ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای از پرتو آن کمال آموخته‌ای از جملهٔ اختران که افروخته‌ای تو بیشتری که بیشتر سوخته‌ای

ادامه مطلب

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها از نطع دلم ببرده‌ای بازیها روزی بینی مرا تو بر خوان فلک سازم چون ماه کاسه پردازیها

ادامه مطلب

ای پیر اگر تو روی با حق داری

ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر…

ادامه مطلب

ای بر نمک تو خلق نانی بزده

ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و…

ادامه مطلب

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی گوئی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من…

ادامه مطلب

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای این مجلس جانست چرا تن زده‌ای چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی بنده غم از آن شدی…

ادامه مطلب

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیده‌ای نه آویزهٔ گوش از گوش بدیده آ…

ادامه مطلب

آنی که وجود و عدمت اوست همه

آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایهٔ شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت…

ادامه مطلب

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است فاش است میان عاشقان مشتهر است وانکس که ز ناموس نهان میدارد پیداست که در فراق زیر و…

ادامه مطلب

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفه‌ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر

ادامه مطلب

آنجا بنشین که همنشین مردانند

آنجا بنشین که همنشین مردانند تا دود کدورت ترا بنشانند اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان زانبیش که اندیشه کنی میدانند

ادامه مطلب

آن می که گشود مرغ جان را پر و بال

آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق…

ادامه مطلب

آن کس که از آب و گل نگاری دارد

آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون…

ادامه مطلب

آن روی ترش نیست چنینش فعل است

آن روی ترش نیست چنینش فعل است می‌گوید و میخورد در اینش فعل است آنکس که بر این چرخ برینش فعل است این نیست عجب…

ادامه مطلب

آن راحت جان گرد دلم میگردد

آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد

ادامه مطلب

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند ما را به خرابات بتان ره زده‌اند کافر دل و خونخواره این ره بده‌اند وز مکر چنین عابد و زاهد…

ادامه مطلب

از آتش سودای توام تابی بود

از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه…

ادامه مطلب

امشب که مه عشق تمامست تمام

امشب که مه عشق تمامست تمام دلدار فرو کرده سر از گوشهٔ بام امشب شب یاد است و سجود است و قیام چون باده و…

ادامه مطلب

امروز یکی گردش مستانه کنم

امروز یکی گردش مستانه کنم وز کاسهٔ سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست می‌جویم عاقلی که دیوانه کنم

ادامه مطلب

امروز چه روز است که خورشید دوتاست

امروز چه روز است که خورشید دوتاست امروز ز روزها برونست و جداست از چرخ بخاکیان نثار است و صداست کای دلشدگان مژده که این…

ادامه مطلب

افسوس که طبع دلفروزیت نبود

افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک…

ادامه مطلب

از یاد خدای مرد مطلق خیزد

از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن…

ادامه مطلب

از عشق تو گشتم ارغنون عالم

از عشق تو گشتم ارغنون عالم وز زخمهٔ تو فاش شده احوالم ماننده چنگ شده همه اشکالم هر پرده که می‌زنی مرا مینالم

ادامه مطلب

از دیدن روئیکه ترا دیده بود

از دیدن روئیکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روئیکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو…

ادامه مطلب

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام وز عشق تو شمع روح‌افروخته‌ام از حالت من چشم بدان دوخته باد چون چشم برخسار تو در دوخته‌ام

ادامه مطلب

ای میر ملیحان و مهان شیی الله

ای میر ملیحان و مهان شیی الله وی راحت و آرامش جان شیی الله ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو میگوید خورشید جهان…

ادامه مطلب

ای یک قدح از درد تو دریای جهان

ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای…

ادامه مطلب

این شاخ شکوفه بارگیرد روزی

این شاخ شکوفه بارگیرد روزی وین باز طلب شکار گیرد روزی می‌آید و میرود خیالش بر تو تا چند رود قرار گیرد روزی

ادامه مطلب

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست گویا نه منم در دهنم گوئی کیست من پیرهنی بیش نیم سر تا پای آن کس که…

ادامه مطلب

آن تازه تنی که در بلای تو بود

آن تازه تنی که در بلای تو بود آغشته به خون کربلای تو بود یارب که چه کار دارد و کارستان آن بی‌کاری که از…

ادامه مطلب

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار…

ادامه مطلب

باز آمد یار با دلی چون خاره

باز آمد یار با دلی چون خاره وز خارهٔ او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد…

ادامه مطلب

بر بنده بخند تا ثوابت باشد

بر بنده بخند تا ثوابت باشد وز بنده شکر خنده جوابت باشد میگریم زار تا شرابت باشد میسوزم دل که تا کبابت باشد

ادامه مطلب

بر گور من آن کو گذرد مست شود

بر گور من آن کو گذرد مست شود ور ایست کند تا بابد مست شود در بحر رود بحر به مد مست شود در خاک…

ادامه مطلب

بس درمانها کان مدد درد شود

بس درمانها کان مدد درد شود بس دولتها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود…

ادامه مطلب

بویت آمد گریز را روی نماند

بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدانسوی نماند از بوی تو رنگ و بوی مامید زدند تا کار چنان شد که…

ادامه مطلب

بیرون ز تن و جان و روان درویش است

بیرون ز تن و جان و روان درویش است برتر ز زمین و آسمان درویش است مقصود خدا نبود بس خلق جهان مقصود خدا از…

ادامه مطلب

بیمارم و غم در امتحانم دارد

بیمارم و غم در امتحانم دارد اما غم او تر و جوانم دارد این طرفه نگر که هرچه در رنجوری بیرون ز غمش خورم زیانم…

ادامه مطلب

پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد

پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد جان و دل عاشقان ز تو شادان باد آنکس که ترا بیند و شادی نکند سر زیر و…

ادامه مطلب

تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد

تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین آنگه…

ادامه مطلب

تا در نزنی بهر چه داری آتش

تا در نزنی بهر چه داری آتش هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش عیاران را ز آتش آمد مفرش عیار نه‌ای ز عاشقان پا درکش

ادامه مطلب

تا عشق آن روی پریزاد شوی

تا عشق آن روی پریزاد شوی وانگه هردم چو خاک برباد شوی دانم که در آتشی و بگذاشتمت باشد که در این واقعه استاد شوی

ادامه مطلب

تو آب نی خاک نی تو دگری

تو آب نی خاک نی تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری قالب جویست و جان در او آب حیات آنجا که…

ادامه مطلب

توبه که دل خویش چو آهن کرده است

توبه که دل خویش چو آهن کرده است در کشتن بنده چشم روشن کرده است چون زلف تو هرچند شکن در شکنست با توبه همان…

ادامه مطلب

جانا تبش عشق به غایت برسید

جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید

ادامه مطلب

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است خود معدن کیمیاست خاک از کف تو…

ادامه مطلب

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند

ادامه مطلب

چون بنده نه‌ای ندای شاهی میزن

چون بنده نه‌ای ندای شاهی میزن تیر نظر آنچنانکه خواهی میزن چون از خود و غیر خود مسلم گشتی بی‌خود بنشین کوس الهی میزن

ادامه مطلب

چون شب بر من زنان و گویان آئی

چون شب بر من زنان و گویان آئی در نیم شبی صبح طرب بنمائی زلف شب را گره گره بگشائی چشمت مرسا که سخت بی‌همتائی

ادامه مطلب

حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست

حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست یا خوبتر از دیدن رویت کاریست اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی هم پرتو تست…

ادامه مطلب