ساقی نامه رباعی اهلی شیرازی
ساقی ز اسیران جگر ریش بپرس
ساقی ز اسیران جگر ریش بپرس و احوال مرا از همه کس بیش بپرس بر مسند عیش فارغ از خار غمی این را ز برهنه…
ساقی تو بمستیی گواه دل من
ساقی تو بمستیی گواه دل من کان دم که ز خود رود دل غافل من جز آرزوی تو در دلم حاصل نیست این بس بود…
ساقی نظری که دردی از جام تو بس
ساقی نظری که دردی از جام تو بس ورمی نبود عارض گلفام تو بس جان مست شود چو نام ساقی شنود ایراحت جان مرا همی…
ساقی گل بخت هر که پژمرده بود
ساقی گل بخت هر که پژمرده بود با گرمی عیش و دل افسرده بود چشمی که چو شمع زنده دور از رخ تست چشمیست که…
ساقی قدحی که کار سازست خدا
ساقی قدحی که کار سازست خدا وز رحمت خود بنده نوازست خدا می خور بنیاز و ناز طاعت مفروش کز طاعت خلق بی نیازست خدا…
ساقی غم من بلند آوازه شدست
ساقی غم من بلند آوازه شدست سر مستی من برون ز اندازه شدست با موی سفید سر خوشم کز خط تو پیرانه سرم بهار دل…
ساقی دل من که دانه مهر تو کاشت
ساقی دل من که دانه مهر تو کاشت مهر تو نهفته تا ابد خواهد داشت دامن مفشان بناز از اهل نیاز کز دامن تو دست…
ساقی بکرم تو میکنی یاد مرا
ساقی بکرم تو میکنی یاد مرا غیر از تو که میرسد بفریاد مرا؟ گر در غم دل تو دستگیرم نشوی سوی که روم که میکند…
ساقی نظری به بینوانیی باری
ساقی نظری به بینوانیی باری گر باده نمیدهی صلایی باری درمان منست یک نگه چون نکنی از نیم نگه نیم دوایی باری اهلی شیرازی
ساقی که لبش مفرح یاقوت است
ساقی که لبش مفرح یاقوت است دلرا غم او قوت و جان را قوت است هر کس که نشد کشته طوفان غمش در کشتی نوح…
ساقی قدحی که کار دنیا همه هیچ
ساقی قدحی که کار دنیا همه هیچ این گفت و شنید و جنگ و غوغا همه هیچ طوفان فنا چو بشکند کشتی عمر عالم همه…
ساقی شب عیش است و مه افروخته است
ساقی شب عیش است و مه افروخته است می ده که فلک بکینه آموخته است دانی که اجل چه برق خرمن سوزیست تا در نگری…
ساقی دلم از تو در گداز است هنوز
ساقی دلم از تو در گداز است هنوز امید به لطف چارهساز است هنوز گر بیتوام از صومعه نگشود دری بازآ که در میکده باز…
ساقی بحیات جان کسی رهبر نیست
ساقی بحیات جان کسی رهبر نیست ور نیز به از می و ساغر نیست می همدم ماست زانکه چون گرمی می در آب حیات و…
ساقی نظری به بیکسان بهر خدا
ساقی نظری به بیکسان بهر خدا مشکن بت ما بوالهوسان بهر خدا ما ماهی مرده ایم و تو آب حیات ما را بوصال خود رسان…
ساقی که رسد بوصلت از یاری عقل
ساقی که رسد بوصلت از یاری عقل در خواب که بنیدت ز بیداری عقل؟ از باده عشق اگر چه بدمستی زاد بد مستی عشق به…
ساقی قدحی که عاشق روی توام
ساقی قدحی که عاشق روی توام مست خم زلف ابروی توام تنها نه رخ خوب کشد سوی توام قلاب محبتی است هر موی توام اهلی…
ساقی غم دل کجا خورد جان حزین
ساقی غم دل کجا خورد جان حزین می ده که بریده ام دل از خلد برین دل یا غم جانان بودش یا غم دین گر…
ساقی دل من سوخت نظر با من کن
ساقی دل من سوخت نظر با من کن چشمی فکن و گلخن من گلشن کن مردم چو چراغ سحر شمع مراد یکبار دگر چراغ من…
ساقی بتو گر شویم همدم چه شود
ساقی بتو گر شویم همدم چه شود زخم دل ما رسد بمرهم چه شود زان بحر کرم که عالمی کامرواست یکجرعه رسد به کام ماهم…
ساقی نظر از تو گر سوی باغ کنم
ساقی نظر از تو گر سوی باغ کنم باغ از تف دل سیه ترا از داغ کنم گر آتش حسرتت برم زیر زمین چون لاله…
ساقی که ز آفتاب رخ مستم کرد
ساقی که ز آفتاب رخ مستم کرد چون ذره بلند میشدم پستم کرد بگداخت چو زر زلاف هستیم تمام چون نیست شدم بیک نظر هستم…
ساقی قدحی که شمع دل درنگرفت
ساقی قدحی که شمع دل درنگرفت تاز آتش می زندگی از سر نگرفت آه از می لعلت که بدین باده ناب هر کس که لبی…
ساقی غم این پیر کهنسال بپرس
ساقی غم این پیر کهنسال بپرس وز خسته دلان به شکر اقبال بپرس ای مطرب جان عود تو همدرد منست دستی برگ او نه و…
ساقی دل من طمع زیاری ببرید
ساقی دل من طمع زیاری ببرید و ز بخت امید سایه داری ببرید جان داشت امید لیک در آخر کار امید هم از امیدواری ببرید…
