رباعیات فارسی میرزا غالب دهلوی
یارب به جهانیان دل خرم ده
یارب به جهانیان دل خرم ده در دعوی جنت آشتی با هم ده شداد پسر نداشت باغش از تست آن مسکن آدم به بنی آدم…
کس را نبود رخی بدین سان که تراست
کس را نبود رخی بدین سان که تراست پاکیزه تنی به خوبی جان که تراست گفتی که ز هیچ فتنه پروا نکنم آه از غم…
شرطست به دهر در مظفر گشتن
شرطست به دهر در مظفر گشتن اسباب دلاوری میسر گشتن جامی ز شراب ارغوانی باید آن را که بود هوای خاور گشتن
در سینه ز غم زخم سنانی دارم
در سینه ز غم زخم سنانی دارم چشم و دل خونابه فشانی دارم دانی که مرا چون تو نمی باید هیچ ای فارغ از آن…
چرگر که ز زخمه زخم بر چنگ زند
چرگر که ز زخمه زخم بر چنگ زند پیداست که از بهر چه آهنگ زند در پرده ناخوشی خوشی پنهان ست گازر نه ز خشم…
این خواب که روشناس روزش گویند
این خواب که روشناس روزش گویند چون صبح مراد دلفروزش گویند زان رو که به روز دیده خسرو چه عجب گر خسرو ملک نیمروزش گویند؟
آن کز اثر طمع نشانش آرند
آن کز اثر طمع نشانش آرند گر خود به هوای استخوانش آرند گر پردگی قلمرو بال هماست چون سایه به خاک موکشانش آرند
هر چند که زشت و ناسزاییم همه
هر چند که زشت و ناسزاییم همه در عهده رحمت خداییم همه ور جلوه دهد چنان که ماییم همه شایسته نفت و بوریاییم همه
قانع نیم ار بهشت نیزم بخشند
قانع نیم ار بهشت نیزم بخشند از بخشش خاص تا چه چیزم بخشند امید که صرف رونمای تو شود جانی که به روز رستخیزم بخشند
شب چیست سویدای دل اهل کمال
شب چیست سویدای دل اهل کمال سرمایه ده حسن به زلف و خط و خال معراجی نبی به شب از آن بود که نیست وقتی…
در عالم بی زری که تلخ ست حیات
در عالم بی زری که تلخ ست حیات طاعت نتوان کرد به امید نجات ای کاش ز حق اشارت صوم و صلات بودی به وجود…
جانی ست مرا ز غم شماری در وی
جانی ست مرا ز غم شماری در وی اندیشه فشانده خارزاری در وی هر پاره دل که ریزد از دیده من یابند نفس ریزه چو…
ای کرده به آرایش گفتار بسیچ
ای کرده به آرایش گفتار بسیچ در زلف سخن گشوده راه خم و پیچ عالم که تو چیز دیگرش می دانی ذاتی ست بسیط منبسط…
آن مرد که زن گرفت دانا نبود
آن مرد که زن گرفت دانا نبود از غصه فراغتش همانا نبود دارد به جهان خانه و زن نیست درو نازم به خدا چرا توانا…
هر چند زمانه مجمع جهال ست
هر چند زمانه مجمع جهال ست در جهل نه حالشان به یک منوال ست کودن همه لیک از یکی تا دگری فرق خر عیسی و…
گر گرد ز گنج گهری برخیزد
گر گرد ز گنج گهری برخیزد مپسند که دود از جگری برخیزد منت نتوان نهاد بر کدیه گران بنشین که به خدمت دگری برخیزد
شام آمد و رفت سر به پابوس خیال
شام آمد و رفت سر به پابوس خیال بر تخت شهی نشست کاووس خیال از گردش گونه گونه اشکال نجوم گردید دماغ دهر فانوس خیال
در عشق بود عرض تمنا مشکل
در عشق بود عرض تمنا مشکل کاینجاست نفس غرقه به خونابه دل در بادیه ای فتاده راهم که دروست پاها ز گداز زهره خاک به…
تا موکب شهریار زین راه گذشت
تا موکب شهریار زین راه گذشت فرقم به فلک رسید و از ماه گذشت گردید ره کعبه ره خانه من زین راه، کزین راه شهنشاه…
ای روی تو همچو مهر گیتی افروز
ای روی تو همچو مهر گیتی افروز وی بخت تو در جهانستانی فیروز حق کرده به روزنامه عمر تو ثبت توقیع توقع هزاران نوروز
آن را که عطیه ازل در نظرست
آن را که عطیه ازل در نظرست هر چند بلا بیش طرب بیشترست فرق ست میان من و صنعان در کفر بخشش دگر و مزد…
هر چند توان بی سر و سامان بودن
هر چند توان بی سر و سامان بودن بازیچه خوی زشت نتوان بودن بالله که ز دشنه بر جگر سخت ترست از کرده خویشتن پشیمان…
غالب هر پرده ای نوایی دارد
غالب هر پرده ای نوایی دارد هر گوشه ای از دهر فضایی دارد برچید به پست از دماغم یکسر بنگاله شگرف آب و هوایی دارد
شاها هر چند وایه جوی آمده ام
شاها هر چند وایه جوی آمده ام دانی که چه مایه نغزگوی آمده ام رنگم که بهار را به روی آمده ام آبم که محیط…
در خورد تبر بود درختی که مراست
در خورد تبر بود درختی که مراست خاییده آتش ست رختی که مراست بی آن که تو بدنام شوی می کشدم ناسازتر از خوی تو…
