رباعیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
آواز گرفته است خروشان مینال
آواز گرفته است خروشان مینال زیرا شنواست یار و واقف از حال آواز خراشان و گلوی خسته نالان ز زوال خویش در پیش کمال
آنها که به کوی عارفان افتادند
آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخهٔ صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و…
آنکس که امید یاری غم داده است
آنکس که امید یاری غم داده است هان تا نخوری که او ترا دم داده است در روز خوشی همه جهان یار تواند یار شب…
اندر رمضان خاک تو زر میگردد
اندر رمضان خاک تو زر میگردد چون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد آن لقمه که خوردهای قذر میگردد وان صبر که کردهای نظر میگردد
آن وقت آمد که ما به تو پردازیم
آن وقت آمد که ما به تو پردازیم مرجان ترا خانهٔ آتش سازیم تو کان زری میان خاکی پنهان تا صاف شوی در آتشت اندازیم
آن کس که ترا نقش کند او تنها
آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا
آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو
آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو تا رشک برد بر لب خودکامهٔ تو یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو یا بر…
آن روز که چشم تو ز من برگردد
آن روز که چشم تو ز من برگردد وز بهر تو کشتنم میسر گردد در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت گر چشم تو در…
آن ذره که جز همدم خورشید نشد
آن ذره که جز همدم خورشید نشد بر نقد زد و سخرهٔ امید نشد عشقت به کدام سر درافتاد که زود از باد تو رقصان…
از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
از بسکه دل تو دام حیلت افراخت خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت چون برق گرفت عالمی را…
اجری ده ارواحی و سلطان ابد
اجری ده ارواحی و سلطان ابد گرچه به قلب بهاء دینی و ولد بگذار که ساغر وفا در شکند چون شیشه شکست پای مستان بخلد
امشب شب آن نیست که از خانه روند
امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند
امروز ما یار جنون میخواهد
امروز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او افزون میخواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد
آمد بر من چو در کفم زر پنداشت
آمد بر من چو در کفم زر پنداشت چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت از حلقهٔ گوش او چنین پندارم کانجا که زر…
اسرار شنو ز طوطی ربانی
اسرار شنو ز طوطی ربانی طوطی بچهای زبان طوطی دانی در مرغ و قفس خیره چرا میمانی بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی
از عهد مگو که او نه بر پای منست
از عهد مگو که او نه بر پای منست چون زلف تو عهد من شکن در شکن است زان بند شکن مگو که اندر لب…
از سوز غم تو آتش میطلبم
از سوز غم تو آتش میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم از ناخوشی خویش به جان آمدهام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم
از خویش خوشم نی نباشد خوشیم
از خویش خوشم نی نباشد خوشیم از خود گرمم نه آب و نی آتشیم چندان سبکم به عشق کاندر میزان از هیچ کم آیم دو…
از بییاری ظریفتر یاری نیست
از بییاری ظریفتر یاری نیست وز بیکاری لطیفتر کاری نیست هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست
ای نور دل و دیده و جانم چونی
ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بیلب لعل تو چنانم که مپرس تو بیرخ زرد من…
این جو که تراست هر کسی جویان نیست
این جو که تراست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که…
این عشق کمالست و کمالست و کمال
این عشق کمالست و کمالست و کمال وین نفس خیالست خیالست و خیال این عشق جلالست و جلالست و جلال امروز وصالست و وصالست و…
با تست مراد از چه روی هر سو تو
با تست مراد از چه روی هر سو تو او تست ولی باو میگو تو اوئی و توئی ز احولی مخیزد چون دیده شود راست…
آن چشم فراز از پی تاب شده است
آن چشم فراز از پی تاب شده است تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است صد آب ز چشم ما روان کردی دی…
با هستی و نیستیم بیگانگی است
با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمیشوم ز دیوانگی…
بالا بنگر دو چشم را بالا دار
بالا بنگر دو چشم را بالا دار صاحبنظری کن و نظر با ما دار مردانه و مرد روی دل اینجا دار آوردم و آمدم تو…
بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش
بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ ما زرد و…
بر یاد لبت لعل نگین میبوسم
بر یاد لبت لعل نگین میبوسم آنم چو بدست نیست این میبوسم دستم چو بر آسمان تو مینرسد میآرم سجده و زمین میبوسم
بگذشت سوار غیب و گردی برخاست
بگذشت سوار غیب و گردی برخاست او رفت ز جای و گرد او هم برخاست تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست گردش…
بیجهد به عالم معانی نرسی
بیجهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی
بیکار شدم ای غم عشقت کارم
بیکار شدم ای غم عشقت کارم در بیکاری تخم وفا میکارم من صورت وصل میتراشم شب و روز با خاطر چون تیشه مگر نجارم
پران باشی چو در صف یارانی
پران باشی چو در صف یارانی پری باشی سقط چو بی ایشانی تا پرانی تو حاکمی بر سر آن چون پر گشتی ز باد سرگردانی
تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش
تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش چون پوشیدی ز هر بلائی مخروش در جامه همی سوز و همی باش خموش کاخر ز پس نیش بود…
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار تا چند دوی از پی نان و دینار ای کافر و کافر…
تا شمع تو افروخت پروانه شدم
تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و…
تا میرود آن نگار ما میرانیم
تا میرود آن نگار ما میرانیم پیمانه چو پر شود فرو گردانیم چون بگذرد این سر که درین آب و گلست در صبح وصال دولتش…
تو سیر شدی من نشدم زین مستی
تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی تا آب ز نا و آسیا میریزد میگردد سنگ و میزخد…
جان در ره ما بباز اگر مرد دلی
جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق میطلبی و…
جانم ز هواهای تو یادی دارد
جانم ز هواهای تو یادی دارد بیرون ز مرادها مرادی دارد بر باد دهم خویش در این بادهٔ عشق کاین باده ز سودای تو بادی…
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا نی اول و نی آخهر و آغاز مرا جان میدهد از درونه آواز مرا کی کاهل راه عشق درباز…
چو نزود نبشته بود حق فرقت ما
چو نزود نبشته بود حق فرقت ما از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما گر بد بودیم رستی از زحمت ما ور نیک…
چون دیده برفت توتیای تو چه سود
چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو…
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی یا حیله کنی ز حیلهٔ ما بجهی یا بازخری تو خویش و مالی بدهی آن به…
حاشا که کند دل به دگر جا منزل
حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم…
خواهی که حیات جاودانه بینی
خواهی که حیات جاودانه بینی وز فقر نشانهٔ عیانی بینی اندر ره فقر بد مرو تا نرود مردانه درآ که زندگانی بینی
خوش میسازی مرا و خوش میسوزی
خوش میسازی مرا و خوش میسوزی خوش پرده همی دری و خوش میدوزی آموختیم جوانی اندر پیری از بخت جوان صلای پیرآموزی
در انجمنی نشسته دیدم دوشش
در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش رخ را به بهانه بر رخش بنهادم یعنی که حدیث میکنم در گوشش
در جای تو جا نیست بجز آن جان را
در جای تو جا نیست بجز آن جان را در کوه تو کانیست بجو آن کان را صوفی رونده گر توانی میجوی بیرون تو مجو…
در خاموشی چرا شوی کند و ملول
در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است…
در سر دارم ز می پریشانیها
در سر دارم ز می پریشانیها با قند لب تو شکرافشانیها ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی رسوا شود این دم همه پنهنیها