هر جوی که از چهره بناخن کندم

هر جوی که از چهره بناخن کندم از دیده کنون آب در او می بندم بی آبی روی بود ار یکچندم آب از مژه بر…

ادامه مطلب

از دیده من چو اشگ گلگون بچکد

از دیده من چو اشگ گلگون بچکد هر لحظه هزار قطره افزون بچکد بر آتش عشق تو کبابست دلم چون گرم شود کباب ازو خون…

ادامه مطلب

آنی که به لطف تو سراسر نمکی

آنی که به لطف تو سراسر نمکی چون بر گل تازه برچکیده نمکی چون شیر ز پستان لطافت نمکی پیغمبری ای دوست ولیکن نه مکی…

ادامه مطلب

ای عقرب زلفت زده بر جانم نیش

ای عقرب زلفت زده بر جانم نیش تیر قد تو مرا بر آورده ز کیش شد خط تو توقیع سلاطین ز آنروی شرحست توکلت علی…

ادامه مطلب

تا بر زنخ تو آشنا شد ریشت

تا بر زنخ تو آشنا شد ریشت بر روی تو انگشت نما شد ریشت ریش آوردی و کنده ای میدانم ور زانکه نکنده ای کجا…

ادامه مطلب

چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد

چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد دل نیز ز راه دیده بیرون افتاد این گفت منم عاشق و آن گفت منم فی الجمله میان…

ادامه مطلب

در «گنجه» دو درزن گر استاد جوان

در «گنجه» دو درزن گر استاد جوان رفتند تظلم ببر شاه جهان فرمود ملک به درزنان «اران» گه درزن این برید، گه درزن آن مهستی…

ادامه مطلب

در کوی خرابات یکی درویشم

در کوی خرابات یکی درویشم ز آن خم زکوة می بیاور پیشم صوفی بچه ام ولی نه کافرکیشم مولای کسی نیم، غلام خویشم مهستی گنجوی

ادامه مطلب

زرد است ز عشق خاک بیزی رویم

زرد است ز عشق خاک بیزی رویم وین نادره را بهر کسی چون گویم این طرفه که خاک بیز زر جوید و من زر در…

ادامه مطلب

قاضی چو زنش حامله شد زار گریست

قاضی چو زنش حامله شد زار گریست گفتا ز سر قهر که اینواقعه چیست من پیرم و . . . من نمی خیزد هیچ وین…

ادامه مطلب

مستش دیدم، گرفته راه خانه

مستش دیدم، گرفته راه خانه خلقی با او، ز خویش و از بیگانه خود را بستم برو زدم مستانه ز آنگونه که با شمع کند…

ادامه مطلب

هر تیر که آن ترک سبک سایه زند

هر تیر که آن ترک سبک سایه زند بر سینه عاشقان بی مایه زند ترکی است که از غایت چابکدستی اندر شب تیره جفته بر…

ادامه مطلب

از مرگ تو ای شاه سیه شد روزم

از مرگ تو ای شاه سیه شد روزم بی روی تو دیدگان خود بردوزم تیغ تو کجاست ای دریغا تا من خون ریختن از دیده…

ادامه مطلب

آهیخت پریر، لاله ز آتش خنجر

آهیخت پریر، لاله ز آتش خنجر دی نیلوفر، فکند بر آب سپر ای باد، زره بر سمن امروز بدر وی خاک، ز غنچه ساز فردا…

ادامه مطلب

ایام بر آنست که تا بتواند

ایام بر آنست که تا بتواند یک روز مرا بکام دل ننشاند عهدی دارد فلک که تا گرد جهان خود می گردد، مرا همی گرداند…

ادامه مطلب

تا حلقه بگوش لب چون نوش توام

تا حلقه بگوش لب چون نوش توام ای رشک پری، عاجز و مدهوش توام تو مردم چشم مردم چشم منی من حلقه بگوش حلقه گوش…

ادامه مطلب

چندانکه بکار خویش وا می بینم

چندانکه بکار خویش وا می بینم خود را بغم تو مبتلا می بینم این طرفه، که در آینه دل، شب و روز من مینگرم ولی…

