رباعیات – مولانا جلال الدین محمد بلخی
ای ساقی جان برین خوش آواز برو
ای ساقی جان برین خوش آواز برو ساز ازلیست هم بر این ساز برو ای باز چو طبل باز او بشنیدی شه منتظر تست سبک…
ای راحت و آرامگه پیوستم
ای راحت و آرامگه پیوستم تا روی تو دیدم ز حوادث رستم در مجلس تو گر قدحی بشکستم صد ساغر زرین بخرم بفرستم
ای دلبر عیار دل نیکوفر
ای دلبر عیار دل نیکوفر از جملهٔ نیکوان توئی نیکوتر ای از شکرت دهان گلها پر زر وز هجر کبود پوش تو نیلوفر
ای دل تو اگر هزار دلبر داری
ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار…
ای در دل من نشسته شد وقت نشست
ای در دل من نشسته شد وقت نشست ای توبه شکن رسید هنگام شکست آن بادهٔ گلرنگ چنین رنگی بست وقت است که چون گل…
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست و اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست ما سوختگان عالم توحیدیم ما را سر لا اله الا الله…
ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو
ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو شیرین شده عالم ز شکر خندهٔ تو صد قرن گذشت و آسمان نیزد ندید در گردش روزگار…
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی او قصه ز دیده میکند فرق اینست
ای با تو جهان ظریف و شادی باره
ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و…
ای آنکه ز حد برون جانافزایی
ای آنکه ز حد برون جانافزایی بیحدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی
ای آنکه به کوی یار ما افتادی
ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون…
اول به هزار لطف بنواخت مرا
اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش میباخت مرا چون من همه از شدم بینداخت مرا
آنها که دل از الست مست آوردند
آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشقپرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست…
آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست او گریه و من گریه که تا آمد صبح پرسید کز…
اندر طلب دوست همی بشتابم
اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا…
آن وسوسهای که شرمها را ببرد
آن وسوسهای که شرمها را ببرد آن داهیهای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی…
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت…
آن صورت غیبی که شندیش دشمن
آن صورت غیبی که شندیش دشمن با خود به قیاس میبریدش دشمن مانندهٔ خورشید برآمد پیشین هر سو که نظر کرد ندیدش دشمن
آن روز که دیوانه سر و سودائی
آن روز که دیوانه سر و سودائی در سلسلهٔ دولتیان میآئی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزائی
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ…
از بسکه به نزدیک توام من دورم
از بسکه به نزدیک توام من دورم وز غایت آمیزش تو مهجورم وز کثرت پیدا شدهگی مستورم وز صحت بسیار چنین رنجورم
احوال من زار حزین میپرسی
احوال من زار حزین میپرسی زین پیش مپرس اگر چنین میپرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا بستین میپرسی
امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب من بسی ضعیف و زار است امشب شب پرداختن اسرار است اسرار دلم جمله خیال یار است ای شب بگذر زود که ما…
امروز مرا سخت پریشان کردی
امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیدهٔ خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی
المنةالله که به تو پیوستم
المنةالله که به تو پیوستم وز سلسلهٔ بند فراقت رستم من بادهٔ نیستی چنان خوردستم حز روز ازل تا بابد سرمستم
آسوده کسی که در کم و بیشی نیست
آسوده کسی که در کم و بیشی نیست در بند توانگری و درویشی نیست فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش بدرهٔ…
از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کمخوار شوی اگر تو کمخوار شوی
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از…
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخنفروشی نرهی ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق وز خود جز…
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم وز بندهٔ بندهٔ توام خوش میرم دیوانهٔ آن دو زلف چون زنجیرم مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی وی آینهٔ جمال شاهی که توئی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه…
این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پردهها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست
این طرفه که یار در دامن گنجد
این طرفه که یار در دامن گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم و در…
این همدم اندرون که دم میدهدت
این همدم اندرون که دم میدهدت امید رسیدن به حرم میدهدت تو تا دم آخرین دم او میخور کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت
آن چیز که هست در سبد میدانی
آن چیز که هست در سبد میدانی از سر سبد تا بابد میدانی هر روز بگویم به شبم یاد آید شب نیز بگویم که تو…
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد گوئی که بلا بر سر او ریخته شد منصور ز سر عشق میداد نشان حلقش به طناب غیرت…
باغی که من از بهار او بشکفتم
باغی که من از بهار او بشکفتم بشکفت و نمود هرچه من میگفتم با ساغر اقبال چو کرد او جفتم سرمست شدم سر بنهادم خفتم
بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد
بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد تا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد به زان نبود که پیش او خاک شویم تا…
بر میکده وقف است دلم سرمستم
بر میکده وقف است دلم سرمستم جان نیز سبیل جام میکردستم چون جان و دلم همی نمیپیوستند آن هر دو بوی دادم از غم رستم
بعضی به صفات حیدر کرارند
بعضی به صفات حیدر کرارند بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند عشقت گوید درست خواهم در راه گوئی تو که نی شکستگان بسیارند
بیچاره دل سوختهٔ محنت کش
بیچاره دل سوختهٔ محنت کش در آتش عشق تو همی سوزد خوش عشقت به من سوخته دل گرم افتاد آری همه در سوخته افتد آتش
بیطاعت دین بهشت رحمان مطلب
بیطاعت دین بهشت رحمان مطلب بیخاتم حق ملک سلیمان مطلب چون عاقبت کار اجل خواهد بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب
پائی که همی رفت به شبستان سر مست
پائی که همی رفت به شبستان سر مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست…
تا با تو بوم نخسبم از یاریها
تا با تو بوم نخسبم از یاریها تا بیتو بوم نخسبم از زاریها سبحانالله که هردو شب بیدارم توفرق نگر میان بیداریها
تا حاصل دردم سبب درمان گشت
تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره بود کنون تن دل شد…
تا روی تو قبلهام شد ای جان جهان
تا روی تو قبلهام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبلهٔ نشان با روی تو رو به قبله کردن نتوان کاین…
تا من بزیم پیشه و کارم اینست
تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست
تو کان جهانی و جهان نیم جو است
تو کان جهانی و جهان نیم جو است تو اصل جهانی و جهان از تو نو است گر مشعله جهانی و شمع بگیرد عالم بیآهن…
جان چو سمندرم نگاری دارد
جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش قراری دارد زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی کز وی سر من عجب خماری دارد
جانم بر آن قوم که جانند ایشان
جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل بجز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضهایم…