رباعیات – محمد فضولی
ما را هدف تیر بلا کرد فلک
ما را هدف تیر بلا کرد فلک با محنت و درد مبتلا کرد فلک از یار و دیار خود جدا کرد فلک فریاد ز ظلمی…
علم و ادبست مایه عز و شرف
علم و ادبست مایه عز و شرف گوهر که نباشد چه گشاید ز صدف تا فرصت کار هست بی کار مباش مپسند که بیهوده شود…
در دل غم یاریست که من می دانم
در دل غم یاریست که من می دانم اندو نگاریست که من می دانم عمریست که جز عشق ندارد کاری دل عاشق کاریست که من…
تن سوخت دلم مایل یارست هنوز
تن سوخت دلم مایل یارست هنوز بنیاد محبت استوارست هنوز در کار غم عاشقی آخر شد عمر این طرفه که ابتدای کارست هنوز
ای ماه رخت شمع شبستان خیال
ای ماه رخت شمع شبستان خیال خالی شدن من ز خیال تو محال دی کرده خیال تو مرا در همه حال فارغ ز غم فراق…
ای امر تو عقد بند پیوند مزاج
ای امر تو عقد بند پیوند مزاج عالم بتو در فطرت و خلقت محتاج امراض مشاکل امور امکان از فیض وجوب تو طلبکار علاج
یارب به رسالت رسول عربی
یارب به رسالت رسول عربی یارب به حریم روضه پاک نبی عفوی کن و درگذر ز هر جرم که کرد بیچاره فضولی از ره بی…
گل خرگه سبزه غنچه زد در گلزار
گل خرگه سبزه غنچه زد در گلزار شد سیم شکوفه بر سر سبزه نثار سر از لب جویبار زد سبزه تر ز آیینه آب بر…
عشق تو که آزرد دل زار مرا
عشق تو که آزرد دل زار مرا پر ساخت ز خون دیده خونبار مرا خواهم که بسوزد دل بیمار مرا آزاد کند جان گرفتار مرا
در جان غم عشق تو نهانست مرا
در جان غم عشق تو نهانست مرا آرام دل و راحت جانست مرا جا کرده بسان خون درون رگ و پی این زندگی که هست…
جانانه بچشم ما در اطوار وجود
جانانه بچشم ما در اطوار وجود هر لحظه بصورت دگر جلوه نمود در پرده اشکال و صور پرده نشین تحقیق چو کردیم یکی بیش نبود
ای کرده بلطف خود مکرم ما را
ای کرده بلطف خود مکرم ما را وز خاک سیه ساخته آدم ما را آموخته علمهای مبهم ما را افراخته سر بهر دو عالم ما…
انجام وجود اهل عالم عدم است
انجام وجود اهل عالم عدم است پایان سرور و راحت و ذوق غم است بسیار مکش در طلب راحت رنج کین جنس بسی عزیز و…
یارم گره از کار بافغان نگشاد
یارم گره از کار بافغان نگشاد دلدار مراد من بفریاد نداد افغان که باو نکرد افغان اثری فریاد که کارگر نیامد فریاد
گر طالب آرام دلی کام مجو
گر طالب آرام دلی کام مجو ور کام طلب می کنی آرام مجو دامیست جهان تو مرغی افتاده بدام آرام دل و کام درین دام…
شمشاد که گشتست بقد تو اسیر
شمشاد که گشتست بقد تو اسیر می رفت پیت چو سایه ای ماه منیر خاک چمنش گر نشدی دامن گیر در آب بپایش ننهادی زنجیر
در پرده شدی پرده فتاد از کارم
در پرده شدی پرده فتاد از کارم خون گشت روان و چشم گوهر بارم بگداخت تنم سوخت دل افگارم دریاب و گرنه می کشد غم…
تا گشت دل زار ز دلدار جدا
تا گشت دل زار ز دلدار جدا شد طاقت و راحت از دل زار جدا از یار جدا نمی توان بود دمی چون زنده کسی…
ای کرده بصد خون جگر جمع متاع
ای کرده بصد خون جگر جمع متاع آیا چه شود حال تو هنگام وداع با خلق نزاع از پی دنیا کم کن دنیا نه متاعیست…
آن ماه که نور چشم اهل نظر است
آن ماه که نور چشم اهل نظر است هر لحظه بصورت دگر جلوه گر است مشکل که بیک حال بماند عاشق معشوق که هر زمان…
یارب دل تیره ام منور گردان
یارب دل تیره ام منور گردان هر کار که باشدم میسر گردان روی دلم از غیر درت برگردان تا هست مقیم خاک این در گردان
گفتم صنما مرا پریشان کردی
گفتم صنما مرا پریشان کردی قصد دل و دین غارت ایمان کردی گفتا ز منست مستی از ساغر نیست بر من به کمان ظلم بهتان…
صد شکر که خاک طینتم یافت شرف
صد شکر که خاک طینتم یافت شرف افتاد مرا دامن اقبال بکف هر کس که نظری ز شاه اقلیمی یافت من فیض نظر یافتم از…
داغ غم هجران تو در جان دارم
داغ غم هجران تو در جان دارم صد ناله ز داغ غم هجران دارم ای عمر که بی تو زندگی دشوارست غم کشت مرا از…
تا دل ز غم هجرت پریشان نشود
تا دل ز غم هجرت پریشان نشود شایسته ذوق وصل جانان نشود در عالم نیست راحت بی محنت شرط است که تا این نشود آن…
