رباعیات – محمد فضولی
یارب دل تیره ام منور گردان
یارب دل تیره ام منور گردان هر کار که باشدم میسر گردان روی دلم از غیر درت برگردان تا هست مقیم خاک این در گردان
گفتم صنما مرا پریشان کردی
گفتم صنما مرا پریشان کردی قصد دل و دین غارت ایمان کردی گفتا ز منست مستی از ساغر نیست بر من به کمان ظلم بهتان…
صد شکر که خاک طینتم یافت شرف
صد شکر که خاک طینتم یافت شرف افتاد مرا دامن اقبال بکف هر کس که نظری ز شاه اقلیمی یافت من فیض نظر یافتم از…
داغ غم هجران تو در جان دارم
داغ غم هجران تو در جان دارم صد ناله ز داغ غم هجران دارم ای عمر که بی تو زندگی دشوارست غم کشت مرا از…
تا دل ز غم هجرت پریشان نشود
تا دل ز غم هجرت پریشان نشود شایسته ذوق وصل جانان نشود در عالم نیست راحت بی محنت شرط است که تا این نشود آن…
ای قصر وجودم باساس اخلاص
ای قصر وجودم باساس اخلاص سلطان محبت ترا خلوت خاص نفی روشت راه ضلال است و ظلام تقلید رهت طریق خیرست و خلاص
آن شوخ که دل خراب نظاره اوست
آن شوخ که دل خراب نظاره اوست چشمم حیران ماه رخساره اوست با مه مکنید نسبت ماه رخش مه نیز ز عاشقان آواره اوست
هستی بوجود تو دلیلیست صریح
هستی بوجود تو دلیلیست صریح هر ذره بذکر تو زبانیست فصیح فعلی که نه بر رضا تو نیست روا قولی که نه از کلام تو…
گفتم صنما بهر چه در هر نظری
گفتم صنما بهر چه در هر نظری از غمزه خدنگ می زنی بر جگری گفتا که ز جای دگرست این تأثیر بالله که مرا نیست…
عاشق همه دم زار و حزین می باشد
عاشق همه دم زار و حزین می باشد سودا زده و بی دل و دین می باشد ای دل مکش اندوه ز بسیاری غم خوش…
دارد دل زارم آرزوی رخ او
دارد دل زارم آرزوی رخ او تا من بوصالش برسم طالع او لطف سخن لعل لبش هست نکو عشقش یکسو جمیع هستی یکسو
تا سلسله عاشقی ما برپاست
تا سلسله عاشقی ما برپاست دام دل ما مقید بند بلاست یکدم ز بلای عاشقی دور نه ایم گویا که بلای عاشقی عاشق ماست
ای فیض هدایتت مرا هادی راه
ای فیض هدایتت مرا هادی راه دایم تو ز حال من به از من آگاه شادم که دم سوآل و تقریر گناه تو صاحب دعوی…
آن راهنمای عجم و ترک و عرب
آن راهنمای عجم و ترک و عرب کز مشرب اوست دعوی هر مذهب قدر همه را گر چه ادب نیست سبب از رؤیت اوست رفعت…
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی بر کسب کمالم بده استعدادی یا خود استاد کار فرمایم باش یا راه نما مرا سوی استادی
گر یار جفاکار و گر عربده جوست
گر یار جفاکار و گر عربده جوست خوش باش که هر چه آید از یار نکوست گر درد دلی رسد بعاشق از دوست سهل است…
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایم
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایم شیخان سفیه حیله اندیش نه ایم چون زاهدگان و شیخگان سالوس مداح خود و معتقد خویش نه ایم
داری همه شب دیده بیدار ای شمع
داری همه شب دیده بیدار ای شمع وز سوز جگر چشم گهربار ای شمع می سوزی و می گذاری و می گریی گویا که چو…
تا چند مرا آتش دل تاب دهد
تا چند مرا آتش دل تاب دهد رخت طربم بسیل خوناب دهد ساقی چه شود بر آتشم ریزد آب یک جرعه مرا ز باده ناب…
ای شیفته عشق تو جان و دل ما
ای شیفته عشق تو جان و دل ما آمیخته شوق تو آب و گل ما خاک سر کویت همه جا منزل ما ذوق غم عشقت…
آسوده کربلا بهر فعل که هست
آسوده کربلا بهر فعل که هست گر خاک شود نمی شود قدرش پست بر می دارند و سبحه اش می سازند می گردانند از شرف…
هر سبزه تر که سر زدست از دل خاک
هر سبزه تر که سر زدست از دل خاک نوک مژه ایست از تحسر نمناک گویا که شده خاک اسیران زمین گریان ز غمی که…
گر اهل دلی بده رضایی بقضا
گر اهل دلی بده رضایی بقضا از دایره رضا منه بیرون پا دریاب که دارد عدد لفظ رضا یمن و شرف هزار و یک نام…
سید باید چنان که باید باشد
سید باید چنان که باید باشد در سیرت و صورت اب و جد باشد هر بد فعلی که فعل او بد باشد حاشا که ز…
خوش آن که دمی با تو کنم سیر چمن
خوش آن که دمی با تو کنم سیر چمن من پر کنم از اشک و تو از گل دامن ما را نبود رقیب در پیرامن…
تا چند ای شمع عشق بی قرارم سازی