ادامه مطلب

در آتش دل پریر بودم بنهفت

در آتش دل پریر بودم بنهفت دی باد صبا خوش سخنی با من گفت کامروز هر آنکه آبروئی دارد فرداش بخاک تیره می باید خفت…

ادامه مطلب

در مرو پریر لاله آتش انگیخت

در مرو پریر لاله آتش انگیخت دی نیلوفر، ببلخ در آب گریخت در خاک نشابور گل امروز آمد فردا به هری، باد سمن خواهد ریخت…

ادامه مطلب

زلف تو چو آه من درازی دارد

زلف تو چو آه من درازی دارد خلق خوش تو بنده نوازی دارد چشم خوش تو دوست از آن میدارم کز منت سرمه بی نیازی…

ادامه مطلب

قصاب چنانکه عادت اوست مرا

قصاب چنانکه عادت اوست مرا بفکند و بکشت و گفت کاین خوست مرا سرباز بعذر می نهد در پایم دم میدمدم تا بکند پوست مرا…

ادامه مطلب

مضراب ز زلف و نی ز قامت سازی

مضراب ز زلف و نی ز قامت سازی در شهر تو را رسد کبوتر بازی دلها چو کبوترند در سینه طپان تا تو، نی وصل…

ادامه مطلب

نسرین تو زد پریر بر من آذر

نسرین تو زد پریر بر من آذر دی باد ز سنبلت، مرا داد خبر امروز در آبم از تو چون نیلوفر فردا ز گل تو…

ادامه مطلب

از ضعف من آنچنان توانم رفتن

از ضعف من آنچنان توانم رفتن کز دیده خود نهان توانم رفتن بگداخته ام چنانکه گر آه کشم با آه بر آسمان توانم رفتن مهستی…

ادامه مطلب

آوازه گل در انجمن چیزی ماست

آوازه گل در انجمن چیزی ماست طفل است و دریده پیرهن چیزی ماست خوی کرده و سرخ گشته و شرم زده مشتی زر خورده در…

ادامه مطلب

ای لعل تو تا لاله بستان بهار

ای لعل تو تا لاله بستان بهار بادام توام، ز آب رزان داده خمار در حسرت شفتالویت ای سیب زنخ رنگم چو بهست و اشک…

ادامه مطلب

تا کی ز غم تو رخ بخون شوید دل

تا کی ز غم تو رخ بخون شوید دل و آزرم وصال تو بجان جوید دل رحم آر کز آسمان نمی بارد جان بخشای که…

ادامه مطلب

چندان بکنم ترا من ای طرفه پسر

چندان بکنم ترا من ای طرفه پسر خدمت که مگر رحم کنی بر چاکر هرگز نکنم برون من ایجان جهان پای از خط بندگی وز…

ادامه مطلب

در بتکده پیش بت تحیات خوش است

در بتکده پیش بت تحیات خوش است با ساغر یکمنی مناجات خوش است تسبیح مصلای ریائی خوش نیست زنار نیاز در خرابات خوش است مهستی…

ادامه مطلب

در وصف تو بسیار سخن رانده ایم

در وصف تو بسیار سخن رانده ایم بسیار کتب ساخته و خوانده ایم حسنت نه چنانست که کس وصف کند در پیش تو جملگی فرو…

ادامه مطلب

زلف و رخ خود بهم برابر کردی

زلف و رخ خود بهم برابر کردی امروز خرابات منور کردی شاد آمدی ای خسرو خوبان جهان ای آنکه شرف بر خور و خاور کردی…

ادامه مطلب

قصاب منی و در غمت میجوشم

قصاب منی و در غمت میجوشم تا کارد به استخوان رسد میکوشم رسم است ترا که چون کشی بفروشی از بهر خدا اگر کشی مفروشم…

ادامه مطلب

نوشین لب او دوش بلا لا می گفت

نوشین لب او دوش بلا لا می گفت صد نکته به از لؤلؤ لالا می گفت گفتا ندهم کام فلان بیچاره لالاش که لال باد…

