رباعیات کلیم کاشانی
گویند کلیم توبه آسان شکند
گویند کلیم توبه آسان شکند در میکده آشکار و پنهان شکند فصل گل و خون گرم حریفان بسیار تا توبه بود خاطر یاران شکند؟
دلخسته به پیش دادرس می آیم
دلخسته به پیش دادرس می آیم آزرده ز گلشن بقفس می آیم چون ساغر می بهر زمان در سفرم پر می روم و تهی به…
جا کرده اگر شاخ گلی در دل من
جا کرده اگر شاخ گلی در دل من تنگ آمده است از دل بیحاصل من خاک که شدم که او سر از من نکشید از…
این مژده فتح از پی هم زیبا بود
این مژده فتح از پی هم زیبا بود این کیف دو بالا چه نشاط افزا بود از رفتن (دریا) سر (بیرا) هم رفت گویا سر…
اسبت که حنا زیب فزای تن اوست
اسبت که حنا زیب فزای تن اوست کوهیست که لاله زار در دامن اوست نی نی غلطم که آسمان دگرست وز رنگ حنا شفق به…
کس نیست درین زمانه غمخوار کسی
کس نیست درین زمانه غمخوار کسی دوریست که کس نمی شود یار کسی همچون ناخن سرش سزای تیغست هر کس گرهی گشاید از کار کسی
دستی نبود بر تو بداندیش ترا
دستی نبود بر تو بداندیش ترا دارد حسد و کینه پس و پیش ترا در قید دو شاخه هر دو دستت خواهم تا پایه شوند…
تا تکلیف تو جا مهیا نکند
تا تکلیف تو جا مهیا نکند در انجمن تو بوالهوس جا نکند بیقدر منم که هر کجا بنشستم تا دل نخلد جای مرا وا نکند
این روزی گرم حق تعالی است نه تب
این روزی گرم حق تعالی است نه تب وین پرتو مهر لایزالی است نه تب این گرمی صلح است نه افروزش خشم این طور معانی…
آزاده ز سر هوای دستار گذاشت
آزاده ز سر هوای دستار گذاشت قانع هوس اندک و بسیار گذاشت در خانه دهر حرص چون جاروئیست هر چیز که جمع کرد ناچار گذاشت
محسن دائم سرش در سینه زده
محسن دائم سرش در سینه زده از شنبه چرت تا به آدینه زده با سجده ایزد آشنائیست سرش پیشانی او ز پینگی پینه زده
دل قافله درد ترا مرحله بود
دل قافله درد ترا مرحله بود وین دشت بلا خیمه اش از آبله بود تا رفت غم تو هر چه بود از دل رفت آبادی…
تا وزن شهنشاه ترازو کردست
تا وزن شهنشاه ترازو کردست شه گنج گهر بدامن او کردست گستاخ بپای شاه چون روی نهاد دارد دو سر این جرأت ازین رو کردست
ایدل گر رفع احتیاجت هوس است
ایدل گر رفع احتیاجت هوس است بر خویش بگیر تنگ تا دست رس است حاجب کمتر چو دستگه نیست فراخ خاریدن گوش را یک انگشت…
از معدلتت زمانه آگاه شده است
از معدلتت زمانه آگاه شده است زنجیر عدالتت ستمکاه شده است از قلعه فانوس برون آمد شمع دست ظالم زبسکه کوتاه شده است
شیرینم و مغز سخنانم تلخ است
شیرینم و مغز سخنانم تلخ است عیش همه عالم از زبان تلخ است منهم از خویش در عذابم که مدام از گفتن حرف حق دهانم…
دستت اگر ای قدوه احرار شکست
دستت اگر ای قدوه احرار شکست نه از ستم چرخ جفاکار شکست تو نخل ریاض کرمی و دستت شاخیست که از گرانی بار شکست
پر داغ دل از جور جهانیست مرا
پر داغ دل از جور جهانیست مرا از هر که نشان دهی نشانیست مرا تنها نه همین ستم کش افلاکم هر ذره خاک آسمانیست مرا
ای همچو مگس بر همه طبعی تو گران
ای همچو مگس بر همه طبعی تو گران طاعون صفت از تو محترز پیر و جوان زانگونه ثقیلی که ز رفتن ماند افتد اگر از…
از شاه جهان جهان ببرگ و سازست
از شاه جهان جهان ببرگ و سازست کوس عدلش بسی بلند آوازست زنجیر عدالتش سراپا چشم است پیوسته براه دادخواهان بازست
شد تنگ ز کم ظرفی ما مشرب جام
شد تنگ ز کم ظرفی ما مشرب جام مشکل که دگر سیر کند کوکب جام آید بفقان ز دست بد مستی ما انگشت زند اگر…
ذاتت که زمجموعه گل منتخب است
ذاتت که زمجموعه گل منتخب است حرف تب و لرز او خطائی عجبست کس موج محیط را نگوید لرز است کی گرمی خورشید جهانتاب تب…
بلبل هوس گلبن باغم نکند
بلبل هوس گلبن باغم نکند پروانه هم آهنگ چراغم نکند زین گونه که روزگار برگشته ز من گر آب شوم تشنه سراغم نکند
ای نقش جبین سرکشان فرش درت
ای نقش جبین سرکشان فرش درت آراسته از شکوه پا تا بسرت ای نور و صفاخانه چشمی چه عجب گر ابروی کهکشان بود بر زبرت
از رنج سفر گفتم اگر دل ریشست
از رنج سفر گفتم اگر دل ریشست در برهان پور مرهم از حد بیشست اکنون پی خانه دربدر می گردم ره طی شد و همچنان…