تا چند ای شمع عشق بی قرارم سازی سرگشته دور روزگارم سازی هر لحظه بصورتی دلم بربایی هر دم ببهانه ای نزارم سازی
ای سر محبت تو در جان محفوظ
ای سر محبت تو در جان محفوظ هم دل ز محبت تو هم جان محظوظ یک لحظه نمی شود که ما را نشود از تو…
آمد دم آنکه جنبش باد بهار
آمد دم آنکه جنبش باد بهار گل را فکند پرده سبز از رخسار در بزم چمن شمع برافروزد گل پروانه شمع گل شود بلبل زار
هر دم بدلم فرخ بتی می آرد
هر دم بدلم فرخ بتی می آرد کارم ز بتان رواج و رونق دارد جز عاشقی بتان نخواهم ورزید فکرم اینست گر خدا بگذارد
کار دو جهان ز عشق دارد رونق
کار دو جهان ز عشق دارد رونق در عشق گرفته است این نظم نسق بی عشق نمی توان بمقصود رسید عشق است طریق مستقیم ره…
سوز دل خود می کنی اظهار ای شمع
سوز دل خود می کنی اظهار ای شمع زین جرم بکشتنی سزاوار ای شمع گر می خواهی نیابی آزار ای شمع زنهار زبان خود نگه…
حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد
حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد حیران لب و واله گفتار تو کرد آیا چه دهد جواب من روز جزا آن کس که مرا چنین…
بنمود رخت بنفشه باغیست مگر
بنمود رخت بنفشه باغیست مگر شد انجمن افروز چراغیست مگر جا کرد خیال خال تو در دل و جان جان و دل من بسوخت داعیست…
ای ریخته خونم بدو چشم خونریز
ای ریخته خونم بدو چشم خونریز ناکرده ز خون ناحق من پرهیز تیز از دل سخت گشته تیغ مژه ات تیغیست بلی ز سنگ می…
از سخت دلی بر دل این محنت کش
از سخت دلی بر دل این محنت کش آتش زده با قول رقیب آن مهوش گویا که رقیب است پی سوختنم سنگی که برآورد ز…
هر دلبر پر جفا که در عالم هست
هر دلبر پر جفا که در عالم هست از روی وفاست ناصح عاشق مست در منع هوا رسم جفا عاشق را کافیست ز دلبران نصیحت…
کار دلم از عشق تو انجام نیافت
کار دلم از عشق تو انجام نیافت جانم بلب آمد از لبت کام نیافت در عشق تو نیست مبتلایی که چو من هرگز راحت ندید…
سادات که نور دیده و تاج سرند
سادات که نور دیده و تاج سرند با فضل و نسب زبده نوع بشرند باید که ز راه راست بیرون نروند چون امت جد خویش…
حسنت که ز کاکل علم افراشته است
حسنت که ز کاکل علم افراشته است مویی ز کمال لطف نگذاشته است معلوم شد ای ماه که در قسمت حسن قسام ازل با تو…
پیوسته فلک با قران اختر
پیوسته فلک با قران اختر می سوزد داغ بر دل اهل نظر تا شام و سحر را بمدار آوردست شامی بمراد کس نکردست سحر
ای دل بگذر ز تنگنای این کاخ
ای دل بگذر ز تنگنای این کاخ آهنگ فنا کن که فضاییست فراخ مگذار که در حدیقه تنگ چنین نخل املت هر طرف اندازد شاخ
ابنای زمان که در جهانند همه
ابنای زمان که در جهانند همه از جور زمانه در فغانند همه هر یک به هوس عاشق کاری شده است بی عشق نیند عاشقانند همه
هر چند که خواستیم از دوست مراد
هر چند که خواستیم از دوست مراد بر وعده در امید بر ما نگشاد در دهر بسازیم بمحنت امروز چون وعده راحت بقیامت افتاد
فریاد که دور فلک شعبده باز
فریاد که دور فلک شعبده باز کردست بروی ما در شعبده باز هر شعبده اش ز حیله خالی نیست تا چیست مراد او درین شعبده…
ز اشکم غم یار می توان کرد قیاس
ز اشکم غم یار می توان کرد قیاس آتش ز شرار می توان کرد قیاس داغ دل پنهان جگر سوز مرا از ناله زار می…
چون لاله پریرم آتشی در دل بود
چون لاله پریرم آتشی در دل بود دی داد نوید سنبلت باد درود امروز برو آب زن ای گل بگذار فردا چو بنفشه خیزد از…
بخرام که بینم قد رعنای ترا
بخرام که بینم قد رعنای ترا نظاره کنم چهره زیبای ترا مستانه بپای تو نهم هر دم سر بر دیده کشم خاک کف پای ترا
ای دل اگرت هوای این درگاه است
ای دل اگرت هوای این درگاه است بگذر ز وجود خود که سد راه است نفی خود و اثبات خدا باید کرد این معنی لا…
از سیمبران وفا ندیدم هرگز
از سیمبران وفا ندیدم هرگز وز باغ وفا گلی نچیدم هرگز با آنکه کشیده ام همه عمر جفا از کوی وفا پا نکشیدم هرگز
نگشاد بپرسش من آن دلبر لب
نگشاد بپرسش من آن دلبر لب کام دل من نداد آن شکر لب مقصود نشد میسر از دولت وصل وز شوق رسید دل بجان جان…