ادامه مطلب

اشکم ز دو دیده متصل می آید

اشکم ز دو دیده متصل می آید از بهر تو ای مهر گسل می آید زنهار بدار حرمت اشک مرا کاین قافله از کعبه دل…

ادامه مطلب

ای «پور خطیب گنجه» پندی بپذیر

ای «پور خطیب گنجه» پندی بپذیر بر تخت طرب نشین بکف ساغر گیر از طاعت و معصیت خدا مستغنی است داد دل خود تو از…

ادامه مطلب

ایام چو آتشکده در سینه ماست

ایام چو آتشکده در سینه ماست عالم همه در فسانه از کینه ماست اینک بمثل چو کوزه آبخوریم از خاک برادران پیشینه ماست مهستی گنجوی

ادامه مطلب

تا سنبل تو غالیه سائی نکند

تا سنبل تو غالیه سائی نکند باد سحری نافه گشائی نکند گر زاهد صد ساله ببیند دستت در گردن من که پارسائی نکند مهستی گنجوی

ادامه مطلب

چون اسب به میدان طرب می تازی

چون اسب به میدان طرب می تازی از طبع لطیف سحرها می سازی فرزین و شه و پیاده، فیل و رخ و اسب خوب و…

ادامه مطلب

در دام غم تو خسته ای نیست چو من

در دام غم تو خسته ای نیست چو من وز جور تو دلشکسته ای نیست چو من برخاستگان عشق تو بسیارند لیکن بوفا نشسته ای…

ادامه مطلب

در عالم عشق تا دلم سلطان گشت

در عالم عشق تا دلم سلطان گشت آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت اندر ره خود مشکل خود خود دیدم از خود چو…

ادامه مطلب

زیبا بت کفشگر چو کفش آراید

زیبا بت کفشگر چو کفش آراید هر لحظه لب لعل بر آن می ساید کفشی که ز لعل شکرش آراید تاج سر خورشید فلک را…

ادامه مطلب

قصاب یکی دنبه برآورد ز پوست

قصاب یکی دنبه برآورد ز پوست در دست گرفت و گفت وه وه چه نکوست با خود گفتم که غایت حرصش بین با اینهمه دنبه،…

ادامه مطلب

نجار که در پسته او خنده بود

نجار که در پسته او خنده بود عکس رخ او چو مهر تابنده بود باز از سر تیشه چون کند، کنده گری حقا که اگر…

ادامه مطلب

افتاد مرا با بت خود گفتاری

افتاد مرا با بت خود گفتاری گفتم که ز من سیر شدی؟ گفت آری؟ گفتا که ببار آن چه را اول اوست گفتم که دگر…

ادامه مطلب

ای آرزوی روان و وی داروی دل

ای آرزوی روان و وی داروی دل با گونه تو گونه گل شد باطل نقش صنم چین ببر تست خجل بتگر نکند پیکر نقشت به…

ادامه مطلب

این خوش پسران که اصلشان از چکل است

این خوش پسران که اصلشان از چکل است سبحان الله سرشتشان از چه گل است شیرین سخن و شکر لب و سیم برند یارب که…

ادامه مطلب

تا شاه رخت ملک بهاری بگرفت

تا شاه رخت ملک بهاری بگرفت هر یک ز میانه پیشکاری بگرفت شد غمزه وزیر و ابرویت حاجب خاص لعلت ز میانه آبداری بگرفت مهستی…

ادامه مطلب

چون با دل تو نیست وفا در یک پوست

چون با دل تو نیست وفا در یک پوست در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست بس بس که شکایت تو ناکرده بهست رو…

ادامه مطلب

در بستان دوش از غم و شیون خویش

در بستان دوش از غم و شیون خویش میگشتم و میگریستم بر تن خویش آمد گل سرخ و چاک زد دامن خویش والود باشکم همه…

ادامه مطلب

در وقت بهار جز لب جوی مجوی

در وقت بهار جز لب جوی مجوی جز وصف رخ یار سمن روی مگوی جز باده گلرنگ به شبگیر مگیر جز زلف بنان عنبرین بوی…

ادامه مطلب