رباعیات نسخه دوم مهستی گنجوی
هر شب دل من چنان بسوزد
هر شب دل من چنان بسوزد در ناله او جهان بسوزد تو هم ز دلم نمی کنی یاد ترسی که ترا زبان بسوزد مهستی گنجوی
آتش چو زدی پریر، در ما پیوست
آتش چو زدی پریر، در ما پیوست دی آب رخم ببرد و عهدم بشکست امروز اگر نه خاک پایش باشم فردا برود باز نماند در…
ای از تو مرا غصه سودا حاصل
ای از تو مرا غصه سودا حاصل هجرانک قاتلی و نعم القاتل در وصف مصور جمال تو سزد سبحانک ما خلقت هذا باطل مهستی گنجوی
با ابر همیشه در عتابش بینم
با ابر همیشه در عتابش بینم جوینده نور آفتابش بینم گر مردمک دیده من نیست چرا هر گه که نظر کنم در آبش بینم مهستی…
تن با تو بخواری ایصنم در ندهم
تن با تو بخواری ایصنم در ندهم با آنکه ز تو به است هم در ندهم یک تار سر زلف بخم در ندهم بر آب…
چون باد که هر زمان ز سوئی بجهد
چون باد که هر زمان ز سوئی بجهد هر دم ز تو بیدلی ز کوئی بجهد خورشید رخا ز رشک رویت هر مه چون من…
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت بر گل رقمی بنفشه بیگاه نبشت خورشید به بندگیش می داد خطی کاغذ مگرش نبود و بر…
دریای سرشک دیده پر نم ماست
دریای سرشک دیده پر نم ماست و آن بار که کوه بر نتابد غم ماست در حسرت همدمی بشد عمر عزیز ما در غم همدمیم…
سرمایه روزگارم از دست بشد
سرمایه روزگارم از دست بشد یعنی سر زلف یارم از دست بشد بس دست حنا نهادم از بهر نگار در خواب شدم نگارم از دست…
قصه چکنم که اشتیاق تو چه کرد
قصه چکنم که اشتیاق تو چه کرد با من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد چون زلف دراز تو شبی می باید تا…
هر کارد که از کشته خود برگیرد
هر کارد که از کشته خود برگیرد و اندر لب و دندان چو شکر گیرد گر بار دگر بر گلوی کشته نهد از ذوق لبش…
افسوس که اطراف گلت خار گرفت
افسوس که اطراف گلت خار گرفت زاغ آمد و لاله را بمنقار گرفت سیماب زنخدان تو آورد مداد شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت مهستی…
آنی که بهیچ کس تو چیزی ندهی
آنی که بهیچ کس تو چیزی ندهی صد چوب مغل خوری پشیزی ندهی سنگی که بدان روغن بزرک گیرند گر بر شکمت نهند تیزی ندهی…
ای کرده جفا و جور آئین، بحلی
ای کرده جفا و جور آئین، بحلی و آورده بجای مهر من کین، بحلی در بندگیت هر چه بگویم خجلم وز هر چه کنی زین…
تن زود بخواری ای جلب بنهادی
تن زود بخواری ای جلب بنهادی وز گفته خویش نیک باز استادی گفتی خسبم در آب و نم در ندهم بر خاک بخفتی و نم…
چون خاک زمین اگر عنان کش باشی
چون خاک زمین اگر عنان کش باشی وز باد جفای دهر ناخوش باشی زنهار ز دست ناکسان آب حیات بر لب مچکان اگر در آتش…
در دایره ایکه آمد و رفتن ماست
در دایره ایکه آمد و رفتن ماست آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند در اینجهان یکدم راست کین آمدن از کجا و…
دل بی تو، بجز خون جگر بارد، نی
دل بی تو، بجز خون جگر بارد، نی مانند تو، بی وفا فلک آرد، نی نی نی ز فلک چه عیب، تو عمر منی از…
سهمی که مرا دلبر خباز دهد
سهمی که مرا دلبر خباز دهد نه از سر کینه از سر ناز دهد در چنگ غمش نمانده ام، همچو خمیر ترسم که بدست آتشم…
کار از لب خشک و دیده تر بگذشت
کار از لب خشک و دیده تر بگذشت تیر ستمت ز جان و دل بر بگذشت آبیم نمود بس تنک آتش عشق چون پای بر…
هر چند چو خاک راه خوارم گیری
هر چند چو خاک راه خوارم گیری خاک توام، ارچه خاکسارم گیری در بحر غمم ز اشک شاید که بلطف نزدیک لب آئی، بکنارم گیری…
آن بت که رخش رشک گل یاسمن است
آن بت که رخش رشک گل یاسمن است وز غمزه شوخ فتنه مرد و زن است دیدم برهش لطیف چون آب روان آن آب روان…
ای باد که جان فدای پیغام تو باد
ای باد که جان فدای پیغام تو باد گر بر گذری بکوی آن حور نژاد گو در سر راه «مهستی» را دیدم کز آرزوی تو…
با خلق بداوری بود قاضی چرخ
با خلق بداوری بود قاضی چرخ وز علم و عمل بری بود قاضی چرخ بر مشته اگر می برید نیست عجب ز آنروی که مشتری…
تا در چشمی، برفت خواب از چشمم
تا در چشمی، برفت خواب از چشمم اشکی نرود بهیچ باب از چشمم لیکن ز پی آنکه تو در چشم منی ازتری آن می چکد…