ساقی ببهشت اینهمه مشتاقی چیست
ساقی ببهشت اینهمه مشتاقی چیست جنت می ساقی بود و باقی چیست آنجاست می و ساقی آنجاست همی پس درد و جهان به زمی و…
ساقی نظری بمن کن از لطف عمیم
ساقی نظری بمن کن از لطف عمیم جان من از این امید و بیم است دو نیم خواهم قدحی از لب لعلت بچشم زان پیش…
ساقی که رخش ز جام جمشید به است
ساقی که رخش ز جام جمشید به است مردن برهش ز عمر جاوید به است خاک قدمش که روز من روشن از اوست هر ذره…
ساقی قدحی که سوز داغم نرود
ساقی قدحی که سوز داغم نرود تا روغن باده در چراغم نرود بویی که چو غنچه در دماغم ز می است مغزم بشکافی ز دماغم…
ساقی سخن از توبه پنهان نکنیم
ساقی سخن از توبه پنهان نکنیم مستیم و نظر بباغ رضوان نکنیم در کوی مغان خوشیم با مغبچکان پروای بهشت و حور و غلمان نکنیم…
ساقی دل من ز مرده فرسوده ترست
ساقی دل من ز مرده فرسوده ترست کو زیر زمین ز من دل آسوده ترست هر چند بخون دیده دامن شویم دامان ترم ز دیده…
ساقی تو مهی ز روی فرخنده خویش
ساقی تو مهی ز روی فرخنده خویش حسن تو فرشته کرد شرمنده خویش گر خنده زنان صبح به بیند چو گلت گرید بهزار دیده از…
ساقی اگرت ستم مرادست بگو
ساقی اگرت ستم مرادست بگو ور باده به جام عدل و دادست بگو بدمستی اگر گناه خوی بد ماست بدخویی ما بما که دادست بگو…
ساقی نظری بعاشق محزون کن
ساقی نظری بعاشق محزون کن رحمی بدل شکسته پر خون کن آبی چشمان ز کوثر وصل مرا وین دوزخ حسرت از دلم بیرون کن اهلی…
ساقی قدحی ورنه حزین خواهم مرد
ساقی قدحی ورنه حزین خواهم مرد مدهوش کنم ورنه چنین خواهم مرد من باده پرست بوده ام تا بودم این دین منست و من بدین…
ساقی قدحی که حلقه در گوش توایم
ساقی قدحی که حلقه در گوش توایم دل زنده بیاد چشمه نوش توایم لطف تو خطا کاری مستان پوشد شرمنده الطاف خطا پوش توایم اهلی…
ساقی سر اگر جدا به تیغ از تو بود
ساقی سر اگر جدا به تیغ از تو بود خونبار دو دیده ام چو تیغ از تو بود گر سر خواهی نهم بکف در پشت…
ساقی دل من ز دست اگر خواهد رفت
ساقی دل من ز دست اگر خواهد رفت بحرست ز خود کجا بدر خواهد رفت صوفی که چو ظرف تنگ از خویش پرست یکجرعه گرش…
ساقی چکنم که دل کبابم ز غمت
ساقی چکنم که دل کبابم ز غمت مدهوش تر از مست شرابم ز غمت هر چند کسی خرابیم شرح دهد بالله که بیش از آن…
دیباچه
دیباچه بعد از حمد و ثنای جهان آفرین و درود بر روان سید المرسلین و آله الطیبین و عترته الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین پوشیده…
ساقی نظر لطف دل آرای تو کو؟
ساقی نظر لطف دل آرای تو کو؟ جام می وصل عشرت افزای تو کو؟ گیریم که ما در خور وصل تو نه ایم لطف تو…
ساقی قدحی که هست عالم ظلمات
ساقی قدحی که هست عالم ظلمات جز روی تو نیست در جهان آب حیات از جان جهان و هرچه در عالم هست مقصود تویی و…
ساقی قدحی که جان فدای تو بود
ساقی قدحی که جان فدای تو بود خوش وقت کسی که خاکپای تو بود آنجا که تویی هزار خورشید فلک سرگشته چو ذره در هوای…
ساقی ز میی که لعلت او را ساقیست
ساقی ز میی که لعلت او را ساقیست دل برنکنم تا دمی از من باقیست مشتاقم، از آن بدیدنت گستاخم گستاخی من ز غایت مشتاقیست…
ساقی دل ما که شادی از غم نشناخت
ساقی دل ما که شادی از غم نشناخت جز جام می از نعیم عالم نشناخت می ده که دم صبوح جانبخش دمیست کس غیر مسیح…
ساقی چو بکف جام شرابی گیرد
ساقی چو بکف جام شرابی گیرد از بهر دل جگر کبابی گیرد جز ساقی ما که خضر راه کرم است کس نیست که دست کس…
ای ساقی جان و سرو آزاد کسی
ای ساقی جان و سرو آزاد کسی چونست که هرگز نکنی یاد کسی دست که به دامن تو ای سرو رسد؟ هم برسد که میدهد…
ساقی می وصل ده به محنت کش هجر
ساقی می وصل ده به محنت کش هجر تا چند نهد دل بخوش و ناخوش هجر هر چند چو شمع جان من سوختنی است زنهار…
ساقی قدحی که هر که بیدار بود
ساقی قدحی که هر که بیدار بود امید حیاتش از لب یار بود هر کس که حیات جوید از ظلمت دهر آخر ز حیات خویش…
ساقی قدحی که دل بدریا فکنم
ساقی قدحی که دل بدریا فکنم چشمی سوی آن نرگس شهلا فکنم ما را سر و تن گر نشود خاک رهت سر پیش سگان و…