رباعیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن
در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار…
در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
در عهد و وفا چنانکه دلدار منست خون باریدن بروز و شب کار منست او یار دگر کرده و فارغ شسته من شسته چو ابلهان…
در نفی تو عقل را امان نتوان دید
در نفی تو عقل را امان نتوان دید جز در ره اثبات تو جان نتوان داد با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست در…
دست تو به جود طعنه بر میغ زند
دست تو به جود طعنه بر میغ زند در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند از کار تو آفتاب را شرمی باد کو تیغ تو دیده…
دل را بدهم پند که عمدا نرود
دل را بدهم پند که عمدا نرود پیش بت شنگ من از آنجا نرود لب میگزد آن بت که کجا افتادی او کیست که باشد…
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد…
دوری ز برادر منافق بهتر
دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر
با شاه هر آنکسی که در خرگاهست
با شاه هر آنکسی که در خرگاهست آن از کرم و لطف و عطای شاهست با شاه کجا رسی بهر بیخویشی زانجانب بیخودی هزاران راهست
دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست
دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست یا جان فرشته است یا روح پریست مرده است هرآنکه بیچنین روح نزیست بیاو به خبر بودن…
رازیکه بگفتی ای بت بدخویم
رازیکه بگفتی ای بت بدخویم واگو که من از لطف تو آن میجویم چون گفت به گریه درشدم پس گفتا وامیگویم خموش وامیگویم
رو نیکی کن که دهر نیکی داند
رو نیکی کن که دهر نیکی داند او نیکی را از نیکوان نستاند مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند آن به…
روزیکه وجودها تولد گیرد
روزیکه وجودها تولد گیرد روزیکه عدم جانب اعلا گیرد تا قبضهٔ شمشیر که آلاید خون تا آتش اقبال که بالا گیرد
زان می مستم که نقش جامش عشق است
زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است ولیک من بندهٔ آنم…
ساقی امروز در خمارت بودم
ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم می در ده و از دام جهانم به جهان امشب چو به روز…
سرمست شدم در هوس سرمستان
سرمست شدم در هوس سرمستان از دست شدم در ظفر آن دستان بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم تا درکشدم عشق به بیمارستان
شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد میآید آب دیده میناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد
شب رفت کجا رفت همانجای که بود
شب رفت کجا رفت همانجای که بود تا خانه رود باز یقین هر موجود ای شب چو روی بدان مقام موعود از من برسان که…
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست در دیده بد امروز میان دلهاست در دل چو خیال خوش نشست و برخاست نی نی که ز…
طاوس نهای که بر جمالت نگرند
طاوس نهای که بر جمالت نگرند سیمرغ نهای که بیتو نام تو برند شهباز نهای که از شکار تو چرند آخر تو چه مرغی و…
عشاق به یک دم دو جهان در بازند
عشاق به یک دم دو جهان در بازند صد ساله بقا به یک زمان دربازند بر بوی دمی هزار منزل بروند وز بهر دلی هزار…
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از…
عقل و دل من چه عیشها میداند
عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بیآبی کار فرو میماند
غم را دیدم گرفته جام دردی
غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی
کاچی سازی که روز برفست و وحل
کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر، میریست…
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد واندل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک…
گر جان داری بیا و جان باز آنجا
گر جان داری بیا و جان باز آنجا آن جای که بودهای ز آغاز آنجا یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید…
گر خواب ترا خواجه گرفتار کند
گر خواب ترا خواجه گرفتار کند من نگذارم کسیت بیدار کند عشقت چو درخت سیب میافشاند تا خواب ترا چو برگ طیار کند
گر راه روی راه برت بگشایند
گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی، نگنجی در عالم وانگاه ترابی تو به تو بنمایند
گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر بشد عمر دگر داد خدا گر عمر فنا نماند نک عمر بقا عشق آب حیاتست در این آب درآ هر قطره از این…
گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری
گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری میدان که به خواب در، همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب…
گفتم بنما که چون کنم بمیر
گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت…
گفتم عشقت قرابت و خویش منست
گفتم عشقت قرابت و خویش منست غم نیست غم از دل بداندیش منست گفتا بکمان و تیر خود مینازی گستاخ مینداز گرو پیش منست
گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی
گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی دیوانه توئی که عقل از من جوئی گفتی که چه بیشرم و چه آهن روئی آئینه کند همیشه…
دوش از سر مستی بخراشید رخم
دوش از سر مستی بخراشید رخم آندم که زروش لاله میچید رخم گفتم مخراشش که از آنروز که زاد از قبلهٔ روی تو نگردید رخم
گویند مرا چند بخندی ز گزاف
گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف
ما اطیب ما الذما احلانا
ما اطیب ما الذما احلانا کنا مهجا ولم نکن ابدانا این شأبنا کرامة مولانا یعفو و یعیدنا کما ابدنا
ما زیبائیم خویش را زیبا کن
ما زیبائیم خویش را زیبا کن خوبا ما کن ز دیگران خو واکن ور میخواهی که کان گوهر باشی دل را بگشای و سینه را…
ماه عید است و خلق زیر و زبر است
ماه عید است و خلق زیر و زبر است تا فرجه کند هرآنکه صاحب نظر است چه طبل زنی که طبل با شور و شر…
مردان تو در دایرهٔ کن فیکون
مردان تو در دایرهٔ کن فیکون دل نقطهٔ وحدتست و از عرش فزون گر در چیند نقطهٔ دردت ز درون حالی شوی از دایرهٔ کون…
مست است خبر از تو و یا خود خبری
مست است خبر از تو و یا خود خبری خیره است نظر در تو و با تو نظری درهم شده خانهٔ دل از حور و…
مگذار که وسوسه زبونت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بیچون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد
من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم
من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم از نازش معشوقه خودکام شدم در هر نفسی پخته شدم خام شدم در هر قدمی دانه شدم…
من زان جانم که جانها را جانست
من زان جانم که جانها را جانست من زان شهرم که شهر بیشهرانست راه آن شهر راه بیپایانست رو بیسر و پا شو که سر…
من کی خندم تات نبینم خندان
من کی خندم تات نبینم خندان جان بندهٔ آن خندهٔ بیکام و دهان افسوس که خندهٔ ترا میبینند و آن خندهٔ تو ز چشم خلقان…
مه را طرفی بماه رو میماند
مه را طرفی بماه رو میماند چیزیش بدان فرشته خو میماند نی نی ز کجا تا بکجا مه که بود جان بندهٔ او بدو خود…
میگردد این روی جهان رنگ به رنگ
میگردد این روی جهان رنگ به رنگ وز پرده همی بیند معشوقهٔ شنگ این لرزهٔ دلها همه از معشوقیست کز عشق ویست نه فلک چون…
نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پردهها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست
هان ای دل خسته روز مردانگیست
هان ای دل خسته روز مردانگیست در عشق توم چه جای بیگانگیست هر چیز که در تصرف عقل آید بگذار کنون که وقت دیوانگیست
هر روز بیاید آن سپهدار سماع
هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع
هر قبض اثر علت اولی باشد
هر قبض اثر علت اولی باشد صورت همه مقبول هیولی باشد هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست کانجا همه کل قابل اجزا باشد