تا میکش و جوهر دو سخنور داریم
تا میکش و جوهر دو سخنور داریم شأن دگر و شوکت دیگر داریم در میکده پیریم که میکش از ماست در معرکه تیغیم که جوهر…
ای دوست به سوی این فرومانده بیا
ای دوست به سوی این فرومانده بیا از کوچه غیر راه گردانده بیا گفتی که مرا مخوان که من مرگ توام بر گفته خویش باش…
او راست اگر هزار چیزم بخشند
او راست اگر هزار چیزم بخشند او راست اگر بهشت نیزم بخشند بر دوست فدا کنم به صد گونه نشاط جانی که به روز رستخیزم…
هر چند شبی که میهمانش کردم
هر چند شبی که میهمانش کردم بر خویش به لابه مهربانش کردم آه از دل هیچگه میاسای که من در وصل ز خویش بدگمانش کردم
غالب غم روزگار ناکامم کشت
غالب غم روزگار ناکامم کشت از تنگی دل به حلقه دامم کشت هم غیرت سربزرگی خاصم سوخت هم رشک نشاطمندی عامم کشت
زین موی که بر میان تست ای بدکیش
زین موی که بر میان تست ای بدکیش باشدت کمرت خجل ز بی برگی خویش آمیزش موی با میانی که تراست همسایگی توانگرست و درویش
در بزم نشاط خستگان را چه نشاط
در بزم نشاط خستگان را چه نشاط از عربده پای بستگان را چه نشاط گر ابر شراب ناب بارد غالب ما جام و سبوشکستگان را…
تا کی رمدم شفق تراشد از چشم
تا کی رمدم شفق تراشد از چشم هر دم مژه خون به روی پاشد از چشم قطع نظر از چشم دلی نیزم هست بینید که…
ای داده به باد عمر در لهو و فسوس
ای داده به باد عمر در لهو و فسوس زنهار مشو ز زحمت حق مأیوس هشدار کز آتش جهنم حق را تهذیب غرض بود نه…
آن را که ز دست بی زری پامال ست
آن را که ز دست بی زری پامال ست رسوایی نیز لازم احوال ست ما خشک لبیم و خرقه آلوده به می ساقی مگرش پیاله…
هر چند خرد ز تاب می پست شود
هر چند خرد ز تاب می پست شود وز ضعف خرد وهم قویدست شود هر کس که خرد دارد ازین جوهر ناب آن مایه چرا…
غالب روش مردم آزاد جداست
غالب روش مردم آزاد جداست رفتار اسیران ره و زاد جداست ما ترک مراد را ارم می دانیم وان باغچه ضبطی شداد جداست
زین رنگ که در گلشن احباب دمید
زین رنگ که در گلشن احباب دمید پژمرد گل و لاله شاداب دمید در کلبه اقبال ترقی طلبان گر مهر فرو نشست مهتاب دمید
در عهد تو و منست در هفت اقلیم
در عهد تو و منست در هفت اقلیم برخاستن امید و خون گشتن بیم از جلوه چه ماند تا بسازند بهشت از شعله چه ماند…
تا چند به هنگامه سلامت باشی
تا چند به هنگامه سلامت باشی تا چند ستمکش اقامت باشی گفتی که نباشد شب غم را سحری حیفست که منکر قیامت باشی
ای جام شراب شادکامی زده ای
ای جام شراب شادکامی زده ای در جور دم از بلندنامی زده ای یاد آر ز من چو بینی اندر راهی تنها رو خسته خرامی…
امروز که روز عید نوروز بود
امروز که روز عید نوروز بود روزی فرخنده و دل افروز بود هر عیش و نشاطی که درین روز بود هر روز ترا ز بخت…
هر چشمه به بحر همعنان ست اینجا
هر چشمه به بحر همعنان ست اینجا هر خاربنی ثمرفشان ست اینجا از حاصل مرز و بوم بنگاله مپرس نی خامه و هیمه خیزران ست…
غالب غم روزگار و بارش نکشد
غالب غم روزگار و بارش نکشد وز حور بهشت انتظارش نکشد دارد تن و تن ز درد زارش نکند دارد دل و دل به هیچ…
زین سان که همیشه در روانی ماییم
زین سان که همیشه در روانی ماییم سرچشمه راز آسمانی ماییم بخشی ز دساتیر بود نامه ما ساسان ششم به کاردانی ماییم
دانیم که آیین شکایت نه نکوست
دانیم که آیین شکایت نه نکوست ما را سخن از مرگ خود و صورت اوست دانست و نیامد و نپرسید و ندید هم خسته دشمنیم…
بینایی چشم مهر و ماهست این خواب
بینایی چشم مهر و ماهست این خواب پیرایه پیکر نگاهست این خواب بر صحت ذات شه گواهست این خواب بیداری بخت پادشاهست این خواب
ای تیره زمین که بوده ای بستر من
ای تیره زمین که بوده ای بستر من هر خاک که با تست همه بر سر من زر بهر کسان و بهر من دانه و…
آن خسته که در نظر به جز یارش نیست
آن خسته که در نظر به جز یارش نیست با سود و زیان خویشتن کارش نیست طالب ز طلب رهین آثارش نیست هر چند حنا…
نی کشته زخم ناوک و شمشیرم
نی کشته زخم ناوک و شمشیرم نی خسته ناخن پلنگ و شیرم لب می گزم و خون به زبان می لیسم خون می خورم و…