شاها یکره بهر که افتد نظرت
شاها یکره بهر که افتد نظرت ایمن شود از حادثه چون خاک درت خورشید نیارد که بر آن تیغ کشد خاکی که برو سایه فتد…
دریاست کفت سحاب می خیزد ازو
دریاست کفت سحاب می خیزد ازو یعنی سپرت که فتح می ریزد ازو شمشیر شکست وز مصافش برگشت خرمن دیدیکه برق بگریزد ازو
بنگی عربی سوار جمازه چرت
بنگی عربی سوار جمازه چرت از خویش سفر کند به اندازه چرت هرگز نگسیخت چرتش از چرت دگر بستست ز تار مژه شیرازه چرت
ای نقش بدیع شکل جان پرور تو
ای نقش بدیع شکل جان پرور تو آئینه روی اختران مرمر تو بخت و دولت سعادت و یمن و شرف دربان شده اند روز و…
از کسب هنر خوشدلی از دستم رفت
از کسب هنر خوشدلی از دستم رفت سرمایه ناقابلی از دستم رفت طرفی که زسعی خویش بستم این بود کاسودگی کاهلی از دستم رفت
شاها بختت کشور اقبال گرفت
شاها بختت کشور اقبال گرفت تیغت ز عدو ملک سر و مال گرفت چل قلعه بیک سال گرفتی که یکیش شاهان نتوانند بچل سال گرفت
دست هوسم را ز درم بیزاریست
دست هوسم را ز درم بیزاریست طبعم از فکر جمع سامان عاریست چیزیکه توان گفت که دارم روزه است آنهم چو نکو بنگری از ناداریست
تاریخ تسخیر قلاع خطهٔ دکن
تاریخ تسخیر قلاع خطهٔ دکن از جلوه شاهدان فرخ پی فتح داد از پی هم ساقی دوران می فتح تاریخ فتوحات شهنشاه جهان کلکم بنوشت…
ای عارضه تو عمر کاه همه کس
ای عارضه تو عمر کاه همه کس شام المت روز سیاه همه کس تا درد ترا پیش مسیحا گویند دوشینه بچرخ رفت آه همه کس
از راز دو کون گر کس آگاه افتد
از راز دو کون گر کس آگاه افتد چون جاده سر براه هر راه افتد بیچاره به تنگنای دولت چه کند مانند شناوری که در…
هر چیز که مایه تن آسانی تست
هر چیز که مایه تن آسانی تست برگشت چو بخت دشمن جانی تست آن آب که در گل وجود است ترا سیلاب شود چو وقت…
عالم روشن ز شمع اقبالت باد
عالم روشن ز شمع اقبالت باد جمع آمده اجزای مه و سالت باد هر جا شب وصل و روز عیدی باشد عیش دو جهان قرین…
در بادیه گر دو گام بی آب شوی
در بادیه گر دو گام بی آب شوی بیدرد چرا اینهمه بیتاب شوی از آبله پای تو یکره خاری سیراب نشد چرا تو سیراب شوی
برگشتن عمر را نمود آمدنت
برگشتن عمر را نمود آمدنت بسیار بکام شوق بود آمدنت از آمدنت که نوبهار طربست دانی که چه بهتر است زود آمدنت
این تازه بنا که عرش همسایه اوست
این تازه بنا که عرش همسایه اوست رفعت حرفی ز رتبه پایه اوست باغیست که هر ستون سبزش سرویست کاسایش خاص و عام در سایه…
از حق چو ندا شنید ممتاز محل
از حق چو ندا شنید ممتاز محل زود از همگی برید ممتاز محل رضوان در خلد بهر تاریخش گفت فردوس محل گزید ممتاز محل
هم زلف پریشان تو بر گشته ز ما
هم زلف پریشان تو بر گشته ز ما هم عشوه پنهان تو برگشته ز ما می داد گهی داد اسیران نگهت او نیز چو مژگان…
شاهی که حمایت خدایش سپر است
شاهی که حمایت خدایش سپر است مایل به سپر نه بهر دفع ضرر است از هیچ مصاف رو نمی گرداند منظور شجاعتش ازین رهگذرست
در معرکه این تفنگ فریادرس است
در معرکه این تفنگ فریادرس است خصم افکن و گرم خوی و آتش نفس است موقوف اشاره ایست در کشتن خصم سویش نگهی ز گوشه…
برگرد تو ای قدوه نیکوکاران
برگرد تو ای قدوه نیکوکاران روزی دو سه تب گشت چو خدمتکاران می خواست که از خلق خوشت آموزد راه روش سلوک با بیماران
ای شوخ بغمزه بر سر جنگ مباش
ای شوخ بغمزه بر سر جنگ مباش وی گل ز خزان حسن بیرنگ مباش شمشیر که زنگش بزدایند خوشست ابروی تو گر ریخته دلتنگ مباش
از شاه جهان زمانه ممنون بادا
از شاه جهان زمانه ممنون بادا عدلش معمار ربع مسکون بادا زنجیر عدالتش سعادت اثر است چون سبحه بدست پیر گردون بادا
یارب دائم کمر بهمت بندی
یارب دائم کمر بهمت بندی دست ستم فلک بقدرت بندی زنجیر عدالتت بود پاینده این سلسله بر پای قیامت بندی
شاه از حسب و نسب شه شاهانست
شاه از حسب و نسب شه شاهانست یک یک اجداد او سکندر شانست فرزندی او نام پدر کرده بلند چون ابر که روشناس از بارانست
خوبان که همی رمند ز افسون فلک
خوبان که همی رمند ز افسون فلک رامند به بی تعینان بیشترک در صید بتان جامه صیادی پوش پا تابه و گیوه و کلاه و…