ای قصر وجودم باساس اخلاص
ای قصر وجودم باساس اخلاص سلطان محبت ترا خلوت خاص نفی روشت راه ضلال است و ظلام تقلید رهت طریق خیرست و خلاص
آن شوخ که دل خراب نظاره اوست
آن شوخ که دل خراب نظاره اوست چشمم حیران ماه رخساره اوست با مه مکنید نسبت ماه رخش مه نیز ز عاشقان آواره اوست
هستی بوجود تو دلیلیست صریح
هستی بوجود تو دلیلیست صریح هر ذره بذکر تو زبانیست فصیح فعلی که نه بر رضا تو نیست روا قولی که نه از کلام تو…
گفتم صنما بهر چه در هر نظری
گفتم صنما بهر چه در هر نظری از غمزه خدنگ می زنی بر جگری گفتا که ز جای دگرست این تأثیر بالله که مرا نیست…
عاشق همه دم زار و حزین می باشد
عاشق همه دم زار و حزین می باشد سودا زده و بی دل و دین می باشد ای دل مکش اندوه ز بسیاری غم خوش…
دارد دل زارم آرزوی رخ او
دارد دل زارم آرزوی رخ او تا من بوصالش برسم طالع او لطف سخن لعل لبش هست نکو عشقش یکسو جمیع هستی یکسو
تا سلسله عاشقی ما برپاست
تا سلسله عاشقی ما برپاست دام دل ما مقید بند بلاست یکدم ز بلای عاشقی دور نه ایم گویا که بلای عاشقی عاشق ماست
ای فیض هدایتت مرا هادی راه
ای فیض هدایتت مرا هادی راه دایم تو ز حال من به از من آگاه شادم که دم سوآل و تقریر گناه تو صاحب دعوی…
آن راهنمای عجم و ترک و عرب
آن راهنمای عجم و ترک و عرب کز مشرب اوست دعوی هر مذهب قدر همه را گر چه ادب نیست سبب از رؤیت اوست رفعت…
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی بر کسب کمالم بده استعدادی یا خود استاد کار فرمایم باش یا راه نما مرا سوی استادی
گر یار جفاکار و گر عربده جوست
گر یار جفاکار و گر عربده جوست خوش باش که هر چه آید از یار نکوست گر درد دلی رسد بعاشق از دوست سهل است…
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایم
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایم شیخان سفیه حیله اندیش نه ایم چون زاهدگان و شیخگان سالوس مداح خود و معتقد خویش نه ایم
داری همه شب دیده بیدار ای شمع
داری همه شب دیده بیدار ای شمع وز سوز جگر چشم گهربار ای شمع می سوزی و می گذاری و می گریی گویا که چو…
تا چند مرا آتش دل تاب دهد
تا چند مرا آتش دل تاب دهد رخت طربم بسیل خوناب دهد ساقی چه شود بر آتشم ریزد آب یک جرعه مرا ز باده ناب…
ای شیفته عشق تو جان و دل ما
ای شیفته عشق تو جان و دل ما آمیخته شوق تو آب و گل ما خاک سر کویت همه جا منزل ما ذوق غم عشقت…
آسوده کربلا بهر فعل که هست
آسوده کربلا بهر فعل که هست گر خاک شود نمی شود قدرش پست بر می دارند و سبحه اش می سازند می گردانند از شرف…
هر سبزه تر که سر زدست از دل خاک
هر سبزه تر که سر زدست از دل خاک نوک مژه ایست از تحسر نمناک گویا که شده خاک اسیران زمین گریان ز غمی که…
گر اهل دلی بده رضایی بقضا
گر اهل دلی بده رضایی بقضا از دایره رضا منه بیرون پا دریاب که دارد عدد لفظ رضا یمن و شرف هزار و یک نام…
سید باید چنان که باید باشد
سید باید چنان که باید باشد در سیرت و صورت اب و جد باشد هر بد فعلی که فعل او بد باشد حاشا که ز…
خوش آن که دمی با تو کنم سیر چمن
خوش آن که دمی با تو کنم سیر چمن من پر کنم از اشک و تو از گل دامن ما را نبود رقیب در پیرامن…
تا چند ای شمع عشق بی قرارم سازی
تا چند ای شمع عشق بی قرارم سازی سرگشته دور روزگارم سازی هر لحظه بصورتی دلم بربایی هر دم ببهانه ای نزارم سازی
ای سر محبت تو در جان محفوظ
ای سر محبت تو در جان محفوظ هم دل ز محبت تو هم جان محظوظ یک لحظه نمی شود که ما را نشود از تو…
آمد دم آنکه جنبش باد بهار
آمد دم آنکه جنبش باد بهار گل را فکند پرده سبز از رخسار در بزم چمن شمع برافروزد گل پروانه شمع گل شود بلبل زار
هر دم بدلم فرخ بتی می آرد
هر دم بدلم فرخ بتی می آرد کارم ز بتان رواج و رونق دارد جز عاشقی بتان نخواهم ورزید فکرم اینست گر خدا بگذارد
کار دو جهان ز عشق دارد رونق
کار دو جهان ز عشق دارد رونق در عشق گرفته است این نظم نسق بی عشق نمی توان بمقصود رسید عشق است طریق مستقیم ره…