چاره یی جانا که با لعلت در آمیزم مگر آن کز سر جان چون خط سبز تو برخیزم پی نظاره تا باری سر از…
ناچار اگر دمی ز سر کوی او روم
ناچار اگر دمی ز سر کوی او روم جویم بهانه یی که دگر سوی اوروم یا رب شکسته پای کنم در مقام صبر تا کی…
منعت نکنم گر ببد اندیش نشینی
منعت نکنم گر ببد اندیش نشینی ترسم که به رغم من از آن بیش نشینی غم نیست بمن گر ننشینی غم از آنست کز من…
من دردمند و ناتوان او سرکش و خونخواره هم
من دردمند و ناتوان او سرکش و خونخواره هم حالم خراب از جور او کار دل بیچاره هم هجرش همه محنت بود وصل آتش حسرت…
معلم، آن گل نو را به خار و خس مگذار
معلم، آن گل نو را به خار و خس مگذار چو با منش نگذاری به هیچکس مگذار رخی که از دم گرمم چو شمع روشن…
مرید ما شو ایشیخ اگر باما دمی باشی
مرید ما شو ایشیخ اگر باما دمی باشی سگ رندان شوی بهتر که خود سر آدمی باشی حریم کعبه وصلش نبندد در بروی کس چرا…
مرا حیات ابد از لبت هوس باشد
مرا حیات ابد از لبت هوس باشد که می گر آب حیات است یک نفس باشد بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاق کسی…
مجاورم چو سگان بهر پارس در کویت
مجاورم چو سگان بهر پارس در کویت فرشته را نگذارم که بگذرد سویت چه جای آنکه به بیگانه بینمت همدم که جان خویش نخواهم که…
ما تحمل بر جفاهای تو ای گل میکنیم
ما تحمل بر جفاهای تو ای گل میکنیم گر به خواری هم آن هم تحمل میکنیم حق گواه ماست در صدق محبت با بتان ناکسی…
گیرم دل من از غم دیوانه زیست باری
گیرم دل من از غم دیوانه زیست باری در عالم از غم دل وارسته کیست باری ایشمع از آن پریرو و دیوانه گر نگشتی این…
گمره شدیم بسکه بره مست رفته ایم
گمره شدیم بسکه بره مست رفته ایم یارب تو دست گیر که از دست رفته ایم رفتیم از آستان تو در سجده حرم با همت…
گرفتم آنکه بشکل تو دیگری باشد
گرفتم آنکه بشکل تو دیگری باشد کجا بشیوه ناز تو دلبری باشد تو گر کنی ز شهیدان خویش روزی یاد قیامتی شود و روز محشری…
گرچه در پای تو ای شمع بسی سوختهاند
گرچه در پای تو ای شمع بسی سوختهاند همه این سوختگیها ز من آموختهاند عاشقان از غم خال تو چو موران حریص در درون خرمنی…
گر کند ابر کرم میل تن خاکی ما
گر کند ابر کرم میل تن خاکی ما چه تفاوت کند آلودگی و پاکی ما ما بدیدار توای ساقی جان دلشادیم نه که از هستی…
گر سگان تو انیس من محزون شده اند
گر سگان تو انیس من محزون شده اند آهوانند که همصحبت مجنون شده اند ایکه در حلقه بزم طربی یاد آور زان اسیران که درین…
گر به فانوس خیال آیی چو شمع اغیار را
گر به فانوس خیال آیی چو شمع اغیار را در سماع آرد رخت صد صورت دیوار را لاف خوبی گر زند گلزار پیش روی تو…
کی مدعی نهد سر در سجده نکویان
کی مدعی نهد سر در سجده نکویان از دیو بر نیاید کار فرشته خویان چون من شهید عشقم خونین کفن برآیم تا سرخ رو بر…
کنون که جامه چو من میدری که سر مستم
کنون که جامه چو من میدری که سر مستم خوش است سینه صفایی اگر دهد دستم زلاف مردمی ام قید خود پسندی بود سگ تو…
کسی از خار خار جان مجنون کی خبر دارد
کسی از خار خار جان مجنون کی خبر دارد مگر هم ناقه لیلی که خاری در جگر دارد ز زهر چشم او مردم دریغا آب…
کار ما عشق است و مارا بهر آن آورده اند
کار ما عشق است و مارا بهر آن آورده اند هر کسی را بهر کاری در جهان آورده اند اینهمه افسانه کز فرهاد و مجنون…
فریاد که یار میرود باز
فریاد که یار میرود باز جانم ز فرار میرود باز هرکس که نباخت سر به کویش آنجا به چه کار میرود باز تنها نه رقیب…
عیسی دم ما همدم اگر نیست غمی نیست
