رباعیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند فراق پشت امید شکست هرچند جفا دو دوست آمال ببست نومید نمیشود دل عاشق مست مردم برسد بهر چه همت دربست
هم خوان توایم و نیز مهمان توایم
هم خوان توایم و نیز مهمان توایم هم جمع توایم و هم پریشان توایم در شیشهٔ دل تخت نه حکم بکن ای رشک پری چونکه…
واپس مانی ز یار واپس باشی
واپس مانی ز یار واپس باشی از شاخ درخت بگسلی خس باشی در چشم کسی تو خویش را جای کنی تو مردمک دیدهٔ آن کس…
یاری که غمش دوای هر بیمار است
یاری که غمش دوای هر بیمار است او را یار است هرکه با او یار است گویند مرا باش در کار مدام من بیکارم ولیک…
یک طرفه عصاست موسی این رمه را
یک طرفه عصاست موسی این رمه را یک لقمه کند چو بفکند این همه را نی سور گذارد او و نی ملحمه را هر عقل…
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش وی زلف پریشان مشو از شانهٔ خویش وی مرغ متاب روی از دانهٔ خویش ای خانه خدا درآی…
ای عشق توم ان عذابی لشدید
ای عشق توم ان عذابی لشدید ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد کو خواب من…
ای طالب دنیا تو یکی مزدوری
ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری ای شاد بهر دو عالم از بیخبری شادی غمش ندیدهاش معذوری
ای ساقی جان برین خوش آواز برو
ای ساقی جان برین خوش آواز برو ساز ازلیست هم بر این ساز برو ای باز چو طبل باز او بشنیدی شه منتظر تست سبک…
ای راحت و آرامگه پیوستم
ای راحت و آرامگه پیوستم تا روی تو دیدم ز حوادث رستم در مجلس تو گر قدحی بشکستم صد ساغر زرین بخرم بفرستم
ای دلبر عیار دل نیکوفر
ای دلبر عیار دل نیکوفر از جملهٔ نیکوان توئی نیکوتر ای از شکرت دهان گلها پر زر وز هجر کبود پوش تو نیلوفر
ای دل تو اگر هزار دلبر داری
ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار…
ای در دل من نشسته شد وقت نشست
ای در دل من نشسته شد وقت نشست ای توبه شکن رسید هنگام شکست آن بادهٔ گلرنگ چنین رنگی بست وقت است که چون گل…
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست و اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست ما سوختگان عالم توحیدیم ما را سر لا اله الا الله…
ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو
ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو شیرین شده عالم ز شکر خندهٔ تو صد قرن گذشت و آسمان نیزد ندید در گردش روزگار…
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی او قصه ز دیده میکند فرق اینست
ای با تو جهان ظریف و شادی باره
ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و…
ای آنکه ز حد برون جانافزایی
ای آنکه ز حد برون جانافزایی بیحدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی
ای آنکه به کوی یار ما افتادی
ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون…
اول به هزار لطف بنواخت مرا
اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش میباخت مرا چون من همه از شدم بینداخت مرا
آنها که دل از الست مست آوردند
آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشقپرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست…
آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست او گریه و من گریه که تا آمد صبح پرسید کز…
اندر طلب دوست همی بشتابم
اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا…
آن وسوسهای که شرمها را ببرد
آن وسوسهای که شرمها را ببرد آن داهیهای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی…
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت…
آن صورت غیبی که شندیش دشمن
آن صورت غیبی که شندیش دشمن با خود به قیاس میبریدش دشمن مانندهٔ خورشید برآمد پیشین هر سو که نظر کرد ندیدش دشمن
آن روز که دیوانه سر و سودائی
آن روز که دیوانه سر و سودائی در سلسلهٔ دولتیان میآئی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزائی
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ…
از بسکه به نزدیک توام من دورم
از بسکه به نزدیک توام من دورم وز غایت آمیزش تو مهجورم وز کثرت پیدا شدهگی مستورم وز صحت بسیار چنین رنجورم
احوال من زار حزین میپرسی
احوال من زار حزین میپرسی زین پیش مپرس اگر چنین میپرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا بستین میپرسی
امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب من بسی ضعیف و زار است امشب شب پرداختن اسرار است اسرار دلم جمله خیال یار است ای شب بگذر زود که ما…
امروز مرا سخت پریشان کردی
امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیدهٔ خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی
المنةالله که به تو پیوستم
المنةالله که به تو پیوستم وز سلسلهٔ بند فراقت رستم من بادهٔ نیستی چنان خوردستم حز روز ازل تا بابد سرمستم
آسوده کسی که در کم و بیشی نیست
آسوده کسی که در کم و بیشی نیست در بند توانگری و درویشی نیست فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش بدرهٔ…
از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کمخوار شوی اگر تو کمخوار شوی
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از…
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخنفروشی نرهی ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق وز خود جز…
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم وز بندهٔ بندهٔ توام خوش میرم دیوانهٔ آن دو زلف چون زنجیرم مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و…
این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود
این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود جز جانب او نظر مکن تا نرود این مجلس بیخودی که چون فردوس است از مستی خود سفر…
این عشق به جانب دلیران گردد
این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانهٔ عشق از امل معمور است میپنداری که بیتو ویران گردد
با پیر خرد نهفته میگویم دوش
با پیر خرد نهفته میگویم دوش کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش کین دیدنیست گفتنی نیست خموش
آن چیست کز او سماعها را شرف است
آن چیست کز او سماعها را شرف است وان چیست که چون رود محل تلف است میآید و میرود نهان تا دانند کاین ذوق و…
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان…
بالا شجری لب شکر و دل حجری
بالا شجری لب شکر و دل حجری زنجیر سری، سیمبری رشک پری چون برگذری درنگری دل ببری چشمت مرساد سخت زیبا صوری
بر رهگذر بلا نهادم دل را
بر رهگذر بلا نهادم دل را خاص از پی تو پای گشادم دل را از باد مرا بوی تو آمد امروز شکرانهٔ آن به باد…
بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است در شش جهت و برون شش، معبود اوست باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد این…
بفروخت مرا یار به یک دسته تره
بفروخت مرا یار به یک دسته تره باشد که مرا واخرد آن یار سره نیکو مثلی زده است صاحب شجره ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست کاین عشق گرفتاری بیهیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه…
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود بیعشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بیجنبش عشق در مکنون نشود