چون پوست کشد کارد بدندان گیرد
چون پوست کشد کارد بدندان گیرد آهن ز لبش قیمت مرجان گیرد او کارد بدست خویش میزان گیرد تا جان گیرد هر آنچه با جان…
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود زهری که بجان رسید تریاک چه سود خود را بمیان خلق زاهد کردن با نفس…
دلدار کله دوز من از روی هوس
دلدار کله دوز من از روی هوس میدوخت کلاهی ز نسیج اطلس بر هر ترکی هزار زه می گفتم با آنکه چهار ترک را یک…
شاگرد گره زنان موی تو منم
شاگرد گره زنان موی تو منم مولای مشاطگان روی تو منم از بسکه ز دیدگان همی ریزم آب سقای مجاوران کوی تو منم مهستی گنجوی
گفتم که مرا از نظر انداخته
گفتم که مرا از نظر انداخته گفتا که به مهر دگران ساخته گفتم که ترا شناختم بی مهری گفتا که مرا هنوز نشناخته مهستی گنجوی
هر شب ز غمت تازه عذابی بینم
هر شب ز غمت تازه عذابی بینم در دیده بجای خواب آبی بینم وانگه که چو نرگس تو خوابم ببرد آشفته تر از زلف تو…
آن زلف شکسته را ز رخ یکسو زن
آن زلف شکسته را ز رخ یکسو زن بر هر دو طرف مزن تو بر یکسو زن گر آتش عشق تو فتد یکسو زن یکسو…
ای ترک پسر بحرمتت ننگریا
ای ترک پسر بحرمتت ننگریا ما را بکنار خویش در ننگریا بر بنده اگر کار چنین ننگریا ای دیده تو زار زار بر ننگریا مهستی…
با درد تو نیست روی درمان دیدن
با درد تو نیست روی درمان دیدن دشوار بود وصل تو آسان دیدن من دوش بخواب دیده ام زلف ترا گوئی چه بود خواب پریشان…
جانا غم دل ز بینوائی خیزد
جانا غم دل ز بینوائی خیزد وین دود ز آتش جدائی خیزد بگری مگرت روشنئی پیش آید کز گریه شمع روشنائی خیزد مهستی گنجوی
چون ابر بنوروز رخ سبزه بشست
چون ابر بنوروز رخ سبزه بشست با باده لعل کن سر عهد درست کین سبزه که امروز تماشاگه تست فردا همه از خاک تو برخواهد…
در سنگ اگر شوی چو پار ایساقی
در سنگ اگر شوی چو پار ایساقی بر آب اجل کنی گذار ایساقی خاکست جهان صوت بر آر ای مطرب باد است زمان باده بیار…
دلها تو بری و قصد جانها تو کنی
دلها تو بری و قصد جانها تو کنی بر چهره ز خون دل نشانها تو کنی ما را گوئی، که عهد ما بشکستی آنها ز…
شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد
شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد زین عورت بیچاره دعا بس باشد من گاو نیم نه شاخ در خورد من است ور گاو…
گفتم می خوشگوار پیش آور زود
گفتم می خوشگوار پیش آور زود گفتا شب آدینه نخواهی آسود گفتم نه که گل سال دگر باز آید و آدینه بهر هفته یکی خواهد…
هر گه که به زلف عنبر ترسائی
هر گه که به زلف عنبر ترسائی بینمت کز او تازه شود ترسائی تو پای ز هفت چرخ برتر، سائی چونست که نزد بنده ای…
آن تازه گلم من که نباشد خارش
آن تازه گلم من که نباشد خارش با بلبل خوشگوی بود غمخوارش بازی که سر دست شهان جایش بود در دام تو افتاد نکو میدارش…
ای تنگ شکر چون دهن تنگت نی
ای تنگ شکر چون دهن تنگت نی رخساره گل چون رخ گلرنگت نی از تیر مژه این دل صد پاره من میدوز و ز پاره…
با روی چو نوبهار و با خوی دئی
با روی چو نوبهار و با خوی دئی با ما چو خمار و با دگر کس چو مئی بخت بد ما همی کند سست پئی…
جان کو بتن آباد بود هیچ بود
جان کو بتن آباد بود هیچ بود دل گر بجهان شاد بود هیچ بود بادیست نفس کاساس عمر تو بود بنیاد که بر باد بود…
چون در دلت آن بود که گیری یاری
چون در دلت آن بود که گیری یاری برگردی ازین دل شده بی آزاری چون روز وداع بود بایستی گفت تا سیر ترت دیده بدیدی…
در طاس فلک جرعه شادی و غم است
در طاس فلک جرعه شادی و غم است گه محنت و دولتست و گه بیش و کم است آسوده دلی بود که هر جرعه چرخ…
دی خوش پسری بدیدم از سراجان
دی خوش پسری بدیدم از سراجان شایسته و بایسته تر از سراجان از دست غمش همیشه در ضرا انس در عشق رخش همیشه در سراجان…
شاها فلکت اسب سعادت زین کرد
شاها فلکت اسب سعادت زین کرد وز جمله خسروان تو را تحسین کرد تا در حرکت سمند زرین نعلت بر گل ننهد پای زمین سیمین…
گفتی که مرا بیتو بسی غمخواره است
گفتی که مرا بیتو بسی غمخواره است بی رشوت و پاره از توأم صد چاره است گر رشوه طلب کنی مرا . . . رشوه…