عیسی دم ما همدم اگر نیست غمی نیست ما را غم آن کشت که با ماش دمی نیست ای ابر کرم مرحمتی کن که درین…
عشق آتش است و در دل دیوانه در گرفت
عشق آتش است و در دل دیوانه در گرفت برق قبول شمع به پروانه در گرفت از چشم سرخوش تو که مست است بی شراب…
عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارد
عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارد در خون خویش رقصد وز سر خبر ندارد بنگر بدان غزالی کز ما رمد بشوخی نبود کسی که…
صدهزاران چشم اگر بر روی یوسف ناظر است
صدهزاران چشم اگر بر روی یوسف ناظر است از خریداران به یک دیدن محبت ظاهر است گر کنی زینگونه در کار محبان زهر چشم چشم…
شمع من، هرکس که پیشت جان نسوزد مرد نیست
شمع من، هرکس که پیشت جان نسوزد مرد نیست عشق و سرمستی با اشک گرم و آه سرد نیست لذت عاشق نه از مستی و…
شب وعده داد مست و بره دیده دوختم
شب وعده داد مست و بره دیده دوختم دل ساختم کباب و نیامد بسوختم عیبم مکن ز سجده آن روی آتشین کز وی چراغ دولت…
سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسی
سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسی بی دل گرم نخیزد دم گرمی ز کسی گر دل سوخته زان لب دهیش کام چه کم چه…
سگ آن طیب انفاسم که رشک مشک چین باشد
سگ آن طیب انفاسم که رشک مشک چین باشد نسیمی کز چنان گلزار خیزد اینچنین باشد چنان از شوق او مستم که یکسان است پیش…
سر من اگر نشانی ز در کنشت دارد
سر من اگر نشانی ز در کنشت دارد چکنم کسی چه داند که چه سرنوشت دارد بصلاح و پند مردم تن من چگونه چون خم…
سایه صفت ز ماه خود میل وصال میکنم
سایه صفت ز ماه خود میل وصال میکنم سایه کجا و مه کجا فکر محال میکنم گر تو بکشتنم خوشی زندگیم حرام باد تیغ بکش…
زلف چو مار او کشد در دهن بلا مرا
زلف چو مار او کشد در دهن بلا مرا چون نروم که مو کشان می کشد اژدها مرا همچو مگس در انگبین کوشش هرزه میکنم…
ز فتراکسوار من چه معراجی است آهو را
ز فتراکسوار من چه معراجی است آهو را سر آن آهویی گردم که قران میشود او را نکوخویی ز خوبان رشک عاشق بار میرود از…
ز بس کز سست پیوندی گهش صلحست و گه جنگ است
ز بس کز سست پیوندی گهش صلحست و گه جنگ است مرا از قطع وصل او گرهها در دل تنگ است نمی گویند یاران شکر…
رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفت
رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفت خال توام چو مردم چشم از نظر نرفت خاری که از ره تو بپای دلم خلید…
ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش است
ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش است آفتاب بخت من لامع نشد طالع خوش است میزند تیغ آفتاب من که میرم پیش او…
دوش از دیرم ملک در حلقه او را برد
دوش از دیرم ملک در حلقه او را برد ناگه آن بت پیش چشمم آمد آنها باد برد عشق او بازی ببازی دست عقلم تاب…
دلم بریان و تن سوزان و آهم آتشین باشد
دلم بریان و تن سوزان و آهم آتشین باشد تو آتشپارهای دل در تو بستن اینچنین باشد تو آن سر وی که سر بر آسمان…
دل ز جور فلک بجان آمد
دل ز جور فلک بجان آمد بفلک بر نمی توان آمد تا حدیثت شنید عیسی دل بزمین باز از آسمان آمد هر کجا جرعه تو…
دگرم ز چشم گریان بهزار دلستانی
دگرم ز چشم گریان بهزار دلستانی چو فرشته میخرامی که چو ماه آسمانی ز قبای نیلگونت بگمان فتاده خلقی که مگر به نیل چشمم گذری…
در غنچه چو گل تا بکیی گوش بمن کن
در غنچه چو گل تا بکیی گوش بمن کن از پرده برون آی و تماشای چمن کن بگشود دهن با تو سحر غنچه بدعوی بلبل…