رباعیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما مستی گردد که روز بیند شب ما ای آنکه گریخت از در مذهب ما گوشش بکشد فراق تا…
ای آنکه تو از دوش بیادم دادی
ای آنکه تو از دوش بیادم دادی زان حالت پرجوش بیادم دادی آن رحمت را کجا فراموش کنم کز گنج فراموش بیادم دادی
ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو
ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو وی آتش از این سینهٔ پرتاب برو وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند بیآبی خود مجوی…
انوار صلاح دین برانگیخته باد
انوار صلاح دین برانگیخته باد بر دیده و جان عاشقان ریخته باد هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت با خاک صلاح دین…
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد آن مسکین را…
اندر سر ما همت کاری دگر است
اندر سر ما همت کاری دگر است معشوقه خوب ما نگاری دگر است والله که بعشق نیز قانع نشویم ما را پس از این خزان…
آن یار که از طبیب دل برباید
آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرمایند یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی…
آن کس که نساخت با لقای یاران
آن کس که نساخت با لقای یاران افتاد به مکر دزد و تهدید عوان میگفت و همی گریست و انگشت گزان فریاد من از خوی…
آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد
آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد وین نادره آب حیوانشان بکشد گر فاش کنند مردمانشان بکشند ور عشق نهان کنند آنان بکشند
آن روز که روز ابر و باران باشد
آن روز که روز ابر و باران باشد شرط است که جمعیت یاران باشد زانروی که روییار را تازه کند چون مجمع گل که در…
آن را که بود کار نه زین یارانست
آن را که بود کار نه زین یارانست کاین پیشهٔ ما پیشهٔ بیکارانست این راه که راه دزد و عیارانست چه جای توانگران و زردارانست
از بسکه برآورد غمت آه از من
از بسکه برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد…
احرام درش گیرد لافرمان کن
احرام درش گیرد لافرمان کن واندر عرفات نیستی جولان کن خواهی که ترا کعبه کند استقبال مائی و منی را به منی قربان کن
امشب که حریف مشتری و ماهم
امشب که حریف مشتری و ماهم با مهرویان چون شکر همراهم سرمست شراب بزم شاهنشاهم امشب همه آنست که من میخواهم
امروز من از تشنه دهانی و خمار
امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار میآیم و میروم چو انگور افشار آخر قدح…
آمد بر من خیال جانان ز پگه
آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ…
آشفته همی روی بکوئی ای جان
آشفته همی روی بکوئی ای جان میجوئی از آن گمشده خویش نشان من دوش بدیدم کمرت را ز میان هان تا نبری گمان بد بر…
از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او
از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او ز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او آوخ که ز پیمان و ز پیمانهٔ او کس خانهٔ خود نداند از…
از شور و جنون رشک جنان را بزدم
از شور و جنون رشک جنان را بزدم ز آشفته دلی راحت جان را بزدم جانیکه بدان زندهام و خندانم دیوانه شدم چنانکه آن را…
از درد همیشه من دوا میبینم
از درد همیشه من دوا میبینم در قهر و جفا لطف و وفا میبینم در صحن زمین به زیر نه طاق فلک بر هرچه نظر…
از ثور فلک شیر وفا میدوشم
از ثور فلک شیر وفا میدوشم هرچند که از پنجهٔ او بخروشم هرچند که دوش حلقه بد در گوشم امشب به خدا که بهتر است…
ای نرم دلانیکه وفا میکارید
ای نرم دلانیکه وفا میکارید بر خاک سیه در صفا میبارید در هر جائی خبر ز حالم دارید در دست چنین هجر مرا مگذارید
این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست…
این عرصه که عرض آن ندارد طولی
این عرصه که عرض آن ندارد طولی بگذار عمارتش بهر مجهولی پولیست جهان که قیمتش نیست جوی یا هست رباطی که نیرزد پولی
این واقعه را سخت بگیری شاید
این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید
آن جمع کن جان پراکنده بیار
آن جمع کن جان پراکنده بیار وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار آواز بکش رضای پاینده بیار ز آواز سرافیل شوم زنده بیار
با نامحرم حدیث اسرار مگو
با نامحرم حدیث اسرار مگو با مردودان حکایت از یار مگو با مردم اغیار جز اغیار مگو با اشتر خار خوار جز خار مگو
بازچیهٔ قدرت خدائیم همه
بازچیهٔ قدرت خدائیم همه او راست توانگری گدائیم همه بر یکدگر این زیادتی جستن چیست آخر ز در یکی سرائیم همه
بر جان و دل و دیده سواری همه خوش
بر جان و دل و دیده سواری همه خوش واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش فریاد…
بر من بگریست نرگس خمارش
بر من بگریست نرگس خمارش تا خیره شدم ز گریهٔ بسیارش گر نرگس او به سرمه آلوده بدی آلوده شدی ز سرمهها رخسارش
بسیار ترا خسته روان باید شد
بسیار ترا خسته روان باید شد و انگشت نمای این و آن باید شد گر آدمیی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید…
بیتو جانا قرار نتوانم کرد
بیتو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من شود زبان هر موئی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
بیزارم از آن آب که آتش نشود
بیزارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود
پالوده شوی در طلب پالودن
پالوده شوی در طلب پالودن فرسوده شوید در هوس فرسودن تا لذت پالودنتان شرح دهد ور نیست چگونه هست خواهد بودن
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
تا از تو جدا شده است آغوش مرا از گریه کسی ندیده خاموش مرا در جان و دل و دید فراموش نهای از بهر خدا…
تا چند بهر زه چون غباری گردم
تا چند بهر زه چون غباری گردم گه بر سر که گه سوی غاری گردم تا چند چو طفل بر نگاری گردم یک چند گهی…
تا سر نشود یقین که سرکش نشود
تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود
تا مدرسه و مناره ویران نشود
تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر…
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز…
جانم بر آن جان جهان رو کرده است
جانم بر آن جان جهان رو کرده است هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است ما را ملکالعرش چنین خو کرده است کار او…
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفهات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند
چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من
چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من ای خوی تو آزردن پیوستهٔ من من صبر کنم ولیک ننگت نبود یک روز تو از…
چون دانستم که عشق پیوست منست
چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست
چون صورت تو در دل ما بازآید
چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشتهها بازآید
حاشا که دلم ز شبنشینی سیر است
حاشا که دلم ز شبنشینی سیر است یا ساقی ما بیمدد و ادبیر است از خواب چو سایه عقلها سر زیر است فردا ز پگه…
خواهم گردی که از هوای تو رسد
خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا…
خورشید همی زرد شود بر دیوار
خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار…
دانی شب چیست بشنو ای فرزانه
دانی شب چیست بشنو ای فرزانه خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه خاصه امشب که با مهم همخانه من مستم و مه عاشق و شب…
در بحر کرم حرص و حسد پیمودن
در بحر کرم حرص و حسد پیمودن وین آب خوشی ز همدگر بربودن ماهی ننهد آب ذخیره هرگز چون بیدریا هیچ نخواهد بودن