رباعیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
مست است دو چشم از دو چشم مستت
مست است دو چشم از دو چشم مستت دریاب که از دست شدم در دستت تو هم به موافقت سری در جنبان گر زانکه سر…
مگذار که غصه در میانت گیرد
مگذار که غصه در میانت گیرد یا وسوسههای این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق…
من بیدلم ای نگار و تو دلداری
من بیدلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که بردهای بازدهی یا هر چه کنم…
من ذره و خورشید لقائی تو مرا
من ذره و خورشید لقائی تو مرا بیمار غمم عین دوائی تو مرا بیبال و پراندر پی تو میپرم من کاه شدم چو کهربائی تو…
من کاستهٔ وفای آن مهرویم
من کاستهٔ وفای آن مهرویم گر خواهد و گر نخواهد آنمه رویم زو آب حیات ابدی میجویم او آب حیات آمده و من جویم
منصور بدآن خواجه که در راه خدا
منصور بدآن خواجه که در راه خدا از پنبهٔ تن جامهٔ جان کرد جدا منصور کجا گفت اناالحق میگفت منصور کجا بود خدا بود خدا
میدان که در درون تو مثال غاریست
میدان که در درون تو مثال غاریست واندر پس آنغار عجب بازاریست هرکس یاری گرفت و کاری بگزید این یار نهانیست عجب یاریست
نور فلکست این تن خاکی ما
نور فلکست این تن خاکی ما رشک ملک آمدست چالاکی ما که رشک برد فرشته از پاکی ما که بگریزد دیو ز بیباکی ما
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصهٔ آن آینهٔ پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک…
هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست گر تا باید خورند اینخوان برپاست بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست خوردند و خوردند کم…
هر روز یکی شور بر این جمع زنی
هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قائم بود بر جا فقیران کرم چون…
هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان
هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان گر چهرهٔ نهان کرد ز تو بیت و غزل گر…
هشیار اگر زر و گر زرین است
هشیار اگر زر و گر زرین است اسب است ولی بهاش کم از زینست هر کو به خرابات نشد عنین است زیرا که خرابات اصول…
هوش عاشق کجا بود سوی نسیم
هوش عاشق کجا بود سوی نسیم هوش عاقل کجا بود با زر و سیم جای گلها کجا بود باغ و نعیم جای هیزم کجا بود…
یارب چه دلست این و چه خو دارد این
یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید…
یک شفتالو از آن لب عنابی
یک شفتالو از آن لب عنابی پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی هم پردهٔ شب درید و هم پردهٔ روز از عشق رخ…
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری از روشنی روی بت من دوری وی نرگس اگرچه تازه و مخموری رو چشم بتم ندیدهای معذوری
ای عشق که هستی به یقین معشوقم
ای عشق که هستی به یقین معشوقم تو خالق مطلقی و من مخلوقم بر کوری منکران که بدخواهانند بالا ببرم بلند تا عیوقم
ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر
ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر پیش از رخ بندهٔ معنی بودم ای نقش تو از هزار…
ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا
ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا ای دولت و اقبال من و کار و کیا ای خلوت و ای سماع و اخلاص…
ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش
ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایهٔ زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی…
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت…
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی انصاف بده که عشق را چون سائی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر…
ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم…
ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی
ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا…
ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم
ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم ای ماه زمین و آسمان گم کردم می بر کف من منه بنه بر دهنم کز…
ای بیتو حرام زندگانی کردن
ای بیتو حرام زندگانی کردن خود بیتو کدام زندگانی کردن هر عمر که بیرخ تو بگذشت ای جان مرگست و به نام زندگانی کردن
ای باد سحر تو از سر نیکوئی
ای باد سحر تو از سر نیکوئی شاید که حکایتم به آن مه گوئی نی نی غلطم گرت بدوره بودی پس گرد جهان دگر کرا…
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما مستی گردد که روز بیند شب ما ای آنکه گریخت از در مذهب ما گوشش بکشد فراق تا…
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای در ظلمت کفر شمع ایمان شدهای اندر دل من ترانهگویان شدهای واندر سر من چو باده رقصان…
ای آب حیات قطره از آب رخت
ای آب حیات قطره از آب رخت وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت گفتم که شب دراز خواهم مهتاب آن شب شب زلف…
آنی تو که در صومعه مستم داری
آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بتپرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا…
آنکس که ترا دید و نخندید چو گل
آنکس که ترا دید و نخندید چو گل از جان و خرد تهیست مانند دهل گبر ابدی باشد کو شاد نشد از دعوت ذوالجلال و…
اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر سر من نبود جز رای صلاح اندر شب و روز پاک جویای صلاح امسال چنانم که نیارم گفتن یک سال دگر وای مرا وای…
آن یار که عقلها شکارش میشد
آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد
آن کس که همیشه دل پر از دردم از او
آن کس که همیشه دل پر از دردم از او با سینهٔ ریش و با رخ زردم از او امروز بناز او بری بر من…
آن ظلم رسیدهای که دادش دادی
آن ظلم رسیدهای که دادش دادی وانغمزدهای که جام شادش دادی آن بادهٔ اولین فراموشش شد گر باز نمیدهی چه یادش دادی
آن روز که مهرگان گردون زدهاند
آن روز که مهرگان گردون زدهاند مهر زر عاشقان دگرگون زدهاند واقف نشوی به عقل کان چون زدهاند کاین زر ز سرای عقل بیرون زدهاند
آن را که خدای چون تو یاری داده است
آن را که خدای چون تو یاری داده است او را دل و جان و بیقراری داده است زنهار طمع مدار زانکس کاری زیرا که…
از بهر تو صد بار ملامت بکشم
از بهر تو صد بار ملامت بکشم گر بشکنم این عهد غرامت بکشم گر عمر وفا کند جفاهای ترا در دل دارم که تا قیامت…
آری صنما بهانه خود کم بودت
آری صنما بهانه خود کم بودت تا خواب بیامد و ز ما بر بودت خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت فریاد ز…
امشب که شراب جان مدامست مدام
امشب که شراب جان مدامست مدام ساقی شه و باده با قوامست قوام اسباب طرب جمله تمامست تمام ای زندهدلان خواب حرامست حرام
امروز من و جام صبوحی در دست
امروز من و جام صبوحی در دست میافتم و میخیزم و میگردم مست با سرو بلند خویش من مستم و پست من نیست شوم تا…
آمد بر من دوش مه یغمائی
آمد بر من دوش مه یغمائی گفتم که برو امشب اینجا نائی میرفت و همی گفت زهی سودائی دولت بدر آمده است و در نگشائی
افتاد مرا با لب او گفتاری
افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست…
از لشکر صبرم علمی بیش نماند
از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز دم میدمد و مرا…
از صنع برآیم بر صانع باشم
از صنع برآیم بر صانع باشم حاشا که زبون هیچ مانع باشم چون مطبخ حق ز لوت مالامالست تا چند به آب گرم قانع باشم
از دل سوی دلدار شکافست شکاف
از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف میپنداری که این گزافست گزاف
از جان بشنیدهام نوای غم تو
از جان بشنیدهام نوای غم تو نی خود جانهاست ذرههای غم تو آن صورتها که در درون میآیند تابند چو ذره در هوای غم تو