رباعیات سلمان ساوجی
ما هم که رخش روشنی خور بگرفت
ما هم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او دامن کوثر بگرفت دلها همه چاه زنخدان انداخت و آنگه سر چاه را به عنبر…
سوسن ز صبا یافت خط آزادی
سوسن ز صبا یافت خط آزادی ز آن کرد از آن به صد زبان آزادی در پرده صبا دوش ندانم که چه گفت با غنچه…
دل خواستم از زلف سمن پوش تو دوش
دل خواستم از زلف سمن پوش تو دوش گفتا که چه دل؟ دل که؟ دل چیست؟ خموش زلف تو اگر چه حال ما میماند لیکن…
خواهم شبکی چنانکه تو دانی و من
خواهم شبکی چنانکه تو دانی و من بزمی که در آن بزم تو و امانی و من من بر سر بسترت بخوابانم و تو آن…
بیمارم و کس نمیکند درمانم
بیمارم و کس نمیکند درمانم خواهم که کنم ناله ولی نتوانم از ضعف چنانم ک اگر ناله کنم با ناله بر آمدن بر آید جانم
ای دیده اگر هزار سیل انگیزی
ای دیده اگر هزار سیل انگیزی خاک همه تبریز به خون آمیزی از عهده ماتمش نیائی بیرون بی فایده آب خود چرا میریزی؟
آمد سحری ندا ز میخانه ما
آمد سحری ندا ز میخانه ما کای رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنیم پیمانه ز می زآن پیش که پر کنند پیمانه ما
گل زر به کف و شراب در سر دارد
گل زر به کف و شراب در سر دارد در گوش ز بلبل غزلی تر دارد خرم دل آنکسی که چون گل به صبوح هم…
زیر و زبر چشم ترا بس موزون
زیر و زبر چشم ترا بس موزون نقاش ازل سه خال زد غالیه گون پندار که در شب فراز عینت دو نقطه یا نهاد و…
دل با رخ تو سر تعشق دارد
دل با رخ تو سر تعشق دارد چون سوختگان داغ تشوش دارد در وجه رخ تو جان نهادیم نه دل کان وجه به نازکی تعلق…
خواهم که مرا مدام آماده بود
خواهم که مرا مدام آماده بود جام و می و شاهدی که آزاده بود چندان بخورم باده که چون خاک شوم این کاسه سر هنوز…
بر زلف تو چون باد وزیدن گیرد
بر زلف تو چون باد وزیدن گیرد از هر طرفی مشک وزیدن گیرد چون در لبت اندیشه باریک کنم خون از رگ اندیشه چکیدن گیرد
ای خواجه فلان الدین که ریشت … باد
ای خواجه فلان الدین که ریشت … باد ریشت نفسی نیست ز دندان آزاد بر ریش تو یک گوزگره خواهم زد زآنان که به دندان…
آتش ز دهان شمع دیشب میجست
آتش ز دهان شمع دیشب میجست ناگاه سپیده دم زبانش بشکست سر رشته به پایان شد و تابش بنماند روزش به شب آمد و بروزم…
گل افسری از لعل و گهر میسازد
گل افسری از لعل و گهر میسازد زر دارد و این کار به زر میسازد یک سفره بر آراست به صد برگ و نوا دریاب…
زلف تو همه روز مشوش باشد
زلف تو همه روز مشوش باشد خال تو از آن روی برآتش باشد چشم خوش بیمار تو در خواب خوش است بیمار که خواب خوش…
دیدم صنمی خراب و مست افتاده
دیدم صنمی خراب و مست افتاده در دست مغان دلربا افتاده از می چو صراحی شده افغان خیزان وانگه چو قدح دست به دست افتاده
چون قسم تو آنچه عدل قسمت فرمود،
چون قسم تو آنچه عدل قسمت فرمود، یک ذره نه کم شود نه خواهد افزود، آسوده ز هر چه نیست میباید زیست و آزاد ز…
با منعم خود برون منه پای ز راه
با منعم خود برون منه پای ز راه عصیان ولی نعم گناهست گناه در منعم خود که او دواتست، چو کلک بگشاد زبان او سیه…
ای خواجه دوای درد ما کی باشد؟
ای خواجه دوای درد ما کی باشد؟ وین وعده و انتظار تا کی باشد؟ گویند که آخرین دوا کی باشد راضی شدم آخر آن دوا…
از باغ جمالت ار آگه بودی گل
از باغ جمالت ار آگه بودی گل این راه پر از خار نپیمودی گل با این همه خارها که در پا دارد چون آمد و…
گفتم که مگر به اتفاق اصحاب
گفتم که مگر به اتفاق اصحاب در موسم گل ترک کنم باده ناب بلبل ز چمن نعره زنان داد جواب کای بیخبران برگ گل و…
زلف سیهت که بر مهت میپوید
زلف سیهت که بر مهت میپوید در باغ رخت سنبل و گل میبوید بر گوش تو سر نهاده و اندر گوشت احوال پریشانی ما میگوید
دستت چو به کارد کلک را بتراشید
دستت چو به کارد کلک را بتراشید دانی سر انگشت تو چون بخراشید؟ چون گوهر مواج کف و گل بودند تیغت ز تحیر سر انگشت…
دذر راه بسر همی پوید شمع
دذر راه بسر همی پوید شمع پروانهای از حسن تو میجوید شمع تا ز آتش لعل تو سخن گوید شمع هر لحظه دهان به آب…
با مهر رخ تو بیش از ایت تابم نیست
با مهر رخ تو بیش از ایت تابم نیست وز دست خیالت هم شب خوابم نیست از دیده به جای اشک از آن میریزم من…
ای بس که شکست و باز بستم توبه
ای بس که شکست و باز بستم توبه فریاد همی کند ز دستم توبه دیروز به توبهای شکستم ساغر امروز به ساغری شکستم توبه
ابر است گهر بار و هوا عنبر بیز
ابر است گهر بار و هوا عنبر بیز عاشق ز هوا چون کند آخر پرهیز؟ ساقی سپهر بر کف نرگس مست بنهاده پیالهای که کجدار…
گل بین که دریدند همه پیرهنش
گل بین که دریدند همه پیرهنش کردند برهنه بر سر انجمنش در چوب شکافتند همه پیرهنش کردند به صد پاره میان چمنش
سرمایه دین و دل به غارت دادم
سرمایه دین و دل به غارت دادم سود دو جهان را به خسارت دادم سوگند ز می هزار پی خوردم و باز میخوردم و ایمان…
درویش، ز تن جامه صروت بر کن
درویش، ز تن جامه صروت بر کن تا در ندهب به جامه صورت تن رو کهنه گلیم فقر بر دوش افکن در زیر گلیم طبل…
چون در سر زلف تو صبا میپیچد
چون در سر زلف تو صبا میپیچد سودای وی اندر سر ما میپیچد چون زلف تو عقل سر پیچید از ما دریاب که عمر نیز…
تا اسب مراد شه صفت میتازی
تا اسب مراد شه صفت میتازی با حال من پیاده کی پردازی؟ من با تو چو رخ راست روم لیکن تو چون فیل و چو…
ای داده غمت بباد جانم چو شمع
ای داده غمت بباد جانم چو شمع تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟ گر میکشیام بکش که خود را همگی من با تو…
از دوست مرا چون نگریزد چه کنم؟
از دوست مرا چون نگریزد چه کنم؟ هر عذر که گویم نپذیرد چه کنم؟ آهو صفتم گرفت صحرای غمش چون دوست مرا به سگ نگیرد…
گر زانکه بدین شاهدی و شیرینی
گر زانکه بدین شاهدی و شیرینی در خود نگری، بروز من بنشینی منگر به جمال خویشتن، ور نگری در آینه، هر چه بینی از خود…
زنجیر سر زلف چو میجنبانی
زنجیر سر زلف چو میجنبانی بر دامن ماه مشک میافشانی چشم سیهت که شوخ میخوانندش شوخ میرود چو باز میگردانی
در وصف لبت نطق زبان بسته بود
در وصف لبت نطق زبان بسته بود پیش دهنت پسته زبان بسته بود ابروی تو آن سیاه پیشانی دار پیوسته به قصد سرمیان بسته بود
جز نقش تو در نظر نیامد مارا
جز نقش تو در نظر نیامد مارا جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش حقا که…
با طبع لطیف از در لطف در آ
با طبع لطیف از در لطف در آ با نفش غلیظ ز ره جور میا در هیزم و گل تاملی کن که جهان آن را…
ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ
ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا اول به خود آ چون به خود آیی به…
از جام توام بهره خمار آمد و بس
از جام توام بهره خمار آمد و بس وز باغ توام نصیب خار آمد و بس از هر چه در آید به نظر مردم را…
گل بین که ز عندلیب بگریخته است
گل بین که ز عندلیب بگریخته است با دامن با قلی در آمیخته است بگذشته ز سبحان سخنی چون بلبل وز دامن باقلی در آویخته…
سلمان، زر و اسب و کار و بارت بردند
سلمان، زر و اسب و کار و بارت بردند سرمایه روز و روزگارت بردند بعد از همه چیز داشتی وقتی خوش آن وقت خوشت نیز…
درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست
درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست گه بر سرو چشم و گاه بر رو بنشست چون دولت کار او به پایان برسید…
جان در طلب رطل گران میگردد
جان در طلب رطل گران میگردد تن بر سر بازار مغان میگردد مسواک به عهدم نرسیده است به کام تسبیح به دست من به جان…
با لعل لبت شراب را مستی نیست
با لعل لبت شراب را مستی نیست با قد تو سرو را بجز پستی نیست ما را دهن تو نیست می پندارند با آنکه به…
ای دوست کجائی و کجائی که نئی؟
ای دوست کجائی و کجائی که نئی؟ آخر تو کرائی و کرائی که نئی؟ بیگانگی تو با من افتاد ار نه تو یار کدام آشنایی…
از شمع جمال تو دلم تاب کشد
از شمع جمال تو دلم تاب کشد از جام لبت خرد می ناب کشد این مردمک دیده تر دامن من تا چند ز چاه ز…
قسم تو اگر مراد گر حرمان است،
قسم تو اگر مراد گر حرمان است، حظ تو اگر درد و اگر درمان است، از گردش آسمان بباید دانست کونیز بحال خویش سرگردان است